تبليغاتX
بانوان بهشت

بانوان بهشت

گردآوری از محمد فرهمند

فاطمة الزهراء سلام الله علیها

حضرت فاطمه (سلام الله علیها)، کوچکترین دختر حضرت محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و خدیجة بنت خویلد (سلام الله علیها) است. قبل از تولد او، روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ابطح نشسته بود که جبرئیل نازل شد و عرض کرد: خداوند بزرگ، بر تو سلام فرستاده و می فرماید چهل شبانه روز از خدیجه کناره گیری کن و به عبادت و تهجد مشغول باش. پیامبر اکرم، بر طبق دستور خداوند، چهل روز به خانه ی خدیجه نرفت و در آن مدت، شب ها به نماز و عبادت می پرداخت و روزها روزه دار بود. چون چهل روز بدین منوال سپری شد، فرشته ی وحی فرود آمد و غذایی از بهشت آورد و عرض کرد: امشب از این غذاهای بهشتی تناول کنید. رسول خدا با آن غذاهای روحانی و بهشتی افطار نمودند. هنگامی که برخاستند تا آماده ی نماز و عبادت شوند، جبرئیل فرود آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! امشب از نماز مستحبی بگذر و به سوی خانه ی خدیجه حرکت کن زیرا خداوند اراده نموده که از صلب تو فرزند پاکیزه ای بیافریند. پیامبر اکرم، شتابان رهسپار خانه ی خدیجه شد. خدیجه می گوید: در آن شب طبق معمول، در خانه را بسته و در بسترم استراحت می کردم که ناگاه صدای کوبیدن در بلند شد. گفتم: کیست؟ که جز محمد کسی سزاوار نیست در این خانه را بکوبد. آهنگ دلنشین صدای پیامبر به گوشم رسید. فرمود: باز کن، محمد هستم. شتابان در را باز کردم. با روی گشاده وارد خانه شد. طولی نکشید که نور فاطمه از صلب پدر به رحم مادر وارد شد. او در روز بیستم جمادی الثانی سال پنج بعثت یعنی سال هشتم پیش از هجرت برابر با سال 605 میلادی در شهر مکه متولد شد. به هنگام تولد او، چهار زن به کمک حضرت خدیجه (سلام الله علیها) شتافتند: حوا همسر آدم، آسیه همسر فرعون، مریم مادر عیسی و کلثوم خواهر موسی. وقتی فاطمه متولد شد، سر بر خاک گذاشت و خدایش را حمد گفت. حضرت فاطمه، شبیه ترین فرد به پدرش نبی اکرم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، چه در صورت و قیافه و چه در سیرت و حرکات و سکنات. جابر بن عبدالله گوید: نشستن و راه رفتن فاطمه، به پدر بزرگوارش شبیه بود. پیامبر گاهی روی پای چپ و گاهی روی پای راست می نشست. ایشان دارای القاب و نام های بسیاری بوده اند، به طوری که بعضی بیش از پنجاه نام برای ایشان ذکر کرده اند. در حدیثی از امام جعفر صادق علیه السلام، نه نام برای ایشان ذکر شده است: فاطمه، صدیقه، مبارکه، طاهره، زکیه، راضیه، مرضیه، محدّثه و زهراء. به غیر از این نام ها، ایشان دارای نام های دیگری نیز بوده اند: سیدة النساء، بتول، حصان، حرّه، عذراء، هانیه، حوراء، مریم کبری، صدیقه کبری، نوریه، سماویه و .... کنیه های مشهور آن حضرت، ام الحسن، ام الحسین، ام المحسن، ام الحسنین، ام الائمه و ام ابیها بوده است. ایشان در احادیث فریقین شیعه و سنی، به سیدة نساء العالمین نامیده شده اند که به معنای سرور زنان دو جهان است. دوران کودکی حضرت فاطمه مصادف بود با آغاز دعوت پیامبر. زهرا دو ساله بود که به همراه پدر در محاصره ی اقتصادی سه ساله ی قریش قرار گرفت و سخت آزار دید. هفت سال داشت که مادر بزرگوارش چشم از جهان فروبست و او را تنها گذاشت. پس از مدتی در سال سیزدهم بعثت در حالی که هشت سال داشتند به همراه حضرت علی (علیه السلام) و فاطمه بنت اسد به مدینه مهاجرت کردند

ایشان خواستگاران بی شماری داشتند، از جمله ابوبکر و عمر، لیکن پیامبر تمایل داشت که ایشان به همسری علی در آیند. پیامبر بارها می فرمود: اگر علی خلق نشده بود، برای فاطمه هیچ همسری وجود نداشت. پس از مدتی این ازدواج سرگرفت. پیامبر خود به حضرت علی (علیه السلام) پیشنهاد داد که می توانی زره خویش را بفروشی و مهر فاطمه کنی. علی شتر و میش خود را بر زره افزود و قریب به 480 درهم فراهم کرد. پس از ازدواج تمامی کارهای خانه به حضرت فاطمه سپرده شد. او خود گندم آرد می کرد و دست هایش تاول می زد. بعد ها که خدمتکاری پیدا کرد، بازهم کار خانه را با او تقسیم کرد. او برای حضرت علی چهار فرزند آورد: حسن، حسین، زینب و ام کلثوم

پس از رحلت پیامبر و ماجرای سقیفه ی بنی ساعده، حضرت علی (علیه السلام)، به همراه یاران راستین پیامبر و شیعیان و عده ای از بنی هاشم در خانه ی علی اجتماع کرده بودند که یاران ابوبکر (خلیفه ی وقت) برای گرفتن بیعت درب خانه آمدند اما با ممانعت فاطمه مواجه شدند به همین دلیل درب را شکستند که موجب وارد آمدن ضربتی بر کمر حضرت فاطمه شد که طفلی که در شکم آن بزرگوار بود سقط شد

پس از مدتی، به فرمان خلیفه ی وقت، فدک را که پیامبر در دوران حیاتش به فاطمه بخشیده بود از او غصب کردند که حضرت فاطمه در دفاع از شوهر مظلومش و برای بازپس گیری فدک، خطبه ی غرایی در مسجد مدینه ایراد کرد که همه ی مردم مدینه را به گریه واداشت. پس از مدتی بر اثر فشارهای وارده از سوی ابوبکر و عمر در بستر بیماری افتاد (19 ربیع الثانی سال 11 هجری قمری) و از شوهر خود درخواست کرد که او را شبانه و مخفی دفن نماید تا مرگش سند اعتراضی باشد بر علیه جور خلیفه. در خصوص وصیت آن بانوی گرامی ابن عباس از سلیم بن قیس روایت می کند که هنگامی که بیماری حضرت فاطمه شدت گرفت، حضرت علی (علیه السلام) را طلبید و گفت که تو را وصیت می کنم که بعد از من امامه دختر خواهر من زینب را به همسری بخواهی که او برای فرزندانم مثل من است و برای جنازه ام تابوتی همانند آنچه فرشتگان برایم وصف کردند بسازی و نگذاری در دفن و نماز من احدی از آنان که بر من ظلم کردند و دشمنان خدایند حاضر شوند و مرا شبانه به خاک بسپار. ابوبصیر از امام جعفر صادق (علیه السلام)، نقل کرده است که: سبب وفات حضرت فاطمه این بود که قنفذ (غلام عمر بن خطاب) با سر غلاف شمشیر بر او ضربه ای زد که در اثر آن ضربه محسن را که در شکم داشت، سقط کرد و به بیماری سختی مبتلا شد. و نیز سلیم بن قیس گوید: روزی حضرت علی (علیه السلام) به من فرمود: می دانی  که چرا خلیفه از قنفذ مالیات نمی گیرد؟ گفتم: نمی دانم! فرمود: چون او به دستورش عمل کرد و با تازیانه، فاطمه را در حالی که از من دفاع می کرد زد و اثر آن در بازویش باقی ماند. همچنین در احتجاج امام حسن (علیه السلام) بر معاویه و یارانش آمده که به مغیرة بن شعبه گفت: تو آن کسی هستی که فاطمه دختر رسول خدا را مورد ضرب و شتم قرار دادی تا اینکه او را خون آلود نمودی و او کودک خود را سقط کرد و این عمل تو به انگیزه ی خوار کردن رسول خدا و مخالفت با امر او بود. حرمت او را هتک نمودی در حالی که رسول خدا فرموده بود: فاطمه جان! تو سیده ی زنان بهشت می باشی. سپس امام به مغیره اشاره کردند و فرمودند: سوگند به خدا، مسیر تو به سوی آتش خواهد بود

حضرت فاطمه نخستین کسی است که در اسلام برای او تابوت ساخته شد. تاریخ شهادت این بانوی بزرگ را در سیزدهم جمادی الاول یا سوم جمادی الثانی سال یازدهم هجری قمری برابر با سال 632 میلادی ذکر کرده اند. حضرت فاطمه (سلام الله علیها) در هنگام شهادت تنها هجده سال سن داشت. همسرش او را در 14 جمادی الاول یا 4 جمادی الثانی در مدینه دفن نمود. قبر او به قول برخی میان منبر و قبر پیامبر واقع است. علامه مجلسی گوید: حضرت علی (علیه السلام)، وقتی بدن مطهره ی حضرت فاطمه را دفن کرد؛ هفت قبر و به روایتی چهل قبر اطراف قبور را آب پاشید که قبر آن حضرت را پیدا نکنند و به روایت دیگری قبر حضرت زهرا را با زمین هموار کرد تا نشانه ای برای شناسایی دشمن نباشد

و اینک سخنانی از آن بزرگوار

در وقتی که بستر خواب را گسترده بودم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر من وارد شد، و فرمود: ای فاطمه! نخواب مگر آن که چهار کار را انجام دهی: قرآن را ختم کنی، پیامبران را شفیع خود گردانی، مؤمنین را از خود راضی کنی و حج و عمره ای را به جا آوری، این را فرمود و شروع به خواندن نماز کرد، صبر کردم تا نمازش تمام شود، سپس گفتم: یا رسول الله! به چهار چیز مرا امر فرمودی در حالی که بر آنها قادر نیستم! آن حضرت تبسمی کرد و فرمود: اگر سوره ی قل هو الله احد را سه مرتبه بخوانی؛ مانند ختم قرآن است و اگر بر من و پیامبران پیش از من صلوات بفرستی، شفاعت کنندگان تو در روز قیامت خواهیم بود و چون برای مؤمنین استغفار نمایی، آنان همه از تو راضی خواهند شد و اگر بگویی سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر حج و عمره ای را انجام داده ای، صحیفة الزهراء، صفحه ی 164

هنگامی که اسماء بنت عمیس، برای حضرت فاطمه تابوتی ساخت، آن حضرت خوشحال شد و فرمود: چه نیکو و خوب است این تابوت، که به وسیله ی آن (هنگام حمل جنازه) زن از مرد تشخیص داده نمی شود، بحارالانوار، جلد 43، صفحه ی 189

حضرت زهرا در پاسخ درخواستی از سوی حضرت علی می فرماید: خانه، خانه ی توست و زنان دنباله روی مردان هستند و من در هیچ کاری با تو مخالفت نمی کنم، بیت الاحزان، صفحه ی 144

ای علی! من از پروردگارم، حیا می کنم که چیزی را که تو بر آن توان و قدرت نداری از تو درخواست نمایم، مناقب ابن شهرآشوب، جلد 2، صفحه ی 77

اگر روزه دار زبان، گوش و چشم و تمام اعضای خود را از گناهان کنترل نکند، روزه اش اثر و ثمری ندارد، مستدرک الوسائل، جلد 7، صفحه ی 367

حضرت فاطمه فرمود: پیامبر به علی نگریست و فرمود: این شخص و پیروانش در بهشت اند، احقاق الحق، جلد 7، صفحه ی 308

خداوند متعال، زکات را قرار داده است تا موجب پاکی نفوس (از بخل و محبت دنیا) و افزونی رزق و روزی گردد و روزه، سبب تحصیل و تثبیت

اخلاص است، بحار الانوار، جلد 43، صفحه ی 91

کسی که سوره های حدید و الرحمن را تلاوت کند در آسمان ها و زمین از اهل بهشت محسوب می گردد، کنزالعمال، جلد 1، صفحه ی 582

روزی سلمان، به حضرت زهرا عرض کرد: با وجود آن که فضه کنیز شما و برای خدمت به شما آمده است، با این حال چرا دستان شما از شدت کار و آسیاب، مجروح شده است؟ فرمود: رسول خدا به من سفارش کرده است که کارهای خانه، یک روز به عهده ی من باشد و روز دیگر به عهده ی فضه، دیروز نوبت او بود و امروز نوبت من است، بیت الاحزان، صفحه ی 20

رسول خدا به من فرمود: ای فاطمه! هر که بر تو صلوات بفرستد، خداوند او را بیامرزد و به من، در هر جای بهشت باشم، ملحق گرداند، مستدرک الوسائل، جلد 10، صفحه ی 211

وفای به نذر، مغفرت خدا را در پی دارد، در معاملات از مکیال و میزان نکاستن، سبب دوری جستن از بخل است، بحارالانوار، جلد 96، صفحه ی 225

کسی که عبادت های خالصانه ی خود را به سوی خدا بفرستد، پروردگار بزرگ نیز برترین مصلحت او را به سوی او فرو خواهد فرستاد، بحارالانوار، جلد 68، صفحه ی 184

وقتی نابینایی وارد منزل حضرت زهرا شد، خود را مخفی کرد. پیامبر فرمود: چرا خود را پوشاندی در حالی که او تو را نمی بیند؟ عرض کرد: اگر نابینا مرا نمی بیند، ولی من که او را می بینم و وی بوی مرا استشمام می کند، بحارالانوار، جلد 43، صفحه ی 91

در خانه ماندن زن (و به کارهای منزل پرداختن) از همه ی حالات به رضایت و رضوان خدا نزدیکتر است، مستدرک الوسائل، جلد 14، صفحه ی 182

این جبرئیل است که به من، خبر می دهد که تمام خوشبختی از آن کسی است که علی را در زمان حیاتش، و پس از آن دوست داشته باشد و تمام بدبختی از آن کسی است که با علی در زمان حیاتش و پس از آن دشمنی ورزد، بحارالانوار، جلد 39، صفحه ی 257

حضرت زهرا (سلام الله علیها) به پدرش عرض کرد: ای پیامبر خدا! همانا دختران مردم در ازدواج خود، درهم و دینار را مهریه ی خود قرار می دهند، پس فرق من با آنها در چیست؟ من از شما می خواهم درهم و دینار را مهر من قرار ندهی، بلکه از خدا بخواهی که مهریه ی مرا، شفاعت کردن از گنهکاران امت شما قرار دهد

حضرت محمد و علی (علیه السلام) پدران این امت هستند، کجی ها و انحرافات را اصلاح می نمایند، و اگر مردم از آنان اطاعت کنند، از عذاب همیشگی نجاتشان خواهند داد، و اگر همراهی شان نمایند، نعمت همیشگی را به این امت ارزانی خواهند داشت، بحارالانوار، جلد 23، صفحه ی 259

خداوند، پرهیز و دوری جستن از سرقت و دزدی را سبب عفت و پاکدامنی، و رعایت عدالت در صدور احکام را نیز سبب دلگرمی و انس مردم با حاکمان قرار داده است، میزان الحکمه، جلد 5، صفحه ی 52

پاداش خوشرویی در برابر مؤمن بهشت است و خوشرویی با دشمن و انسان های ستیزه جو، آدمی را از عذاب آتش جهنّم باز می دارد، تفسیر امام حسن عسکری، صفحه ی 354

خداوند، قصاص را برای حفظ خون ها قرار داده است، بحارالانوار، جلد 43، صفحه ی 91

وقتی سلمان فارسی از دیدن چادر وصله دار و کهنه ی حضرت زهرا تعجب کرده بود، آن حضرت به رسول خدا عرض کرد: سلمان از لباس من، به شگفت آمده است و حال آن که سوگند به خدایی که تو را به حق برانگیخت، پنج سال است که با علی زندگی می کنم، تنها فرش ما پوست گوسفندی است که روزها بر روی آن شتر خود را علف می دهیم و شب ها بر روی آن می خوابیم و بالش ما نیز از پوست است که درون آن را لیف خرما تشکیل می دهد، بحارالانوار، جلد 43، صفحه ی 88

داستانی عبرت آموز

در زمان مرجعیت حضرت آیت الله العظمی حاج سید محمد هادی میلانی چند نفر مرد و زن خارجی به محضرش وارد شدند و گفتند: ما می خواهیم نزد شما رسما دین اسلام را بپذیریم و مسلمان شویم. آیت الله میلانی علت آن را پرسید: مرد سالمندی که پدر خانواده بود در پاسخ گفت: ما از کشور آلمان آمده ایم، این دخترم طوری استخوان های پهلویش شکسته بود که پزشکان از مداوای او عاجز شدند، و پس از صرف هزینه های بسیار گفتند: باید پهلوی او را عمل کرد، ولی خطرناک است. دخترم حاضر نشد و گفت: در بستر بیماری بمیرم، بهتر از این است که زیر عمل قرار بگیرم. لذا او را به خانه آوردیم، یک خدمتکار ایرانی داریم، به نام بی بی. یک روز دخترم او را صدا زد، همین طور که داشت برای او درددل می کرد، گفت: بی بی! این درد واقعا بد دردی است، حاضرم مبلغ دوازده میلیون را که اندوخته ام با هشت میلیون دیگر از برادر و پدرم بگیرم و این بیست میلیون را به دکتری بدهم که مرا صحیح و سالم کند. ولی فکر نکنم دکتری پیدا شود که بتواند مرا خوب کند و من ناکام و جوانمرگ با دلی پرغصّه از دنیا می روم. سپس شروع کرد به گریه و نالیدن. بی بی گفت: ای خانم! من یک دکتر و پزشکی را سراغ دارم. گفت: این مبلغ را به او می دهم. بی بی گفت: پول مال خودت باشد، و بدان که من سیده هستم و جدّه ی من فاطمه ی زهراست که او هم مثل تو پهلویش شکسته بود، و اگر می خواهی بهبود پیدا کنی با حال گریه و اشک ریزان بگو: ای فاطمه ی پهلو شکسته! دخترم گریه اش گرفت و شروع کرد به گفتن: ای فاطمه ی پهلو شکسته! بی بی نیز به گوشه ای از خانه رفت و با گریه گفت: ای فاطمه ی زهرا! من یک بیمار آلمانی را در خانه ات آورده ام. من هم آمدم توی حیاط خانه و با حال اشک آلود می گفتم: ای فاطمه ی پهلو شکسته! همه در شور و حال عجیبی بودیم که ناگهان دخترم صدا زد: پدر بیا! ما هراسان آمدیم پیش دخترم، دیدیم که کاملا شفا یافته است. دخترم گفت: یک بانوی مجلله ای آمد و بر پهلوی من دستی کشید و فرمود: خوب می شوی! گفتم: شما چه کسی هستید؟ فرمود: من همان کسی هستم که الآن صدایش زدی؛ من فاطمه ی پهلو شکسته هستم! اکنون ما آمده ایم تا مسلمان شویم

صلوات خاصه ی حضرت زهراء سلام الله علیها

اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

مصحف فاطمه

مصحف فاطمه یا کتاب فاطمه، کتابی منتسب به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) است که شامل اخبار و اطلاعاتی پیرامون آینده ی جهان تا روز قیامت، سرنوشت فرزندان و ذراری او، نام تمامی فرمانروایان و کارهای آنها و از این قبیل علوم و اخبار می باشد. این کتاب که از نظر حجم سه برابر قرآن است، چیزی درباره ی قرآن و حلال و حرام و احکام ندارد، بلکه آینده ی تاریخ تا روز رستخیز را ترسیم کرده است. پس از رحلت پیامبر اسلام، حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) دخترش زهرا به خاطر از دست دادن پدر بسیار ناراحت بود و تحمل دوری او برای فاطمه بسیار سخت بود. در روایات معتبر آمده است که در فاصله ی رحلت پیامبر تا شهادت فاطمه فرشته ای از طرف خدا او را تسلی می داد تا آرام گیرد. از این فرشته در برخی از روایات شیعه به جبرئیل نام برده شده است. این فرشته، فاطمه را از احوال پدرش در برزخ و حوادث آینده آگاه می کرد. در روایتی از امام جعفر صادق (علیه السلام) آمده که هنگامی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وفات نمودند، فاطمه به علت وفات پدر به قدری محزون شد که تنها خداوند از شدت غم و اندوه او باخبر بود. از این رو خداوند فرشته ای را فرستاد تا او را تسلی دهد و اندوهش را برطرف سازد. سخنان آن فرشته به اشاره ی فاطمه توسط همسرش علی (علیه السلام) نوشته می شد و مصحف فاطمه اینگونه تدوین شد. بر اساس روایات شیعه مصحف فاطمه شامل مباحث زیر می باشد: خبر حوادث آینده، وصیت حضرت فاطمه، نام تمام فرمانروایانی که تا قیام قیامت به حکومت خواهند رسید، خبر فرزندان فاطمه. به عقیده ی شیعه مصحف حضرت فاطمه، میان امامان شیعه دست به دست گشته است و اکنون در دست حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) امام دوازدهم شیعیان می باشد. امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در حدیثی طولانی، نشانه های امام را برمی شمارند و می گویند: یکی از علامت های امام این است که مصحف فاطمه نزد اوست. امام جعفر صادق هم در حدیثی فرموده اند: پیش از آن که پدرم، امام محمد باقر (علیه السلام) شهید شوند، مصحف فاطمه را به من سپردند

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 4:17  توسط محمد فرهمند  | 

 دکتر علی شریعتی در بخش پایانی و مشهورترین بخش کتاب فاطمه فاطمه است می گوید

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است، دیدم فاطمه نیست
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است

احادیثی در شأن این بانوی بزرگ

بهترین زنان عالم، چهار نفرند: مریم دختر عمران، فاطمه دختر محمد، خدیجه دختر خویلد و آسیه همسر فرعون. پیامبر اکرم

پیامبر خطاب به فاطمه فرمود: خدا به واسطه ی غضب تو غضب می کند و به واسطه ی خشنودی تو خشنود می گردد

فاطمه ی زهرا، دختر رسول خدا برای من الگو و اسوه ی شایسته ای است. حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف

فاطمه بهترین زنان بهشت است. پیامبر اکرم

جابر می گوید: پیامبر، فاطمه را دید که لباس کم ارزشی پوشیده و با دستش آسیا می کند و بچه اش را در دامن نهاده، شیر می دهد. از دیدن این منظره اشکش جاری شده و فرمود: دختر عزیزم، سختی و مرارت دنیا را بچش، تا به شیرینی نعمت های آخرت برسی. عرض کرد: یا رسول الله! خدا را بر نعمت هایش سپاس می گویم. سپس این آیه نازل شد: خدا در قیامت آنقدر به تو عطا می کند که راضی شوی

وقتی به خانه می آمدم و به زهرا (علیها السلام) نگاه می کردم، تمام غم و غصه هایم برطرف می شد. حضرت علی

به خدا سوگند، هرگز کاری نکردم که فاطمه غضبناک شود؛ فاطمه هم هیچگاه مرا خشمگین نکرد. حضرت علی علیه السلام

هنگامی که قیامت بر پا می شود، منادی حق از عرش ندا می کند که ای مردم! چشم هایتان را ببندید تا فاطمه از پل صراط عبور کند. پیامبر اکرم

بعد از رسول خدا، کسی را راستگوتر از فاطمه ندیدم. عایشه بنت ابی بکر

به خدا سوگند، خدا فاطمه را به وسیله ی علم از فساد و بدی ها بازداشت. امام محمد باقر علیه السلام

فاطمه نزد خدا به نه اسم خوانده می شود: فاطمه، صدیقه، مبارکه، طاهره، زکیه، راضیه، مرضیه، محدثه و زهرا. امام جعفر صادق

علت اینکه فاطمه نامیده شد این است که از شرور و بدی ها معصوم و محفوظ است. امام جعفر صادق علیه السلام

از امام محمد باقر علیه السلام پرسیدند: چرا فاطمه به نام زهرا نامیده شد؟ فرمود: خدا او را از نور عظمت خودش آفرید. به واسطه ی نور آن حضرت آسمان و زمین روشن شد، به حدی که ملائکه تحت تأثیر آن نور قرار گرفته برای خدا به سجده افتادند. فرشتگان گفتند: خدایا این نور چیست؟ فرمود: شعله ای است که از نور عظمت خودم آفریدم و در آسمان ها ساکنش نمودم. او را از صلب بهترین پیامبران خارج خواهم ساخت و از این نور ائمه و پیشوایان دینی را خارج خواهم ساخت تا مردم را به سوی حق هدایت کنند. آنان جانشینان پیامبر من خواهند بود

پیامبر به فاطمه فرمود: دخترم! خدا به دنیا توجه نمود و مرا بر تمامی مردم برگزید. در مرتبه ی دوم باز بدان توجه نمود و همسر تو علی را بر سایرین برتری داد. برای سومین بار نیز توجه نمود و تو را بر زنان عالم برتری داد و در مرتبه ی چهارم توجه کرد و حسن و حسین را بر جوانان اهل بهشت امتیاز داد

بهشت مشتاق دیدار چهار زن است؛ اول مریم دختر عمران، دوم آسیه همسر فرعون، سوم خدیجه دختر خویلد و چهارم فاطمه دختر محمد. پیامبر اکرم

پیامبر اکرم در حالی که دست فاطمه را در دست داشت فرمود: هرکس که این را می شناسد که می شناسد و هرکس که نمی شناسد؛ این فاطمه دختر محمد، پاره ی تن من و قلب و روح من است. هرکس او را اذیت کند، مرا اذیت کرده است

فاطمه شبیه ترین مردم بود به رسول خدا. ام سلمه

ابن عباس می گوید که از رسول خدا پرسیدم: آن کلماتی که حضرت آدم از خداوند یاد گرفت و به وسیله ی آنها توبه اش قبول شد چه بود؟ فرمود: خدا را قسم داد به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین بدان جهت توبه اش قبول شد

پیامبر به فاطمه فرمود: می دانی چرا تو فاطمه نامیده شده ای؟ علی ابن ابی طالب فرمود: یا رسول الله! چرا فاطمه نامیده شد؟ فرمود: چون او و پیروانش از آتش دوزخ در امانند

رسول خدا خیلی فاطمه را می بوسید. عایشه اعتراض کرد. پیامبر در جواب فرمود: هنگامی که مرا به معراج بردند، داخل بهشت شدم، جبرئیل مرا نزد درخت طوبی برد و از میوه هایش به من داد، آنها را خوردم و نطفه ای از آنها در من به وجود آمد. وقتی به زمین آمدم با خدیجه همبستر شدم. به فاطمه آبستن شد. از این رهگذر است که هر وقت فاطمه را می بوسم بوی درخت طوبی به مشامم می رسد. امام جعفر صادق

فاطمه حوریه ای است به صورت انسان. پیامبر اکرم

زهرا در آخرین ساعات زندگی اش، به علی (علیه السلام) گفت: پسر عمو! هرگز مرا دروغگو و خائن یافتی؟ آیا از روزی که با من معاشرت کردی با دستورات تو مخالفت کردم؟ علی فرمود: ای دختر پیامبر خدا! معاذالله که تو در خانه ی من بدرفتاری نموده باشی. زیرا خداشناسی و نیکوکاری و پرهیزکاری و بزرگی و خداترسی تو به حدی است که جای ایراد و خرده گیری نیست. همسر عزیزم! مفارقت و جدایی از تو برای من بسی ناگوار است ولی مرگ را چاره ای نیست

پیامبر اکرم در شب زفاف فاطمه و علی خطاب به حضرت علی علیه السلام فرمود: همسر تو بهترین زنان جهان است

فاطمه اول کسی است که داخل بهشت می شود. پیامبر اکرم

فاطمه را بدان جهت فاطمه نامیدند که مردم قدرت ندارند حقیقت او را درک کنند. امام جعفر صادق علیه السلام

فاطمه پاره ی تن من است، آزار او آزار من و خشنودی او خشنودی من است. پیامبر اکرم

خدا، من و علی و فاطمه و حسن و حسین را از یک نور آفرید. پیامبر اکرم

اگر علی نبود، برای فاطمه شوهر مناسبی وجود نداشت. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

وقتی به معراج رفتم، در بهشت گردش کردم و قصرهای فاطمه را دیدم که هفتاد قصر بود که از لؤلؤ و مرجان ساخته شده بود. پیامبر اکرم

فاطمه ی زهرا، عابدترین مردم بود. در عبادت حق تعالی آن قدر بر پا ایستاد تا پاهای مبارکش ورم نمود. امام حسن علیه السلام

فاطمه نزد من عزیزترین مردم است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

اینک اشعاری در مدح این بانوی بزرگوار

فاطمه دخت محمد، آنکه نور طلعتش/خیره چشم اختران گنبد مینا کند/آفتاب برج عصمت، گوهر درج عفاف/آنکه توصیف کمالش، ایزد یکتا کند. شعر از قاسم رسا

گوهری از صدف عصمت حق ظاهر شد/نام او فاطمه و زهره ی زهرا گردید. شعر از صابر کرمانی

خدای را نتوان دید، جز به چشم رسول/رسول را نبود نور چشم، غیر بتول/اگر معاینه خواهی جمال حق دیدن/به مهر فاطمه مرآت دل نما مصقول. شعر از غافل مازندرانی

فخر زنان شفیعه ی محشر ز امر حق/ام الائمه حضرت زهرای اطهر است/دخت نبی و همسر سلطان دین علی/از نور روی او دل خوبان منور است. شعر از صابر کرمانی

خون ریخت ز سینه اش، ز مسمار بپرس/بازوش کبود شد، ز اغیار بپرس/دو شاهد صادق از من می طلبی/ برخیز و برو از در و دیوار بپرس/با زحمت بسیار اگر پا می شد/دیوار عصای دست زهرا می شد/دانی که کدام غصّه او را می کشت/این غم که علی بی کس و تنها می شد

ندارد کودکی طاقت که نیلی/ز سیلی صورت مادر ببیند/هزاران بار اجل بر مرد خوشتر/که سیلی خوردن همسر ببیند/چه حالی می کند پیدا خدایا/اگر این صحنه را حیدر ببیند/مگو رو کرده پنهان تا مبادا/رخش را ساقی کوثر ببیند/مبادا مادری را دختری خُرد/به وقت مرگ در بستر ببیند/ندارد طاقتی زهرای اطهر/که زینب را به چشم تر ببیند/چه جانسوز است و جانفرسا خدایا/که داغ مادری دختر ببیند/نهان کن چادر و سجاده اش را/مبادا زینب مضطر ببیند/برو دیوار و در را شستشو کن/مگر این صحنه را کمتر ببیند

یا فاطمه! روز حشر ستّاری کن/دلسوختگان را ز کرم یاری کن/ما با همه گفته ایم که با زهرائیم/تو نیز بیا و آبروداری کن

آن روز تمام آسمان نیلی بود/بر دوش علی بیعت تحمیلی بود/وقتی ثمر باغ فدک، قسمت شد/ای وای که سهم فاطمه سیلی بود

بازوی مرا کاش نمی دید علی/روی لحدم خشت نمی چید علی/آن شب که مرا غسل و کفن می کردند/اسرار نهفته را کاش نمی دید علی

این خانه پس از زهرا، گردیده عزاخانه/زهرای مرا کشتند، مظلوم و غریبانه/با آنکه نمی گفتی، در کوچه چه ها رخ داد/اما به سؤال من، رخسار تو پاسخ داد

دیگر نخواهم صورتم شوهر ببیند/ترسم که بر رخسارم این زیور ببیند/یا رب! مبادا آنکه طفل بی پناهی/در کوچه سیلی خوردن مادر ببیند

پرسد به حشر زهرا، آن دشمن دنی کو؟/در دوزخ افکنیدش، زنجیر آهنی کو؟/پس رو کند به سادات، کز نسل پاک اویند/پرسد به گریه، هیهات، سادات محسنی کو؟

بعد از نبی آن پست می دانی چه ها کرد؟/در را شکست و غنچه را از گل جدا کرد/آن بی حیا با عده ای پیمان ببستند/پهلوی زهرا را به ضرب در شکستند

افسوس که ناموس خدا را کشتند/محبوبه ی ذات کبریا را کشتند/سادات نوشتند به خوناب جگر/بی جرم و گنه، مادر ما را کشتند

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 4:16  توسط محمد فرهمند  | 

Eve, Wife of Adam

حوا

خداوند بزرگ، پس از آفرینش آدم (علیه السلام)، حوا را از باقیمانده ی گل آدم یا از دنده ی چپ او خلق نمود. سپس آن دو را در بهشت عدن ساکن کرد و آنها را از همه ی نعمت های بهشتی برخوردار ساخت جز یک درخت که از خوردن میوه ی آن منعشان نمود

اما آدم و حوا به اغوای شیطان، آن میوه ی ممنوعه را خوردند و ناگهان عریان شده از بهشت رانده شدند. خداوند به کیفر این خطا، آنها را به همراه ابلیس به زمین فرستاد. حوا در جده فرود آمد و به توبه و انابه پرداخت. خداوند هم خطای آن دو را بخشید و حوا با شوهرش زندگی تازه ای را در زمین آغاز کرد. چون نسل بشر باید از این دو در زمین پراکنده می شد، حوا صاحب فرزندان بسیاری شد. نخستین آنها قابیل (قائن) بود و پس از او صاحب پسر دیگری به نام هابیل شد. پس از آنکه قابیل از روی حسد، برادر خود هابیل را به قتل رساند، خداوند به عوض هابیل فرزند دیگری به آدم و حوا عنایت نمود که شیث نام گرفت. پس از مدتی آدم در سن هزار سالگی رحلت نمود و از پس او حوا در سن هزار و یک سالگی وفات کرد. مورخين گفته اند که شیث فرزند حوا، او را در کنار پدرش آدم به خاک سپرد

حوا نخستین زن، نخستین همسر و نخستین مادر تاریخ بشر بوده است

بره

مادر حضرت ادریس علیه السلام

قینوش

مادر حضرت نوح علیه السلام

بکیه

مادر حضرت هود علیه السلام

ورقه

همسر تارخ و مادر حضرت ابراهیم (علیه السلام). ورقه از ترس مأموران نمرود، فرزندش را در غاری نگهداری می کرد تا به سنین رشد رسید

ورقه

همسر هاران بن تارخ (برادر حضرت ابراهیم)  و مادر لوط علیه السلام

Sarah, Wife of Abraham

ساره

ساره یا سارای، نخستین همسر حضرت ابراهیم (علیه السلام) بود. وی همانند شوهرش در شهر اور بابل متولد شد. پدر او هاران عموی ابراهیم بود و ساره پس از مرگ پدرش، تنها مانده بود و در زمان خودش، زیباترین دختر شهر بود. پس ابراهیم، او را به زنی گرفت و دین خداپرستی را به او عرضه کرد. ساره نیز پذیرفت و به ابراهیم ایمان آورد و به همراه شوهر بزرگوارش از اور به سرزمین حران هجرت کرد

پس از مدتی اقامت در حران، به علت بت پرستی پادشاه آن سامان و ترس ابراهیم از او، راهی مصر شدند. هنگام ورود به مصر، چون ساره بسیار زیباروی بود، در مصر آوازه ی او پیچید و به گوش فرعون مصر رسید. فرعون ابراهیم را خواست و از نسبت او با ساره پرسید، و ابراهیم برای حفظ جان خود ساره را خواهر خویش معرفی کرد. سپس به فرمان فرعون ساره را به قصر او بردند و از او نیز همین سؤال را پرسید و ساره در پاسخ همان جواب ابراهیم را تکرار کرد. فرعون از پس این سؤال خواست به ساره دست بزند که به دعای ساره دستش خشک شد. فرعون از او پرسید: دست مرا چه کردی؟ ساره گفت: من کاری نکردم. خدای من کرد. فرعون گفت: خدای تو کیست؟ او را بخوان تا دست مرا آزاد کند. ساره خدای را خواند و دست فرعون به حالت عادی بازگشت. باز هم خواست که به ساره دست درازی کند، این بار نیز دستش خشک شد. باز از ساره درخواست کمک کرد و به دعای ساره دستش به حال عادی برگشت. برای بار سوم نیز همین امر تکرار شد. فرعون پس از دیدن این معجزه، حقیقت حال را از ساره جویا شد و ساره به او گفت که من همسر ابراهیم هستم. فرعون هنگامی که از حقیقت آگاه شد فرمان داد که ساره و ابراهیم را آزاد کنند و با هدایای بسیار آن ها را راهی سازند. او کنیزی قبطی به نام هاجر را نیز به ساره هدیه داد. پس از آن، ساره و ابراهیم به همراه هاجر راهی شام و فلسطین شدند و در سرزمین سبع در بیابان شام ساکن گشتند. چون ساره تا آن زمان برای ابراهیم فرزندی به دنیا نیاورده بود، به پیشنهاد خود او ابراهیم با کنیز ساره (هاجر) ازدواج نمود که حاصل این ازدواج تولد نخستین فرزند ابراهیم با نام اسماعیل بود. پس از مدتی ساره نسبت به هاجر حسد ورزید و خداوند به ابراهیم فرمان داد که هاجر و اسماعیل را به سرزمین خشک حجاز ببرد و در آنجا رها کند. پس از مدتی فرشتگانی که برای عذاب قوم لوط فرستاده شده بودند، بشارت تولد فرزندی دیگر، این بار از ساره را برای ابراهیم آوردند. ساره ابتدا باور نمی کرد که در این سن، صاحب فرزندی شود، اما پس از مدتی، علایم بارداری را در خود مشاهده کرد و سرانجام چهارده سال پس از تولد اسماعیل، صاحب پسری شد که او را اسحاق نامیدند، چرا که موجب شادی پدر و مادرش را فراهم کرده بود. ساره هنگام تولد اسحاق، نود ساله بود. ساره صد و بیست و هفت سال زندگی کرد و در حبرون در سرزمین کنعان به بیماری شکم رحلت نمود و در همانجا به خاک سپرده شد. در تورات از او به عنوان مادر ملت ها یاد شده است. همچنین تورات او را زنی زیبا، فداکار و دارای شخصیتی قوی دانسته است. به روایت تورات جایگاه ساره نزد خدا به اندازه ای بلند و والا بود که در سفر پیدایش آمده است که خدا خطاب به ابراهیم می گوید: آنچه را ساره به تو می گوید بپذیر و به او گوش فرا ده

Hagar, Wife of Abraham

هاجر

هاجر، کنیز مصری ساره بود که فرعون مصر به او بخشیده بود. چون ساره نازا بود، به ابراهیم پیشنهاد کرد که با هاجر کنیز او ازدواج نماید، شاید از او صاحب فرزندی گردد. هاجر به زودی باردار شد و برای ابراهیم پسری زیبا به دنیا آورد که نام او را اسماعیل نهادند. اما ساره که محبت شوهرش را نسبت به این طفل و هاجر مشاهده می کرد، خشمگین شد و از ابراهیم خواست که آنها را از او دور کند. خداوند به ابراهیم فرمان داد که آنها را به سرزمین خشک و بی آب و علف حجاز ببرد و در زمینی که اکنون شهر مکه در آن قرار دارد، رها کرده به کنعان بازگردد. ابراهیم چنین کرد. هاجر و اسماعیل در آن صحرا احساس تشنگی کردند و مادر که تشنگی فرزند خود را می دید برای پیدا کردن آب از این سو به آن سو می دوید. به ناگاه سرابی بر فراز کوه صفا می دید و به آن سو می دوید اما چیزی نمی یافت. ناگهان سرابی دیگر بر فراز کوه مروه دید و به آن سو دوید اما بازهم چیزی پیدا نکرد. هنگامی که خسته شده بود، به ناگاه از زیر پای فرزندش، چشمه ی آبی جوشیدن گرفت، اسماعیل شروع به گریه کردن کرد و هاجر را که به دنبال آب به این سو و آن سو می دوید، متوجه خود ساخت. هاجر به سوی فرزند دوید و ناگهان چشمه ی آبی را مشاهده کرد که از زیر پای فرزندش بیرون زده است. هاجر ترسید که مبادا آب به هدر رود پس خاک را گرد کرد و گفت: زم زم. آن آب بر جای خود ایستاد، و حرکت نکرد. پیامبر اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند که اگر هاجر جلوی آب را نمی گرفت، اکنون زمزم چون جویی بزرگ در مکه بود. قبایل اطراف به خصوص جرهمیان با دیدن آب چشمه ی زمزم به سمت آن آمدند و بنای اولیه ی شهر مکه نهاده شد. هاجر و فرزندش اسماعیل که در میان اقوام عرب بزرگ شده بود و فرزندان او را از آن پس مستعربه به معنای عرب شده نامیدند. حضرت ابراهیم هر سال برای دیدار همسر و فرزندش به مکه می آمد. در یکی از این سال ها مأمور شد که فرزندش اسماعیل را قربان کند. اسماعیل را از هاجر جدا ساخت و با خود برد اما قربانی از او پذیرفته شد و اسماعیل سالم به آغوش مادرش بازگشت. هاجر در پانزده سالگی فرزندش اسماعیل رحلت کرد و پسرش او را به خاک سپرد

Rebecca, Wife of Isaac

رفقه

رفقه، رفیقه، رفقا یا ربه کا دخترعموی اسحاق بود که به همسری این پیامبر بزرگ درآمد. حاصل این ازدواج، یعقوب و عیصو بودند که رفقه آنها را در یک شکم زائید

سیده

حضرت اسماعیل (علیه السلام)، در ابتدا با زنی از جرهمیان ازدواج کرده بود. در یکی از سفرهای پدرش ابراهیم به مکه، ابراهیم همسر فرزندش را مشاهده کرد و در او شایستگی همسری فرزندش را نیافت بنابراین، او را به طلاق همسرش تشویق کرد. اسماعیل هم همسر نخست خود را ترک گفت و همسر تازه ای از قبیله ی جرهم به نام سیده گرفت. سیده دختر یکی از بزرگان قبیله ی جرهم به نام مضاض بن عمرو بود. روزی ابراهیم بنابر عادت همیشگی برای دیدار فرزند، به مکه آمد. اما اسماعیل در خانه نبود و زنی را در خانه اش مشاهده کرد. از او پرسید: تو کیستی؟ گفت: من همسر اسماعیلم. ابراهیم او را نشناخت و گفت: تو را چه وقت به همسری گرفت؟ گفت: امسال. ابراهیم گفت: چیزی برای خوردن داری؟ زن گفت: آری. دارم. فرود آی. ابراهیم گفت: پایین نمی آیم. زن به خانه رفت و مقداری گوشت پخته و شیر و خرما آورد و عذر خواست که ما گندم در خانه نداریم که خدمت شما آورم. ابراهیم مقداری از آن غذا تناول کرد و برای ازدیاد برکت خانه ی پسرش دعا کرد. سپس زن به او گفت: فرود آ تا گرد و غبار از سر و رویت بر گیرم. گفت: نه. اما پایش را بر روی سنگی در آن نزدیکی قرار داد و همسر اسماعیل سر و روی او را شست. پس از مدتی از زن خداحافظی کرده و رفت و ضمنا به او گفت که دارای همسر نیکویی شده است. اسماعیل از سیده صاحب دوازده پسر شد که به ترتیب نابت، قیدار، ادبیل، میشا، مسمع، دما، ماش، ادد، قطورا، قس، طمیا و قیدمان بودند. اسماعیل از او صاحب دختری به نام بسمه نیز شد که به همسری عیص فرزند اسحق در آمد

بسمه

دختر اسماعیل (علیه السلام) که به همسری عیص (عیصو) فرزند اسحق در آمد

Leah, Wife of Jacob

لیا

دختر لابان، دایی حضرت یعقوب بود. پس از اینکه حضرت یعقوب برای دایی اش، هفت سال کار کرد، لابان، لیا را به عقد او درآورد. لیا برای یعقوب، شش پسر آورد به نام های: روئیل، شمعون، یهودا (یهوذا)، لاوی، یالون و بسحر

Rachel, Wife of Jacob

راحیل

دختر لابان، دایی حضرت یعقوب بود. هنگامی که یعقوب، به نزد دایی خود آمد، با دیدن راحیل، میل به ازدواج با او پیدا کرد، اما لابان شرط کرد که اگر برای من هفت سال کار کنی، راحیل را به ازدواج تو در خواهم آورد. یعقوب نیز همین کار را کرد، اما پس از هفت سال، لابان به یعقوب گفت که راحیل از لیا زیباتر است و لیا فرزند اول من بوده، و ما را رسم بر این است که نخست، دختر اول باید ازدواج نماید، پس لیا را به عقد او درآورد و به او گفت که اگر خواهان راحیل هستی باید، هفت سال دیگر هم برای من کار کنی. پس یعقوب پذیرفت و هفت سال دیگر در خدمت لابان بود. سرانجام، لابان دختر خود، راحیل را به عقد او درآورد و یعقوب از او صاحب دو پسر به نام های یوسف و بنیامین شد. پس از مدتی راحیل، چشم از جهان فروبست

زلفه

زلفه یا زلفا نام کنیز راحیل بود که به همسری حضرت یعقوب (علیه السلام) درآمد و مادر دو پسر از جمع دوازده پسر این پیامبر بزرگ بود. نام آن پسران، دارم و زمران بوده است

بلهه

بلهه یا بلهو یا بلها نام کنیز لیا بود که بعدها به همسری یعقوب درآمد و برای او دو پسر آورد به نام های حار و آشر

میکاء

مادر حضرت شعیب علیه السلام

یوکابد

یوکابد یا یرحا همسر عمران بن یصهر بن فاهت بن لاوی بن یعقوب بن اسحق بن ابراهیم، زنی بود از بنی اسرائیل و از فرزندان لاوی بن یعقوب و مادر حضرت موسی (علیه السلام) است. یوکابد پس از ازدواج با عمران، باردار شد و هارون برادر موسی را بزاد. هارون دو ساله بود که موسی متولد شد. او را از مردم پنهان نگه داشت، چون فرعون مصر در خواب دیده بود که آتشی از بیت المقدس به مصر می آید و همه ی قبطیان و یاران او را می سوزاند، و به بنی اسرائیل از آن آتش هیچ آسیبی نمی رسد. معبران و کاهنان او این خواب را اینگونه برای او تعبیر کردند که در بنی اسرائیل فرزند پسری متولد می شود که همه ی قبطیان را می کشد!! فرعون فرمان داد که هر فرزند پسری که در بنی اسرائیل متولد می شود، سریعا به قتل برسانند. یوکابد تا سه روز یا سه ماه ولادت این مولود خجسته را از لشکریان فرعون پنهان کرد، و او را شیر داد اما پس از سه ماه کنترل دستگاه فرعون شدیدتر شد و مادرش مجبور شد که به الهام الهی صندوقی تهیه کرده و موسی را در آن بگذارد و به آب نیل بسپارد. او تابوت را با قیر اندود کرد تا آب به آن راه نیابد

دخترش را به دنبال صندوق فرستاد. صندوق وارد قصر فرعون شد و همسر فرعون آن را از آب گرفت و تصمیم گرفت که کودک شیرین را نزد خود نگه دارد اما نوزاد پستان هیچ زنی را به دهان نمی گرفت. بنابراین دختر یوکابد جلو رفت و به کنیزکان فرعون که به دنبال دایه برای موسی می گشتند گفت که من زنی را می شناسم که بچه اش تازه مرده و می تواند به موسی شیر دهد و مادرش را به عنوان دایه معرفی کرد و سرانجام موسی به دامان مادرش بازگشت و از شیر مادرش نوشید. هنگامی که یوکابد را به قصر فراخواندند، او برای اینکه آنها آگاه نشوند که او مادر این طفل است، گفت که من در خانه کارهای بسیاری دارم و وقت ندارم که هر لحظه برای شیر دادن این طفل به قصر فرعون بیایم، پس کودک را به من بدهید تا من با خود به خانه ببرم. پس موسی را به مادرش دادند. و هر هفته یک بار برای دیدار همسر فرعون، موسی را نزد او می بردند

مریم

میریام یا مریم نام خواهر حضرت موسی (علیه السلام) است. هنگامی که یوکابد، فرزندش را در صندوقی نهاد و به رود نیل سپرد، دخترش میریام را به تعقیب صندوق فرستاد. هنگامی که دختر در تعقیب آن متوجه شد که صندوق وارد قصر فرعون شده است، بسیار نگران شد. اما از پشت بوته ها دید که همسر فرعون که زن مهربانی بود، کودک را از آب گرفت و به نزد فرعون برد. سرانجام دید که آنها برای کودک به دنبال دایه می گردند پس سریعا خود را به قصر رساند و گفت که من بانویی را می شناسم که می تواند به این بچه شیر دهد و به دستور فرعون آن بانو را به قصر آورد که همان مادر موسی بود. مریم بعدها با نون بن افرائیم بن یوسف (علیه السلام)، ازدواج کرد که حاصل این ازدواج، تولد یوشع بن نون، پیامبر بزرگ بنی اسرائیل و جانشین حضرت موسی (علیه السلام) بود

آسیه

آسیه در لغت، به معنی شفادهنده، یکی از چهار زن برگزیده در دین اسلام است. نام او را از نام آمنیا ملکه ی مصر مشتق دانسته اند. براساس قرآن و روایات اسلامی، آسیه همسر فرعون معاصر حضرت موسی (علیه السلام) بوده است. مورخان او را همسر فرعون مصر رامسس دوم دانسته اند. براساس قرآن، آسیه هنگامی که موسی را از آب گرفتند حاضر بود و فرعون را به زنده نگهداشتن موسی، ترغیب کرد. به اعتقاد مسلمانان آسیه، یکی از نخستین کسانی بود که به آئین توحیدی موسی (علیه السلام) ایمان آورد. فرعون، هنگامی که از ایمان همسر خود، آگاه شد، فرمان داد که او را به چهار میخ بکشند و همین عمل موجب شهادت آن بانوی بزرگوار شد

آرایشگر دربار فرعون

همسر حزبیل، مشاطه ی آل فرعون (آرایشگر دربار فرعون) زنی است که در دستگاه فرعون، منصبی داشت و آن منصب آرایشگری بود. روزی که حضرت موسی (علیه السلام) در مقابل ساحران توانست قدرت خدای نادیده را نشان دهد، به او ایمان آورد. روزی که ساحرین از خروارها ریسمان و طناب، مار ساخته و به جنبش در آوردند، و حضرت موسی با ایمان، عصای خود را بر زمین انداخت که به اژدهایی سهمگین تبدیل شد و همه ی مارها را بلعید. این قدرت به قدری عجیب بود که نه تنها تمامی ساحران، بلکه بعضی از اطرافیان فرعون نیز به او ایمان آوردند. از جمله همین زن آرایشگر بود که نور ایمان در دل او تجلی کرد. روزی بنا به درخواست یکی از دختران فرعون، برای آرایش او حاضر شد. در حین شانه کردن موی او، نام خدا را بر زبان جاری کرد. دختر که هرگز چنین نامی را از کسی نشنیده بود، و جز پدرش خدای دیگری را تصور نمی کرد، از او پرسید: مرادت از این نام فرعون بود؟! گفت: نه بلکه نام کسی است که موسی را به راستی برانگیخت و به او قدرت معجزه عنایت کرده است و او خدای همه ی آفریده هاست. فرعون از این قضیه باخبر شد، درحالی که هرگز انتظار چنین پیشآمدی را نداشت و نمی دانست موسی به این زودی ها در دربار او، نفوذ می کند. در فکر سیاست و آزار آن زن برآمد تا به چنین وضعی خاتمه دهد. فرمان داد که آن زن و فرزندانش را حاضر کنند. وقتی حاضر شدند، قدری درباره ی اعتقادات با آن زن بحث و گفتگو کرد. در ضمن این گفتگو دانست که او دلباخته ی خدای نادیده است و تبلیغ حضرت موسی کار خود را کرده است و به قدری هم در این راه ثبات دارد که به هیچ وجه نمی شود، او را از اعتقاد قلبی اش منصرف ساخت. لذا فرمان داد که تنوری از مس بسازند و در آن آتش کنند تا شاید از ترس سوختن، پشیمان گردد. واقعا استقامت در چنین پیشآمدی مشکل است.  ولی «اِنَّ الَذینَ قالوا رَبُّنا اللهُ ثُمَّ استَقاموا تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ المَلائِکَةُ اَلّا تَخافوا وَ لاتَحزَنوا وَ ابشِروا بِالجَنَّةِ الَّتی کُنتُم توعَدون» کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و سپس در این عقیده استقامت ورزیدند، بر آنها فرشتگان رحمت نازل می شوند و بشارت می دهند که نترسید و ناراحت نباشید و مژده باد به شما آن بهشتی که به آن وعده داده شده است. این زن واقعا استقامت به خرج داد و حاضر شد بسوزد ولی از عقیده و ایمان به خدای خود برنگردد. بچه های وی را یکی بعد از دیگری، در آتش انداختند. آنها می سوختند ولی قلب مادر بیشتر می سوزد. صبر در مقابل این مصائب همانند آبی است که بر آتش ریخته می شود. نوبت به بچه ی شیرخوار رسید. قلب می طپد. ناراحتی شدید می شود. پله های نردبان امتحان به آخر می رسد. باید به آخرین پله قدم گذارد اما در این جا نزدیک بود که بند صبر پاره شود. ناگاه زن دید که کودک با او صحبت می کند و می گوید: ای مادر صبر کن، زیرا تو بر حقی! این تکلم کودک قدرت مادر را دو چندان می کند و حاضر می شود که سوختن آن کودک را ببیند و حتی خود نیز در آتش فرعون بسوزد، اما از دین خود دست برندارد. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب معراج در آسمان بوی بسیار خوشی به مشامش رسید. از جبرئیل پرسید که این بوی خوش از چیست؟ جبرئیل گفت: این بوی خوش از خاکستر آرایشگر دختران فرعون است که به شهادت رسید

عجوز بنی اسرائیل

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در سفری، بر عربی وارد شد، پس از پذیرایی هنگامی که خواست با میزبان خداحافظی کند، فرمود: ای اعرابی! هر حاجتی داری بگو، زیرا امروز حاجت تو برآورده می شود. عرض کرد: ناقه ای به من بدهید که مرکب سواری من باشد و چند بز بدهید که از شیر آنها استفاده نمایم. پیامبر از این درخواست خوشش نیامد و فرمود: چقدر کم همتی!! آیا نمی توانستی مثل عجوز بنی اسرائیل چیزی بخواهی؟ عرضکرد داستان عجوز بنی اسرائیل چه بود؟ فرمود: وقتی که حضرت موسی با بنی اسرائیل از مصر بیرون آمدند، راه را گم کردند و هوا هم تاریک شده بود. علمای یهود گفتند، حضرت یوسف از ما عهد گرفته بود که از مصر بیرون نرویم تا اینکه تابوت محتوی پیکر  او را از مصر بیرون ببریم. حضرت موسی فرمود: محل دفن او را می دانید؟ گفتند: از آن زمان تا حال کسی باقی نمانده مگر پیرزن سفید مویی که او می داند. حضرت امر کرد که او را حاضر سازند. وقتی حاضر شد به او فرمودند: قبر یوسف پیامبر در کجاست؟ به ما نشان بده. آن پیرزن گفت: هر چه بخواهم می دهید؟ حضرت فرمود: چه می خواهی؟ گفت: پیر شده ام و کور نیز هستم. دعا بفرمائید جوان و بینا شوم و در بهشت با شما محشور باشم!! حضرت موسی فرمود: هیچکدام از درخواست های تو برآورده نیست. در این حال از جانب خداوند خطاب آمد که حاجات او را قبول کن، حضرت هم خواهش او را پذیرفت و دعا کرد. عجوز به دعای او و اجابت خداوند، جوان و بینا گردید و فرمود: خداوند قرار داده که در بهشت با ما همسایه باشی. عجوز بعد از دریافت حاجت خود، محل دفن یوسف را به آنها نشان داد و آنها تابوت را بیرون آوردند و با خود بردند

یاحیر

مادر حضرت ایوب علیه السلام

رحمه

رحمه دختر افراییم بن یوسف (علیه السلام)، همسر ایوب پیامبر بود. او با همسر ثروتمند خود در شام و در ناحیه ی بثنیه ساکن بود. هنگامی که ایوب گرفتار بلا و آزمایش بزرگ شد، همسرش همواره در کنار او بود، به طوری که شیطان را وادار کرد که به شکل پیرمردی بر سر راه او قرار گیرد. شیطان به او گفت: ای رحمه! تو دختر افراییم فرزند یوسف، پیامبر خدا نیستی؟ رحمه پاسخ داد: آری. شیطان گفت: این چه حالت است که در تو می بینم! رحمه گفت: شوهر من پیامبر خداست و اکنون گرفتار بلا شده است، من هم خدمت او را می کنم. گفت: ایوب را خدمت نکن که بلای او به تو نرسد. زن گفت: او پیامبر خدا و شوهر من است و بر من حق دارد. من چگونه او را در این حال رها کنم در حالی که به هنگام ثروتمندی او، همراه او بودم. رحمه از پیرمرد جدا شد و نزد ایوب رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد. ایوب گفت: آن که تو دیدی، شیطان بود. بار دیگر با او همصحبت نشو. پس شیطان بار دیگر به نزد رحمه آمد. این بار به صورت جوانی نیکوروی. گفت: ای زن! تو کیستی؟ چقدر زیبا هستی؟ گفت: من همسر پیامبری هستم که اکنون مبتلا ست و من از مردمان غذا بگیرم و برای او ببرم و خدمت او کنم. شیطان گفت: ای زن! با این زیبایی چرا خدمت بیماری را می کنی؟ او را رها کن و با من ازدواج نما. زن گفت: شوهر من پیامبر خداست و به هیچ وجه او را رها نخواهم کرد و به نزد ایوب آمد و بازهم ماجرا را برای ایوب تعریف کرد. ایوب به او گفت: به تو نگفتم که با او سخن مگو، اگر بار دیگر با او سخن بگویی ، من تو را خواهم زد. پس ابلیس این بار به صورت فرشته ای بر رحمه ظاهر شد و به او گفت که ندیدی که چگونه خداوند ایوب را عذاب کرد. ایوب در آخرت هم از عذاب آتش ایمن نخواهد بود. تو از او جدا شو و او را رها کن که از عذاب آخرت مصون مانی. هنگامی که زن این سخنان را از شیطان شنید دلش برای همسرش ایوب سوخت و به نزد او آمد. اما هنگامی که ماجرا را تعریف کرد، ایوب سوگند خورد که اگر بیماری اش بهبود یابد او را صد ضربه تازیانه بزند. هنگامی که هفت سال سپری شد و ایوب بر اثر دعا، حالش رو به بهبود رفت، به تعلیم الهی، صد چوب باریک را به هم بست و با آن آرام بر پشت رحمه ضربه ای زد. سپس ایوب به همراه او، زندگی تازه ای را آغاز کرد. خداوند نیز هر آنچه را که در این دوران سختی و محنت از آنها گرفته بود به آنها پس داد

برسبا

همسر حضرت داوود (علیه السلام) و مادر حضرت سلیمان علیه السلام

ام حکیم

مادر الیاس نبی علیه السلام

تنجیس

مادر حضرت یونس علیه السلام

عیشاع

همسر حضرت زکریاء (علیه السلام) و مادر حضرت یحیی علیه السلام

Virgin Mary, Mother of Jesus Christ

مریم

حنا و عمران پس از سال ها زندگی مشترک، صاحب فرزندی نشده بودند، بنابراین نذر کردند که اگر خداوند، فرزندی به آنها عنایت کند، او را به عنوان خادم به معبد اورشلیم هدیه کنند و فرزندشان را خادم معبد کنند. عمران در دوران بارداری حنا درگذشت. تولد نوزاد حنا را در هشتم رمضان ثبت کرده اند. حنا پس از زایمان متوجه شد که فرزندش دختر است، اما او را به معبد برد و به روحانیون معبد سپرد. بر سر نگهداری و مراقبت از مریم میان روحانیون معبد اختلاف افتاد که سرانجام توسط قرعه کشی زکریا به عنوان سرپرست مریم برگزیده شد. زکریا از پیامبران بزرگ بنی اسرائیل بود و پس از مدتی آثار و علایم عجیبی در مریم مشاهده کرد. به عنوان مثال در محراب عبادت او میوه هایی عجیب و خوشبو دید که مشاهده ی آنها در غیر از فصل بسیار عجیب بود. هنگامی که از مریم در مورد آنها پرسید مریم در پاسخ گفت که این میوه ها را خداوند از بهشت توسط فرشتگان برای من می فرستد. مریم سیزده ساله بود که برای نخستین بار حایض شد، چون دو بار خون حیض دید و برای بار سوم از حیض پاک شد، خدای جبرئیل را بر او فرستاد که به عیسی بار گرفت. داستان این امر اینگونه بود که: عمران پدر مریم برادری داشت به نام یعقوب پسر ماثان که این یعقوب هم پسری را برای خدمت در معبد اورشلیم فرستاده بود که نام او یوسف بود. هنگامی که این یوسف بزرگ شد، نجاری آموخت و خادمی معبد می کرد و زکریا که مسؤول و سرپرست مریم بود به هیچ کس جز یوسف که پسرعموی او بود، اجازه نمی داد که مریم را ببیند. هنگامی که زکریا به علتی از معبد خارج می شد، کلید حجره ی مریم را به یوسف می داد تا وی حاجت مریم را برآورد و به او آب و غذا دهد. پس چون مریم حایض شد، یوسف آب در حجره ی او گذاشت تا وی غسل کند، و در حجره را بست و بیرون رفت. مریم چادری بست و در پشت آن حجاب مشغول غسل شد که به ناگاه جبرئیل را پیش روی خود دید. جبرئیل به صورت یوسف بر مریم ظاهر شده بود. مریم پنداشت که یوسف است و به او گفت: اگر مسلمانی از خدای بترس. مریم فکر می کرد که او یوسف است و آمده تا او را برهنه ببیند یا با وی کار بدی کند. جبرئیل چون دانست که مریم ترسیده است به او گفت: من رسول خدایم، آمده ام تا تو را پسری دهم، غلامی پاک از پلیدی ها. مریم به او گفت: مرا چگونه پسری باشد؟ هیچ کس دست بر من ننهاده است! جبرئیل گفت: خدای چنین خواهد که این فرزند را بدون پدر بیافریند و او را نشانه ای برای مردم قرار دهد. چون جبرئیل این سخنان گفت، بر مریم دمید و او باردار شد. مریم پس از وضع حمل به شهر آمد و مردم او را به زنا متهم کردند. اما حضرت عیسی (علیه السلام) که در گهواره بود با مردم سخن گفته و مادر خود را از این تهمت مبری نمود

مریم یکی از چهار بانوی بزرگ و گرانقدر دین اسلام است که در اسلام و مسیحیت از شخصیت های مقدس و بسیار محترم می باشد. نام او در قرآن کریم 34 بار ذکر شده است و سوره ی نوزدهم قرآن به نام اوست

Mary Magdalene

مریم مجدلیه

مریم مجدلیه، زنی بود که با معجزه ی عیسی (علیه السلام) از دیوانگی نجات یافت. در بعضی از منابع آمده است که او زن زناکاری بود که بنی اسرائیل قصد سنگسار کردنش را داشتند، اما حضرت عیسی به کمک او آمد و به مردم گفت که کسی باید به این زن سنگ بزند که خودش هیچ گناهی مرتکب نشده باشد و در این هنگام تنها حضرت عیسی در آن مکان باقی ماند و عیسی هم از گناه آن زن درگذشت. مریم پس از این ماجرا از یاران نزدیک حضرت عیسی شد. او را در مسیحیت مظهر پشیمانی از گناه و توبه می دانند. مسیحیان برای محترم داشتن او، روز 22 ژانویه را یادبود او قرار داده اند

فاطمه بنت سعد

فاطمه بنت سعد از قبیله ی بنی خثعم و همسر کلاب و مادر زید (قصی بن کلاب) و زهره پسران گلاب بود. وی هنگامی که کلاب وفات کرد، به همسری مردی از بنی قضاعه درآمد و آن مرد برای حج به مکه آمده بود. نام وی ربیعة بن حرام القضاعی بود. فاطمه به همراه شوهرش به محل سکونت بنی قضاعه در یمن رفت. او در یمن از شوهر جدیدش صاحب پسری شد به نام رزاح بن ربیعة القضاعی. قصی هنگامی که به سنین رشد رسید، به مکه بازگشت. وی از اجداد پیامبر اکرم و حضرت علی (علیه السلام) بود

سلمی بنت عمرو

سلمی دختر عمرو بن زید بن لبید، بزرگ بنی خزرج بود. وی به همسری هاشم، جد پیامبر اکرم درآمد. هاشم در سفر تجارتی خود به شام، چند روزی در مدینه مهمان عمرو بن زید بود که این دختر را به همسری گرفت. هاشم چند صباحی در آنجا ماند و سپس برای تجارت به شام سفر کرد. هنگام بازگشت، متوجه شد که همسرش صاحب پسری شده است که او را شیبه نامیده اند. هاشم خواست که همسر و پسرش را به مکه ببرد، اما عمرو بن زید او را از این کار جلوگیری کرد. خواست که تنها پسرش شیبه را ببرد، اما چون شیبه پسری بسیار کوچک بود و دامن مادرش را رها نمی کرد، پس هاشم راضی شد که پسرش نیز نزد خاندان مادری خود در مدینه بماند. هاشم به تنهایی به مکه بازگشت. این پسر همان عبدالمطلب، پدربزرگ پیامبر اکرم و حضرت علی بود که بعدها به مکه آمد

فاطمه بنت عمرو

فاطمه بنت عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم (فاطمه بنت عمرو بن عمران المخزومی)، از همسران عبدالمطلب و مادر دو پسر او یعنی ابوطالب و عبدالله بوده است

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 4:33  توسط محمد فرهمند  | 

آمنه

عبدالله بن عبدالمطلب از زیباترین جوانان اهل مکه بود که زیبایی صورت را با زیبایی سیرت همراه کرده بود. به همین سبب بسیاری از دختران مکه خواستار ازدواج با او بودند، اما تنها آمنه دختر وهب بن عبدمناف بود که به این سعادت رسید و به همسری عبدالله درآمد. مراسم ازدواج و زفاف در خانه ی ابوطالب صورت گرفت. تاریخ این ازدواج مبارک را هفدهم جمادی الثانی ثبت کرده اند. اما آمنه پیش از تولد تنها فرزندش، شوهرش عبدالله را از دست داد. وفات عبدالله در مدینه اتفاق افتاد و جسدش در محلی به نام دارالنابغه به خاک سپرده شد. آمنه حامله شد بی آنکه درد و رنجی احساس کند. او از زن ها شنیده بود که بارداری، آنها را به زحمت می اندازد ولی هیچ ناراحتی نداشت. چند ماه گذشت. در طول این مدت خواب های بسیاری می دید. شبی در خواب دید که گویی نوری از او خارج می شود و با آن کاخ های شام روشن می گردد

شبی دیگر همین طور که استراحت می کرد، صدایی شنید که به او می گفت: آمنه! تو بهترین فرزند را در شکم داری، وقتی به دنیا آمد او را محمد نامگذاری کن و راز او را پنهان نگاه دار.آمنه از خواب برخاست، به این طرف و آن طرف نگاه کرد، کسی در اطاق نبود، رفت که دوباره بخوابد ولی خوابش نبرد. آن صدا همچنان در گوشش تکرار می شد: آمنه! وقتی او را به دنیا آوردی نامش را محمد بگذار. آمنه راجع به این خواب با کسی چیزی نگفت. تا این که هنگام زایمان فرارسید. کودک به دنیا آمد. نوزاد پسری زیبا بود. کسی را به نزد پدربزرگش عبدالمطلب فرستاد. عبدالمطلب سریعا خود را به خانه رساند و به آمنه تبریک گفت. عبدالمطلب گفت که من نام این کودک را فثم می گذارم. عبدالمطلب فرزندی داشت، فثم نام که او را در کودکی از دست داده بود و اینطور می خواست محمد را جایگزین فرزند از دست داده ی خود سازد. اما آمنه گفت که به من در خواب فرمان داده شده است که او را محمد نام کنم. سرانجام نام این کودک محمد شد

چون رسم عرب بود که کودکان خود را نزد دایه می بردند تا شیر دهد، محمد را به حلیمه سپردند. حلیمه پس از پنج سال محمد را نزد مادرش آمنه آورد. یکسال بعد آمنه محمد را برای دیدار خویشان پدرش به مدینه برد و یک ماه در دارالنابغه اقامت گزید و سپس محمد را به مکه بازگرداند اما در مسیر راه در محلی به نام ابواء وفات نمود

ثویبه

محمد هنگام تولد، به ثویبه کنیز ابولهب سپرده شد تا از شیر او بنوشد. محمد مدت سه یا چهار ماه از پستان ثویبه شیر نوشید

حلیمه

رسم اعراب این بود که نوزادان خود را برای شیرخوردن به زنی غیر از مادر می سپردند. محمد پستان هیچ یک از زنان شیرده را نمی گرفت. سرانجام حلیمه ی سعدیه آمد. طفل پستان او را مکید و شیر خورد. وجد و سرور در خاندان آن حضرت به اوج خود رسید. عبدالمطلب جد گرامی محمد به حلیمه گفت: از کدام قبیله ای؟ گفت: از بنی سعد. پرسید: اسمت چیست؟ جواب داد: حلیمه. عبدالمطلب از اسم او و نام قبیله اش بسیار مسرور شد و گفت: آفرین، آفرین، دو خوی پسندیده و دو خصلت شایسته: یکی سعادت و نیکبختی و دیگری حلم و بردباری. محمد را به حلیمه سپردند. حلیمه محمد را میان قوم بنی سعد بن بکر برد. علت این جابجایی آن بود که هوای مکه در فصل گرما و تابستان بسیار خشک و سوزان و غیرقابل تحمل می شد و زنان شیرده کودکان را برای جلوگیری از آسیب و گزند نزد قبایل خویش می بردند. پس از دو سال شیردهی به محمد او را به مکه نزد مادرش بازگرداند اما چون به کودک علاقمند شده بود، در فصل گرمای سال بعد برای بردن او به مکه آمد. و تا پنج سالگی از او مراقبت کرد

ام ایمن

کنیز عبدالله بود که در سن پنج سالگی پیامبر، به مدت یک سال مراقبت و مواظبت از او را برعهده داشت

خدیجه

گرچه تاریخ، جزئیات زندگی آن بانوی شریف را ضبط نکرده، لیکن همان مقدار که باقی مانده می تواند شخصیت برجسته ی او را تا حدودی روشن سازد. خدیجه در سال 68 قبل از هجری در مکه متولد شد. نام کامل وی خدیجه بنت خویلد بن اسد بن عبدالعزی بن قصی بن کلاب بن مرة بن کعب بن لؤی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانه بوده است. مادرش فاطمه بنت زایده بن الأصم بن الهرم بن رواحه بن حجر بن عبد بن معیص بن عامر بن لؤی بن غالب بن فهر بن مالک نام داشته است. از القاب او در زمان جاهلیت، طاهره و سیدة قریش را می توان نام برد. وی در آغاز جوانی با عتیق بن عابد ازدواج نمود. اما چندی نگذشت که عتیق وفات کرد و خدیجه را با مال و ثروت سرشاری تنها گذاشت. چندی بی شوهر ماند و سپس با یکی از بزرگان بنی تمیم، به نام هند بن بناس، ازدواج نمود. اما هند هنوز جوان بود که از دنیا رفت و خدیجه را برای بار دوم بی شوهر گذاشت. یکی از نکاتی که می تواند، روح بزرگ و همت عالی و آزادگی و استقلال نفسانی این بانوی شریف را روشن سازد، این است که خدیجه، ثروت هنگفتی را که از شوهر اول و دومش به ارث برده بود، راکد نگذاشت و در راه رباخواری که معمول آن زمان ها بود نیز نینداخت. بلکه آن را در راه تجارت و بازرگانی انداخت، و افراد درستکاری را استخدام نمود و به وسیله ی آنان به تجارت مشغول شد. خدیجه از راه مشروع تجارت، ثروت سرشاری به دست آورد، به طوری که نوشته اند: «هزاران شتر در دست کارکنانش بود که در اطراف کشورها مانند مصر و شام و حبشه به تجارت مشغول بودند» ابن هشام می نویسد: «خدیجه زن شریف و ثروتمندی بود که به تجارت اشتغال داشت و مردانی را اجیر کرده بود که برایش تجارت می کردند.» خدیجه را به علت ثروت فراوانش در دوران جاهلیت، امرأة القریش یعنی شاهزاده خانم قریش می نامیدند. ناگفته پیداست که اداره کردن یک چنان کاروان بزرگ بازرگانی، آن هم در آن عصر و در جزیره العرب کار آسانی نبود. به ویژه اگر مدیرش یک زن باشد. آن هم زمانی که زنان از تمامی حقوق اجتماعی محروم بودند و بسیاری از مردان بی رحم، دختران بی گناه خود را زنده بگور می کردند. پس آن بانوی بزرگ باید دارای نبوغ فوق العاده و شخصیت برجسته و استقلال نفسانی و اطلاعات کافی باشد تا بتواند آن تجارت بزرگ و مفصّل را اداره کند. یکی از نکات برجسته و درخشان زندگی خدیجه داستان ازدواج او با پیامبر اسلام است. بعد از آن که شوهر اول و دوم خدیجه وفات نمودند، یک حالت استقلال طلبی و آزادی به خصوصی در آن بانوی بزرگ پیدا شد و همانند عاقل ترین و رشیدترین مردان به تجارت می پرداخت و تن به ازدواج نمی داد. با اینکه از جهت اصالت و نجابت خانوادگی و مال و ثروت فراوان، خواستگاران بسیاری داشت که حاضر بودند مهریه های سنگینی بدهند و با وی ازدواج کنند، ولی او از قبول شوهر جدا امتناع می کرد. اما نکته ی جالب این جاست که همین خدیجه ای که حاضر نبود به هیچ قیمتی با سران و اشراف عرب و مردان ثروتمند ازدواج کند، با کمال شوق و علاقه حاضر شد با محمد که یتیمی تهیدست بود، ازدواج نماید. خدیجه زنی نبود که خواستگار نداشته باشد، بلکه تاریخ خبر می دهد که خواستگاران متشخص و آبرومندی حتی از ملوک و ثروتمندان برایش می آمدند ولی به ازدواج راضی نمی شد. اما در مورد وصلت با محمد نه تنها راضی شد بلکه خودش با کمال اصرار و علاقه پیشنهاد ازدواج نمود و مهریه اش را نیز در مال خودش قرار داد. به طوری که این موضوع اسباب سخریه و سرزنش مردم شد. با توجه به این مطلب، که زن ها معمولا به ثروت و تجملات زندگی علاقه ی زیادی دارند و نهایت آرزویشان این است که شوهر ثروتمند و آبرومندی نصیبشان گردد تا در خانه اش به آرایش و تجمل و خوشگذرانی سرگرم باشند، به خوبی روشن می شود که خدیجه در مورد ازدواج، اندیشه و افکار عالی تری داشته و در انتظار شوهر فوق العاده و شخصیت برجسته ای بوده است. تاریخ به ما خبر می دهد که خدیجه از بعضی علمی عصر خویش شنیده بود که محمد پیامبر آخرالزمان است و خودش بدان موضوع عقیده داشت. بعد از آنکه مدتی محمد را به عنوان امین کاروان تجارت خویش انتخاب نمود و شاید خود این عمل، یک نوع آزمایش بوده تا بدان وسیله در پیرامون اظهارات دانشمندان آزمایشی به عمل آورد و میسره غلام خودش را ناظر جریان سفر قرار داد و آن غلام وقایع و حوادث شگفت آوری را از محمد برای خدیجه تعریف کرد. آن بانوی شریف و رشید، شخص محبوب و گمشده ی خودش را یافت و آن حضرت را احضار نموده، گفت: ای محمد! من چون تو را شریف و امانتدار و خوش خلق و راستگو یافته ام، میل دارم با تو ازدواج کنم. محمد جریان قضیه را با عموها و خویشانش در میان نهاد. آنان به عنوان خواستگاری نزد عموی خدیجه رفته و مقصدشان را در ضمن خطبه ای اظهار داشتند. عموی خدیجه که یکی از دانشمندان بود خواست پاسخ دهد ولی چون نتوانست به خوبی سخن بگوید، خود خدیجه از غایت شوق با زبان فصیح گفت: ای عمو! شما گرچه در سخن گفتن از من سزاوارترید، اما از خودم بیشتر اختیارم را ندارید. سپس عرضه داشت: ای محمد! خودم را به تو تزویج کردم و مهرم را در مال خودم قرار دادم. به عمویت بفرما برای ولیمه ی عروسی شتری بکشد. تاریخ می گوید: خدیجه پسرعمویش ورقه را واسطه قرار داد تا وسیله ی ازدواج با محمد را فراهم سازد. هنگامی که ورقه به خدیجه بشارت داد که محمد و خویشانش را به ازدواج راضی کردم، خدیجه به پاس این خدمت بزرگ، خلعتی به وی عطا کرد که پانصد اشرفی ارزش داشت. وقتی محمد خواست از خانه ی او خارج شود، خدیجه عرض کرد: خانه ی من خانه ی تو و من کنیز تو هستم. هر وقت که خواستی به سرای خویش داخل شو. این ازدواج برای پیامبر خیلی ارزش داشت زیرا از یک طرف فقیر و تهیدست بود و به همین علت یا علل دیگر تا سن بیست و پنج سالگی نتوانست ازدواج کند. از طرف دیگر بی خانمان و تنها بود و احساس تنهایی می کرد و به وسیله ی این ازدواج مبارک، هم نیازمندیش برطرف شد و هم یار و غمگسار و مشاور خوبی پیدا کرد. پس از بعثت پیامبر اکرم به نبوت، نخستین زنی که به او ایمان آورد، خدیجه بود. آن بانوی بزرگ، تمامی اموال و ثروت بی حد و حصر خودش را بدون قید و شرط در اختیار محمد قرار داد. هشام می گوید: «رسول خدا، خدیجه را بسیار دوست می داشت و به او احترام می گذاشت و در تمامی امور با وی مشورت می کرد. آن بانوی رشید و روشنفکر، وزیر و مشاور خوبی برای آن حضرت بود. نخستین بانویی که به او ایمان آورد خدیجه بود و تا مادامی که خدیجه زنده بود محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) همسر دیگری اختیار نکرد» پیامبر می فرمود: «خدیجه یکی از بهترین زنان این امت است.» عایشه می گوید: «از بس که پیامبر خدیجه را به خوبی یاد می کرد، روزی عرض کردم: یا رسول الله! خدیجه پیرزنی بیش نبود و خدا بهتر از او را به تو عطا کرده است. پیامبر غضب نموده فرمود: به خدا سوگند خدا بهتر از او را به من نداده است. خدیجه هنگامی ایمان آورد که دیگران کفر می ورزیدند و مرا تصدیق نمود وقتی که دیگران تکذیبم می کردند. اموالش را رایگان در اختیارم گذاشت در حالی که سایرین محرومم می نمودند. خدا نسل مرا در اولاد او قرار داد. عایشه می گوید: تصمیم گرفتم بعد از آن، خدیجه را به بدی یاد نکنم.»  در روایات وارد شده که جبرئیل هر وقت بر پیامبر نازل می شد، عرض می کرد: سلام خدا را به خدیجه برسان و بگو: خدا قصر زیبایی در بهشت برای تو آماده کرده است.» وفات خدیجه را در سی ام رجب سال دهم بعثت، سه سال قبل از هجرت پیامبر، در سن 65 سالگی ثبت کرده اند. خدیجه هفده سال قبل از بعثت و یازده سال هم پس از آن با پیامبر اسلام زندگی کرد که از 25 سالگی تا 53 سالگی آن حضرت را در بر می گرفت. مورخین نوشته اند: هنگامی که خدیجه بیمار شد و بیماری وی شدت یافت، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به بالینش آمد. خدیجه عرض کرد: یا رسول الله! به وصایای من توجه کنید: اول اینکه اگر در ادای حقت کوتاهی کرده ام، مرا ببخش. حضرت فرمود: هرگز از تو تقصیر ندیدم بلکه نهایت جدیت را داشتی و اموالت را در راه خدا صرف کردی و در خانه ی من به رنج و مشقت افتادی. و اما وصیت دوم مربوط است به دخترم، اشاره به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) کرد و فرمود: این دخترم کوچک است و بعد از این یتیم می شود، کسی او را نیازارد. و اما وصیت سوم را خجالت می کشم که عرض کنم، مایلم آن را به دخترم فاطمه بگویم تا به عرض شما برساند. پیامبر از جای برخاست و از خانه خارج شد. آنگاه خدیجه رو کرد به فاطمه و گفت: دخترم! به پدرت بگو مادرم می گوید من از قبر می ترسم بنابراین مایلم همان جامه ای که هنگام نزول وحی می پوشیدی را کفنم قرار دهی. حضرت فاطمه به پدر بزرگوار خویش عرض کرد: پیامبر هم همان ردا را به فاطمه داد تا به مادرش بدهد. خدیجه از دیدن ردا بسیار شادمان و مسرور گردید. وقتی هم که از دنیا رفت، پیامبر او را غسل داد. هنگام کفن کردن جبرئیل نازل شد و گفت: خداوند سلام می رساند و می فرماید: کفن خدیجه از جانب ما است و کفنی به حضور پیغمبر اکرم آورد. حضرت خدیجه را اول با ردای پیامبر و سپس با ردای بهشتی کفن کردند. پیکر پاک و مطهر او را در حجون که نام کوهی است در مکه ی معظمه دفن کردند. به روایتی دیگر خدیجه در دهم رمضان همان سال وفات نموده است. خدیجه از پیامبر اکرم صاحب هفت فرزند به نام های قاسم، طاهر، عبدالله، زینب، کلثوم، رقیه و فاطمه (سلام الله علیها) شد

فاطمه بنت اسد

همسر ابوطالب و مادر علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود. در دوازدهم رجب سال سی ام عام الفیل، فاطمه بنت اسد که از درد زایمان به خود می پیچید، به مشمسجدالحرام آمده و روبروی کعبه ایستاد و به مناجات با خدا پرداخت و از او درخواست کرد که زایمان را برایش ساده و آسان گرداند. در پی این دعا دیوار کعبه شکافت و فاطمه وارد کعبه شد. پس از سه روز، از کعبه بیرون آمد در حالی که فرزندی را در بغل داشت. فرزند او همان علی ابن ابی طالب بود. هنگامی که پیامبر اسلام، خبر فوت فاطمه بنت اسد را شنید، بسیار ناراحت شده و گریه کرد و به حضرت علی (علیه السلام) فرمود: او مادر من هم بود و بر سر جنازه اش حاضر شد و پیراهن و عبای خود را به حضرت علی داد و فرمود: او را با این لباس ها کفن کن. نماز فاطمه را هم پیامبر خواند و سپس کنار قبر نشست تا او را درون قبر گذاشتند. پیامبر فرمود: ای فاطمه! آیا آنچه خداوند وعده داده بود، یافتی؟

مدتی پیامبر با فاطمه گفتگو کرد و سپس از قبر بیرون آمد. بعدها مردم از پیامبر پرسیدند تو با فاطمه چه گفتی؟ پیامبر فرمود: من در مورد روز قیامت با او صحبت کردم، وقتی گفتم در روز قیامت انسان ها برهنه محشور می شوند، او بسیار ناراحت شد و محزون گشت و من هم پیراهن خود را به او پوشاندم و از خدا درخواست کردم که این پیراهن را کهنه نگرداند تا در روز قیامت برهنه محشور نشود و وقتی در مورد سؤال قبر و فشار قبر با او صحبت کردم، او از من درخواست کرد که آنها را از او دفع نمایم، و من هم از خدا درخواست کردم که از قبر او دری به سوی بهشت گشوده شود و خدا هم اجابت فرموده و قبر او را باغی از باغ های بهشت گردانید

صفیه بنت عبدالمطلب

صفیه دختر عبدالمطلب از اصحاب رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. پدر صفیه، شیبه (عبدالمطلب) پسر هاشم پسر عبدمناف پسر قصی و مادرش دختر وهیب بود. صفیه همچنین عمه ی محمد بن عبدالله و علی بن ابی طالب به شمار می رفت. او پیش از اسلام با حارث پسر حرب ازدواج کرده بود و پس از اسلام آوردن با عوام پسر خویلد، پیمان زناشویی بست. حاصل این ازدواج تولد زبیر بن عوام بود که از اصحاب نزدیک پیامبر اکرم به شمار میرفت. روایت است که روزی صفیه به خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شد در حالی که پیری او را فرا گرفته بود. گفت: یا رسول الله! دعا کن تا من به بهشت بروم. حضرت بر سبیل مزاح فرمود: زنان پیر به بهشت نخواهند رفت. صفیه از مجلس حضرت خارج شد و می گریست. حضرت تبسم کرد و گفت: او را خبر دهید که زنان پیر، جوان می شوند و آنگاه به بهشت می روند. سپس این آیه را قرائت فرمود: انّا انشأناهن انشاء فجعلناهن ابکارا، به راستی که ما زنان را در دنیا آفریدیم و چگونه آفریدنی، پس در آخرت آنها را به دختران باکره تبدیل خواهیم کرد که ایشان را به بهشت درآوریم. صفیه در سال بیستم هجری قمری وفات کرد و عمر بر پیکر وی نماز گذارد. پیکر او را در بقیع به خاک سپردند

ام سلمه

هند بنت ابوامیه حذیفة بن مغیره بن عبدالله (وفات: 62 هجری قمری)، همسر گرامی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) بود. وی و همسر نخستش ابوسلمه عبدالله بن اسد مخزومی که پسرعمه ی پیامبر بود از سابقین در اسلام بودند و در مهاجرت به حبشه شرکت داشتند. ام سلمه پس از هجرت پیامبر به مدینه با همسر و فرزندانش به مکه و از این شهر به مدینه آمدند. ابوسلمه در واقعه ی احد زخم مهلکی برداشت که اندکی بعد بر اثر آن درگذشت و چهار فرزند به نام های سلمه، عمر، درّه و زینب از او ماند. ام سلمه پیش از جنگ احزاب به همسری پیامبر درآمد و حضرت سرپرستی دخترش فاطمه را به او سپرد. وی پس از رحلت پیامبر پیوستگی خود را با اهل بیت حفظ کرد و به واسطه ی دفاع از حق امامت علی (علیه السلام) و حقوق فاطمه الزهراء در مورد فدک یک سال از دریافت مستمری محروم گردید. در خلافت علی عایشه کوشید تا ام سلمه را وادارد که به گروه مخالفان خلیفه بپیوندد، اما وی نه تنها از پیوستن به آنها سرباز زد، بلکه کوشید تا عایشه را از دشمنی با علی و رفتن به بصره بازدارد. وی در جمع مهاجرین و انصار از توطئه های مخالفان پرده برداشت و آنان را به پشتیبانی از علی تشویق کرد. در نامه ای که به علی نوشت، او را از فعالیت های عایشه با خبر ساخت و پسرش عمر را به یاری او فرستاد. در نامه ای که به علی نوشت، گفته بود: اگر خداوند جهاد را بر زنان نیز همچون مردان واجب می کرد، من خود در صف جهاد حضور می یافتم. ام سلمه پس از شهادت حضرت علی مبارزه ی سرسختانه ای را با معاویه و ناصبین که علی را در منابر و معابر دشنام می دادند آغاز کرد و در نامه ای که به معاویه نوشت، او را به واسطه ی این عمل زشت، نکوهش کرد. پس از واقعه ی کربلا، به عزاداری شهدای اهل بیت پرداخت و بنی هاشم به تعزیت او که تنها همسر بازمانده ی پیامبر بود می رفتند. وی در هشتاد و چهار سالگی درگذشت و پیکرش را در بقیع به خاک سپردند. ام سلمه 378 حدیث روایت کرده که شماری از آنها در فضیلت علی است

صفیه

صفیه دختر حیی بن اخطب از بنی اسرائیل، از سلاله ی هارون پسر عمران و برادر موسی (علیه السلام) بود. مادرش بره دختر شموئیل و خواهر رفاعه بن شموئیل از یهودیان بنی نضیر بود. صفیه در ابتدا، همسر سلام بن مشکم بود که از او جدا شد و به عقد کنانه بن ربیع از یهودیان بنی نضیر درآمد. ربیع در جنگ خیبر به دست مسلمانان کشته شد، پس از جنگ خیبریان به اسارت مسلمانان در آمدند و رسول خدا صفیه را که جزء اسرای جنگی بود به خود اختصاص داد. چون در سیمای او آثار کبودی مشاهده کرد، علت را جویا شد و صفیه در پاسخ حضرت داستان خود را چنین بیان کرد: «شبی در خواب دیدم که ماهی از مدینه برآمد و در دامان من قرار گرفت، بامدادان خواب خود را برای شوهرم، ربیع بازگو کردم. او از این خواب من سخت برآشفت و بر سرم فریاد کشید و گفت: آرزو داری که همسر پادشاهی شوی که در مدینه ظهور کرده است؟ و چنان سیلی ای به صورتم زد که بر اثر آن صورتم کبود شد و این اثر آن ضربت است.» رسول خدا پس از شنیدن داستان صفیه به او فرمود: اگر اسلام را قبول کنی تو را به همسری خود می پذیرم، و اگر به یهودیت خود پایبند باشی تو را آزاد می کنم تا به قوم و قبیله ی خود بازگردی. صفیه عرض کرد: پیش از آنکه شما مرا به اسلام بخوانی به آن ایمان آورده ام و از سوی دیگر پدر و مادری ندارم و با یهودیان نیز کاری ندارم که مرا در پذیرش کفر و ایمان به خود وامی گذاری. پس رسول خدا دستور داد تا عدّه ی وفات نگهدارد و آنگاه او را به عقد خویش درآورد

ام هانی

فاخته مشهور به ام هانی، دختر ابوطالب و خواهر حضرت علی (علیه السلام) است که از زنان بسیار بزرگ در صدر اسلام بوده است. وی به همسری ابووهب هبیرة بن عمروی مخزومی درآمد. پیامبر اسلام در شب معراج در خانه ی او بود

حمنه بنت جحش

حمنة بنت جحش، خواهرزاده ی حمزة بن عبدالمطلب بود و حمزه ی سیدالشهداء دایی او می شد. برادرش عبدالله بن جحش بود که از اصحاب نزدیک پیامبر اکرم، به حساب می آمد. هر دوی این افراد در جنگ احد، به شهادت رسیدند. شوهر حمنه نیز در این جنگ شربت شهادت نوشید و حمنه سه تن از نزدیکانش را در این جنگ از دست داد. پیامبر هنگامی که به مدینه باز می گشت، در راه حمنه را دید، به او خبر شهادت دایی و برادرش را داد، اما حمنه گفت: انا لله و انا الیه راجعون، خدای آن ها را بیامرزد. پس چون خبر شهادت شوهرش را به او دادند، فریاد زد و بخروشید. پیامبر فرمودند: تازه معلوم شد که از شوهر گرامی تر کسی در نزد زن نیست

جمانه

جمانه دختر ابوطالب بود که به همسری سفیان بن حارث بن عبدالمطلب درآمد

سمیه

سمیه بنت خیاط، از صحابه ی بزرگوار پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و از نخستین مسلمانان بود. سمیه همسر یاسر و مادر عمار یاسر بود. هنگامی که بزرگان مکه از اسلام آوردن خاندان یاسر باخبر شدند، تصمیم گرفتند که با شکنجه دادن اعضای این خانواده، به خیال خام خود آنها را از عقیده ی استوار خویش، برگردانند. آنها هر روز یاسر، سمیه، عمار و برادرش را به صحرا می بردند و آن ها را شکنجه می کردند. سرانجام هنگامی که اشراف مکه، دریافتند که ایمان آنها به الله خدشه ناپذیر است، آنها را تهدید به قتل کردند. اما یاسر و سمیه که از این تهدید، حتی خم به ابرو نیاورده بودند، به دست سفاکان مکه، به شهادت رسیدند. دو پای سمیه را به دو شتر بسته بودند و با نیزه به شکم او زدند که بر اثر این عمل، بدن او به دو نیم شد و به شهادت رسید و نام خود را به عنوان نخستین شهید زن در تاریخ اسلام جاودانه ساخت

اروی قرشیه

اروی قرشیه ی هاشمیه، دختر عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف، از زنان صحابه و سخنور، عمه ی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در اوایل بعثت اسلام آورد و به مدینه مهاجرت کرد. معروف است که در دفاع از پیامبر اسلام شعر می گفته است. وی در جاهلیت با عمیر بن وهب بن عبدمناف ازدواج کرده بود و از او فرزندی به نام طلیب داشت که در خانه ی ارقم، به دین اسلام مشرف شده بود. پس از اسلام آوردن، نزد مادر خود، اروی آمد و وی را از اسلام آوردن خود آگاه کرد. مادرش خشنود شد و گفت: تو حق را یاری کردی و دایی خود را نصرت دادی. ای کاش ما زنان هم می توانستیم مانند مردان عمل نمائیم و رسول خدا را یاری کنیم. طلیب در پاسخ مادر خویش اظهار داشت: برادرت حمزه هم مسلمان شده است. می توانی مانند او عمل نمایی. اروی گفت: درست می گویی، سپس نزد پسر خود اسلام آورد و همواره از پیامبر اکرم حمایت می نمود. وی در سال 15 هجری قمری وفات کرده است

سلمی

سلمی دختر عمیس بن معد از اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و مادرش خوله دختر عوف بود. هنگامی که سلمی به سن رشد رسید، در عصر جاهلیت در مکه ی معظمه با حمزه بن عبدالمطلب عموی پیامبر ازدواج نمود و دختری به نام عماره از آنها به وجود آمد. وقتی که حمزه به اسلام گروید و به رسول خدا ملحق گردید، سلمی نیز مسلمان شد و حضرت علی (علیه السلام) او را از مکه خارج کردند. هنگام ورود به مدینه، بین علی بن ابی طالب و جعفر بن ابی طالب و زید بن حارثه جهت پذیرایی از وی، گفتگویی درگرفت. سپس رسول اکرم، دستور فرمودند که در خانه ی جعفر منزل کند، چون خواهرش اسماء بنت عمیس همسر جعفر طیار بود. او پس از شهادت همسرش حمزه در جنگ احد با شداد بن الهاد الکینی ازدواج نمود و عبدالله بن شداد به دنیا آمد. عبدالله برادر عماره، دختر حمزه از طرف مادر است. در کتب تاریخ سلمی در شمار اصحاب رسول الله یاد شده و کتب رجال شیعه و سنی از او ستایش کرده و به نیکوکاری وی، گواهی داده اند. پیامبر اکرم، بهشت را برای او تضمین فرموده اند و وی از زنان هفتگانه ای است که رسول الله به آنان وعده ی بهشت داده است

زینب بنت محمد

زینب دختر حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در سال سی ام عام الفیل در شهر مکه متولد شد. وی پس از آنکه به سنین بلوغ رسید با پسرخاله ی خویش ابوالعاص بن ربیعه ازدواج نمود. ابی العاص از بنی امیه بود و تزویج زینب پیش از بعثت بود. زینب از ابی العاص صاحب دختری به نام امامه شد. پس از آنکه پیامبر به رسالت مبعوث شد، وی در زمره ی نخستین مسلمانان در آمد. عمروعاص که از دشمنان سرسخت اسلام بود به کجاوه ی او حمله کرده و زینب را طوری کتک زد که کودکی را که در شکم داشت، سقط کرد. پس از هجرت مسلمانان به مدینه، زینب در خانه ی ابوالعاص در مکه ماند. نقل است که ابوالعاص در جنگ بدر اسیر شد و زینب قلاده ای را که خدیجه مادرش به او داده بود برای آزادی او نزد پیامبر به مدینه فرستاد، چون حضرت نظرش بر قلاده افتاد، یاد خدیجه کرد و از صحابه تقاضا کرد که او را بدون فدیه ببخشند. صحابه چنین کردند، حضرت از ابوالعاص شرط گرفت که چون به مکه برگردد، زینب را به خدمت آن حضرت بفرستد. او به شرط خود وفا نمود و زینب را فرستاد. بعد از آن خود نیز به مدینه آمد و مسلمان شد. زینب در مدینه در سال هفتم و به قولی در سال هشتم هجری قمری وفات نمود

ام کلثوم بنت محمد

ام کلثوم دختر محمد (پیامبر اسلام) از خدیجه بنت خویلد بود که نخست با عتیبه پسر ابولهب ازدواج کرد. هنگام بعثت پیامبر، ابولهب پسرش عتیبه را واداشت که ام کلثوم را طلاق دهد. ام کلثوم در سال سوم هجری به همسری عثمان بن عفان درآمد، و در سال نهم هجری در مدینه درگذشت و در قبرستان بقیع مدفون گشت

رقیه بنت محمد

رقیه از دختران حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در شهر مکه زاده شد. مادر او خدیجه بنت خویلد بود. رقیه پس از فوت ام کلثوم به همسری عثمان بن عفان در آمد. پس از بعثت پیامبر، او به همراه همسرش از نخستین ایمان آورندگان به اسلام بود. سپس به همراه عثمان راهی حبشه شد. پس از بازگشت در سال دوم هجری قمری وفات نمود. روایت شده که چون رقیه وفات نمود، رسول خدا به او خطاب کرد و گفت: به گذشتگان شایسته ی ما (عثمان بن مظعون) و اصحاب شایسته ی او ملحق شو. فاطمه الزهراء بر سر قبر رقیه نشسته بود و آب از دیدگانش بر قبر می ریخت. حضرت رسول، آب دیده ی نور دیده ی خود را پاک می کرد و دعا می نمود. ناگاه گفت: من ضعف و ناتوانی او را می دانستم. پس از حق تعالی خواستم که او را از فشار قبر امان دهد

ام شریک

یکی از زنانی که در راه عقیده، ثبات قدم نشان داد و توانست دین خود را محفوظ دارد، ام شریک بود. او از جمله زنانی بود که بعد از هجرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه آمد تا در آن شهر و در کنار پیامبر خدا زندگی کند. در راه که می آمد، مرد یهودی ای با وی ملاقات کرد. پرسید: به کجا می روی؟ گفت: به زیارت رسول خدا. این سخن برای یهودی بسیار ناگوار بود ولی چیزی نگفت و عکس العملی نشان نداد، اما قدری از ماهی شور که داشت به او داد تا بخورد. ام شریک بعد از خوردن ماهی و در اثر گرمی هوا گرفتار تشنگی شدیدی شد و از آن مرد یهودی آب خواست. یهودی گفت: من به تو آب نخواهم داد مگر اینکه نسبت به محمد کافر شوی و دست از ایمان خود برداری. ام شریک گفت: معاذ الله. من هرگز این پیشنهادت را نخواهم پذیرفت. حاضرم از تشنگی بمیرم اما از محمد جدا نشوم و دست از ایمان خود برندارم. ام شریک قدری صبر کرد و از تشنگی ناراحتی شدیدی احساس می کرد. ناگهان کوزه ی آبی در کنار خود دید و از آن آب نوشید. خیلی خوشگوار بود. یهودی از خواب بیدار شد و گفت: می دانم تشنه ای. اگر می خواهی به تو آب بدهم، باید به محمد کافر شوی. ام شریک گفت: از تو و آبی که در دست توست بیزارم. ببین آبی را که برایم فرستاده اند!! یهودی تا نگاهش به کوزه ی آب افتاد غرق تعجب شد و گفت: اینکه قصد زیارت رسول خدا را دارد، او را تشنه نمی گذارند پس باید دین او حق باشد. بنابراین شهادتین را بر زبان جاری ساخت و مسلمان شد. هنگامی که ام شریک به مدینه رسید. جبرئیل به رسول خدا خبر داد که خداوند می فرماید: او را استقبال کن. حضرت رسول نیز به استقبال آن زن از مدینه خارج شد و چون چشم ام شریک به جمال نورانی حضرت مصطفی افتاد، خود را به قدم های آن حضرت افکند و گفت: اگر تمام دنیا و هر آنچه در آن است مال من بود، آن ها را فدای خادمی از خدمتگذاران تو می کردم!! اما چون چیزی ندارم، خودم را به تو بخشیدم، مرا قبول می فرمائید؟ حضرت رسول توقف فرمود. جبرئیل آمد و گفت: خداوند می فرماید: او را قبول کن و این مخصوص شماست که زنی بی مهر خود را به تو بخشیده و این آیه را آورد: و امرأة مؤمنة ان وهبت نفسها للنبی ان اراد ان یستنکحها خالصة من دون المؤمنین. چون زن مؤمنه ای خودش را به پیامبر بخشد، اگر پیامبر می خواهد، او را به همسری خویش درآورد، برای (تو ای پیامبر ما) خالص است نه برای مؤمنان

ام فضل

لبابه دختر حارث مشهور به ام فضل همسر عباس بن عبدالمطلب و مادر فضل بن عباس بود. ام فضل دومین زنی بود که به اسلام گروید. عباس شوهرش بیست سال بعد در فتح مکه، اسلام خویش را آشکار کرد. قبل از تولد امام حسن (علیه السلام)، شبی در خواب دید که عضوی از اعضای رسول اکرم در خانه ی اوست. خوابش را برای محمد بازگفت. آن حضرت فرمود: ای ام فضل! خوابت به خیر است. به زودی از فاطمه فرزندی متولد می شود که تو به او شیر می دهی. و همانطور هم شد. حسن از پستان آن زن پاکدامن و مؤمنه شیر خورد

ماریه قبطیه

پس از آنکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، برای مقوقس (پادشاه اسکندریه)، نامه ای ارسال کرد. مقوقس برای او، ماریه ی قبطیه را با هدایایی فراوان به ارمغان فرستاد. حضرت، ماریه را به همسری خویش درآورد، ولی مانند سایر همسرانش برای او خانه ای در کنار مسجد فراهم نکرد بلکه او را در یکی از باغ های مدینه که دارای درختان خرما و انگور بود، جای داد. آن محل را از آن پس مشربه ی ام ابراهیم نامیدند چرا که ماریه برای رسول خدا پسری به نام ابراهیم به دنیا آورد

جویریه

جویریه بنت حارث بن ابوضرار، یکی از زنان رسول خدا، محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. جویریه در سن بیست سالگی و در سال پنجم یا ششم هجری با محمد ازدواج کرد. نام کامل وی، بره بنت الحارث بن ابی ضرار بن حبیب بن عائد بن مالک بن جذیمه بن المصطلق از طایفه ی خزاعه بوده است. وی همسر مسافع بن صفوان (ذی الشفر) بن سرح بن مالک بن جذیمه بود که در جنگ مریسیع در سال ششم هجری قمری به قتل رسید. پس از آن با رسول اکرم ازدواج نمود و پس از این ازدواج بود که پیامبر نامش را جویریه گذاشت. جویریه دختر رئیس قبیله ی بنی المصطلق از طوایف یهودی مدینه بود. شوهرش مالک بن صفوان در حمله ی ناگهانی سپاه اسلام به این قبیله کشته شده بود. علامه عسکری، ماجرای این جنگ و ازدواج وی با محمد را اینچنین بیان می کند: «حارث پدر جویریه رئیس قبیله «بنی المصطلق» بود... در سال پنجم یا ششم هجری ... حارث با کمک سایر قبایل عرب لشکری گران تهیه دیده بود و در نظر داشت بی‌خبر و بناگاه به مدینه حمله کند و مسلمانان را از بیخ و بن براندازد... رسول خدا پیش‌دستی کرد و بر سر قبیله بنی المصطلق تاخت ... منادی اسلام قبول این کیش را به سپاهیان حارث پیشنهاد کرد ...، اما سپاهیان حارث نه تنها نپذیرفتند، بلکه منادی اسلام را تیرباران کردند. مسلمین چون چنین دیدند یکباره حمله کردند... و سرانجام قبیله حارث شکست خورد و تسلیم شد... جویریه که شوهرش در این جنگ کشته شده بود، جزء اسیران جنگی درآمد و در تقسیم سهم یکی از انصار شد، چون به مدینه بازگشتند، جویریه نزد رسول خدا آمد و برای آزادی    خویش از آن استمداد کرد. رسول خدا او را از مرد انصاری خرید و آزاد کرد و پس از آن به عقد خود درآورد.» علامه عسکری می‌گوید وقتی دیگر مسلمانان از ماجرا آگاه شدند، تمامی اسیرانی را که در اختیار داشتند آزاد کردند و حارث پدر جویریه نیر به مدینه آمد و اسلام آورد و تمام افراد قبیله بنی‌مصطلق مسلمان شدند. این ازدواج به روایت دیگر این گونه بوده‌است: وی در جنگ اسیر ثابت بن قیس شده بود. ثابت چون می‌دانست او دختر رئیس قبیله‌است، فدیه بیشتر از حد معمول طلب کرد. جویریه نزد حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: ثابت مبلغ کلانی برای آزادی من می‌خواهد و من ندارم. در پرداخت فدیه‌ام به من کمک کن. حضرت محمد گفت: آیا بهتر از این نمی‌خواهی؟ گفت: آن چیست؟ گفت: فدیه ات را می‌پردازم و با تو ازدواج می‌کنم. وی پذیرفت و محمد فدیه اش را پرداخت و او را آزاد کرد و به همسری خود درآورد. از جویریه به عنوان "زنی بسیار زیبا در بسیاری از تواریخ یاد شده‌است. ابن اسحق می‌گوید: جویریه از زیبایی شگفت انگیزی بهره می‌برد، به‌طوری که هیچ مردی قدرت نداشت در برابر زیبایی وی مقاوت کند و رابطه او با محمد به شدّت عواطف عایشه را تحریک کرده بود و عایشه از دیدن او در عذاب بود. جویریه شش سال همسر پیامبر اکرم بود و 39 سال نیز پس از آن زنده بود و سرانجام در سن 65 سالگی درگذشت

سوده

سوده، از همسران رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. به او گفتند چرا حج و عمره به جا نمی آوری؟ و از این فیض بزرگ بی بهره ای؟ سوده در جواب گفت که یکبار حج بر من واجب بود که به جای آوردم، بعد از این، حج و عمره ی من اطاعت امر حق است که فرموده: «و قرن فی بیوتکنّ» پس از خانه بیرون نروم، چنانچه خدا امر فرموده، حتی قصد دارم، پای از اطاقی که رسول خدا، مرا در آن نشانده حتی الامکان بیرون نگذارم تا بمیرم. سوده به همین عهد خود وفا کرد و از خانه بیرون نرفت تا جنازه اش را بیرون بردند

بانوی مدنی

مردی از انصار در زمان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای رفع نیازهایش به خارج از شهر مسافرت کرد. موقع حرکت با عیال خود گفت که از منزل بیرون نرود تا او از سفر بازگردد. او رفت و زن هم به آن عهد و پیمان ملتزم بود و به کارهای منزل مشغول شد و به هیچ وجه حتی برای رفع نیازهایش از خانه بیرون نرفت. تا اینکه پدرش مریض شد، شوق دیدار پدر و اطلاع از حال او وادارش کرد که از پدر عیادت کند، ولی طبق قولی که داده بود، نتوانست از خانه خارج شود. به ناچار شخصی را نزد رسول اکرم فرستاد که شوهر با من چنین عهد و پیمان بسته ولی حالا پدرم مریض است، آیا اجازه دارم که به عیادت وی بروم؟ رسول اکرم فرمود: هرگز اجازه نمی دهم. بر قول و پیمانت وفادار باش و از خانه ات خارج نشو. آن زن حسب الامر پیامبر در خانه نشست و به عیادت پدر نرفت تا اینکه بعد از مدتی پدرش از شدت مرض از دنیا رفت. زن خیلی ناراحت شد. اکنون می بایست به تشییع جنازه ی پدرش حاضر می شد اما باز هم به یاد پیمان با شوهر و اطاعت فرمان وی افتاد و با خود فکر کرد که آیا در چنین موقعیتی هم اطاعت از شوهر واجب است؟ برای کسب تکلیف به نزد رسول خدا پیغام فرستاد که پدرم مرده، آیا اجازه می فرمایید به تشییع جنازه ی او بروم؟ رسول اکرم فرمودند: نه! اجازه نمی دهم. در خانه ات باش و از دستور شوهرت اطاعت کن. بالاخره پدر دفن شد. سپس رسول خدا شخصی را به نزد او فرستاد که خداوند به واسطه ی اطاعت از شوهرت تو را و پدرت را آمرزید

اسماء بنت عمیس

اسماء بنت عمیس معروف به اسماء خثعمی از سابقین اسلام و از صحابه ی بزرگوار حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. پدرش عمیس بن معد بن میثم از قبیله ی بنی هاشم بود. عمیس چهار دختر به نام های اسماء، میمونه، سلمی و لبابه داشت که به ترتیب به نکاح جعفر بن ابی طالب، پیامبر اکرم، حمزة بن عبدالمطلب و عباس بن عبدالمطلب درآمده بودند. مادر اسماء، هند دختر عوف و خواهر ناتنی اش، میمونه دختر حارث از همسران حضرت محمد بود. وی ابتدا به همسری جعفر بن ابی طالب درآمد. اسماء به همراه همسرش جعفر در مهاجرت به حبشه، شرکت داشت و سه تن از پسرانش را در این سرزمین به دنیا آورد. وی اندکی پس از فتح خیبر، با همسر و فرزندانش، از حبشه یک سره به مدینه مهاجرت کرده و در آنجا اقامت گزید (سال هفت هجری قمری). در سال هشتم پس از هجرت جعفر در جنگ مؤته به شهادت رسید و پس از شهادت او، اسماء به عقد ابوبکر درآمد و از او صاحب پسری به نام محمد بن ابی بکر شد که بعدها از یاران وفادار علی و محرم اسرار او گردید. پس از مدتی ابوبکر نیز درگذشت و او به همسری علی بن ابی طالب درآمد. حضرت علی نیز محمد بن ابی بکر و ام کلثوم دختر ابوبکر را تحت سرپرستی خود گرفت. حاصل ازدواج او و علی دو پسر بود به نام های یحیی و عون که یحیی در کودکی و در زمان حیات علی وفات نمود و عون نیز در واقعه ی کربلا به شهادت رسید. اسماء بنت عمیس قبل از شهادت فاطمه الزهراء با خانواده ی او روابط بسیار نزدیکی داشت و در زایمان های حضرت فاطمه قابلگی آن حضرت را برعهده داشت. تابوت حضرت فاطمه را نیز او ساخت. وی احادیث زیادی از پیامبر اکرم و علی (علیه السلام) روایت کرده و گروهی از صحابه و تابعین از او روایت کرده اند

سبیعه عامریه

در سال نهم پس از هجرت، روزی زنی خدمت پیامبر اسلام آمد و اعتراف به زنا کرد و از آن حضرت درخواست نمود که حکم شرع را درباره ی او اجرا کند تا از گناه پاک شود. نام این زن سبیعه ی عامریه بود. رسول الله فرمود: بازگرد و از خدای تعالی طلب آمرزش کن. سبیعه گفت: یا رسول الله! می خواهی مرا بازگردانی چنان که فلان زن را بازگردانیدی، حال آن که من از حرام آبستن شده ام. حضرت فرمود: تو از زنا آبستنی. گفت: آری. حضرت فرمود: صبر کن تا وضع حمل نمایی و سبیعه را به شخصی از انصار سپرد که سرپرستی او را بر عهده گیرد تا مدّت حاملگی وی سرآید. هنگامی که فرزندش متولد شد، نزد رسول الله بازگشت، اما این بار پیامبر به او گفت که فرزند تو کوچک است، او را شیر ده تا بزرگ شود. بعد از مدتی سبیعه بچه ی خود را از شیر گرفت و تکّه ای نان به دستش داده، خدمت پیامبر آمد و باز هم تقاضای اجرای حکم شرع را نمود. حضرت کودک سبیعه را به یکی از مسلمانان سپرد و فرمان داد تا او را تا سینه در گودی داخل کردند، سپس به اصحاب فرمان داد که او را سنگسار کنند. خالد بن ولید که از پیش روی سبیعه سنگی بر او زد، چند قطره خون از سبیعه بر صورت خالد پاشید. خالد، سبیعه را دشنام داد. حضرت فرمود: به آن خدایی که نفس من به ید قدرت اوست که سبیعه توبه کرده بود و خدا او را بخشیده و پاک کرده بود. پس ای خالد تو نباید به او دشنام می دادی. هنگامی که سنگسار سبیعه به اتمام رسید، پیامبر بر پیکر او نماز گزارد و مسلمانان او را در محلی به خاک سپردند

آزاد خانم دیلمی

همسر شهر بن باذان دیلمی و دخترعموی فیروز دیلمی از باوفاترین اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، و از برجسته ترین و نجیب ترین پیروان آن حضرت بود. آزاد خانم در از بین بردن فتنه و آشوب اسود عنسی نقش حساس و سرنوشت سازی داشت. اسود عنسی از اهالی یمن بود و به همراه مردم یمن اسلام آورده بود. سپس اولین مرتد در اسلام گشت و ادعای پیامبری کرده، ضمن حمله به شهر نجران و صنعاء، شهر بن باذان، حاکم صنعاء را که از طرف پیامبر منصوب بود، به قتل رسانید و همسرش آزاد خانم را به جبر، به همسری خویش درآورد. پس از حجة الوداع، اخبار طغیان اسود عنسی به سمع رسول خدا رسید و آن حضرت بسیار متالم شده و دستور قتل وی را صادر کردند. فرماندهی این کار را بر عهده ی فیروز دیلمی گذاشتند. فیروز ذدیلمی با طرح ماهرانه ی آزاد خانم توانست وارد منزل اسود گردد و او را به قتل برساند

فضّه

فضه ی نوبیه خادم و کنیز حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بود. شهرت فضه به خاطر روایت احادیث منتسب به حضرت فاطمه است. فضه در یکی از جنگ ها به اسارت مسلمانان درآمد. پیامبر اسلام او را به خدمتگزاری به فاطمه مامور نمود. گفته اند او حافظ قرآن بود و در مدت بیست سال پس از وفات فاطمه، جز آیات قرآنی، حرف دیگری بر زبانش جاری نشد و با مردم نیز به وسیله ی آیات قرآن سخن می گفت. گویند او دختر یکی از پادشاهان هند بود. چون اندکی از علم کیمیاگری را از خاندان ثروتمندش به ارث برده بود، تصمیم گرفت با این فن به زندگی فقیرانه ی حضرت علی سر و سامانی بدهد. از این رو قطعه مسی را با مقداری از کیمیا مخلوط کرده و آن را به طلا تبدیل نمود. حضرت علی (علیه السلام) به این کار فضه پی برد و وی را تحسین نمود و فرمود: اگر از فلان مواد نیز اندکی مخلوط می کردی، طلایش مرغوبتر می شد. فضه پرسید: مگر شما هم به علم کیمیاگری عالم هستید؟ حضرت فرمود: نه تنها من در این زمینه آگاهی لازم را دارم، بلکه این کودک (اشاره به امام حسین (علیه السلام) بود) نیز علم کیمیا را می داند. سپس دستان مبارک را بر زمین زد و ناگهان گنجی نمایان گشت. فضه دید شمش های طلا به ردیف در کنار هم چیده شده اند. به فضه فرمود: آن طلایی را که ساخته ای روی این طلاها بینداز، او نیز چنین کرد، ناگهان زمین به هم آمد و طلاها ناپدید شدند. مولای متقیان، همان زندگی زاهدانه را ترجیح دادند.

زینب کبری

زینب کبری (سلام الله علیها) سومین فرزند فاطمه زهرا و علی بن ابی طالب است. زینب در پنجم جمادی الاول سال پنجم هجری قمری پس از صلح حدیبیه و ۲ سال بعد از تولد حسین بن علی متولد شد. او پس از آن که به سن ازدواج رسید، به همسری برادرزاده علی(علیه السلام) (پسرعمویش)، عبدالله بن جعفر بن ابی طالب که پنج سال از او بزرگ‌تر بود درآمد. در واقعه ی کربلا او حضور داشت و از نزدیک شاهد تمامی حوادث و جریانات آن روز بود. زینب در آن روز زن ها را آرام و دختران را نوازش می کرد، همه را دلداری می داد و به آنان سفارش می کرد که صدا به گریه و ناله بلند نکنند و پرستار امام سجاد نیز بود. اگر دشمن می خواست به بچه ها تازیانه بزند، حضرت زینب خود را سپر بلا می کرد، اما با همه ی این مصیبت ها و خستگی ها نماز شبش ترک نشد. امام سجاد (علیه السلام) می فرماید: عمه ام زینب، شب یازدهم، نماز شبش را نشسته خواند. پس از واقعه ی کربلا او را به همراه کاروان اسراء به دمشق بردند. یکی از مصیبت ها که از همه بیشتر برای اهل بیت امام حسین (علیه السلام)، تحملش سخت بود، شماتت ها و زخم زبان های دشمنان بود که می گفتند: این ها خارجی و کافر هستند و گاهی طعامی را به عنوان صدقه به خرابه ی شام می آوردند تا به اسرا دهند. ولی حضرت زینب قبول نمی کرد و می فرمود: صدقه بر ما حرام است. و گاهی بعضی نیز می آمدند و می گفتند: این دختران را به عنوان کنیز به ما بفروشید، باز آن حضرت به شدت در مقابل آنها می ایستاد و برخورد می کرد و می فرمود: نمی گذارم دختران برادرم حسین را به کنیزی ببرید. روزی امام سجاد (علیه السلام) دید که خواهرش نماز شب را به حالت نشسته می خواند. علت را پرسید، حضرت زینب گفت: چون اندک نانی را که به ما می دهند، کفایت نمی کند، من سهم خویش را به بچه ها دادم و دیگر طاقت ندارم که ایستاده نماز بخوانم. حضرت زینب پس از چند روز توقف در دمشق، همراه سایر زنان و کاروان اسرا به مدینه بازگشت. در سال 62 هجری و یا سال قحطی بزرگ در مدینه به همراه شوهرش به شهر دمشق مهاجرت کرد و در همان سال در همان شهر رحلت نمود.

ام حبیب

ام حبیب دختر ربیعه و همسر امیر المؤمنین علی (علیه السلام)، بود. عمرو و رقیه توأما از او متولد گردیدند. رقیه با مسلم بن عقیل ازدواج کرد و فرزندانش از مدینه با سید الشهداء به کربلا رفتند

شیماء

شیماء بنت حارث بن عبدالعزی و دختر حلیمه ی سعدیه و خواهر رضاعی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. او در جنگ حنین که میان قبیله ی هوازن و سپاه اسلام روی داد، اسیر مسلمانان شد. شیماء در میان اسرا فریاد می زد که من خواهر پیامبرم! اما کسی گوش نمی داد، تا او را نزد رسول خدا آوردند. هنگامی که پیامبر او را شناخت، ردای مبارکش را زیر پای او پهن کرد و به او احترام نمود و مخیرش ساخت که نزد او بماند یا به قبیله ی خود بازگردد. شیماء برگشتن به قبیله را اختیار کرد، حضرت محمد کنیزی با دو شتر و چند گوسفند به او عطا کرد و او را مرخص ساخت. شیماء درباره ی اسرای هوازن شفاعت کرد و گفت: یا رسول الله! اینها خاله های شما هستند. حضرت فرمود: آنچه سهم بنی هاشم است به تو بخشیدم، اما آنچه سهم دیگران است، مربوط به من نیست. شیماء صبر کردتا رسول خدا نماز ظهر را به جای آورد، آنگاه برخاست و در میان جمعیت فریاد زد و سخن خویش را تکرار کرد. اصحاب همگی سهم خود را بخشیدند جز دو تن که حاضر نشدند این کار را انجام دهند

شهربانو

شهربانو از دختران یزدگرد سوم (پادشاه ساسانی) بود. نسب او به خسرو انوشیروان می رسید: شهربانو دختر یزدگرد پسر شهریار پسر شیرویه پسر خسرو انوشیروان. در جنگی که میان مسلمانان و ایرانیان روی داد، اسیر سپاه اسلام شد. شهربانو را به مدینه آوردند و در مجلس عمر بن خطاب در معرض فروش گذاردند. عمر فرمان داد که برقع از صورت برگیرد تا خریداران صورت او را ببینند و اگر پسندیدند او را خریداری نمایند، اما شهربانو از این کار امتناع می کرد. تا این که حضرت علی (علیه السلام) وارد مجلس شد و به عمر فرمود: پیامبر در هنگام حیاتش فرمود که بانوان بزرگان و اشراف را نباید همچون کنیزان بازاری به فروش رساند، بلکه باید آنها را آزاد گذاشت تا خود سرور خویش را برگزینند. پس به شهربانو اختیار دادند تا خود صاحب خویش را برگزیند که آن بانوی عظیم الشأن حضرت امام حسین را انتخاب کرد، چرا که از قبل او را در خواب های خود دیده بود. پیش از آنکه لشکر مسلمانان بر شهربانو دست یابند، شبی در خواب دید که رسول خدا داخل خانه ی او شد در حالی که حضرت امام حسین (علیه السلام) او را همراهی می کرد. سپس شهربانو را برای حسین خواستگاری نمود و به او تزویج فرمود. شهربانو چون صبح شد، محبت امام حسین در قلبش جاگرفت و پیوسته در خیال آن حضرت بود. چون شبی دیگر به خواب رفت، این بار حضرت فاطمه در خوابش آمد و اسلام را به او عرضه کرد و شهربانو مسلمان شد

پس از انتخاب حسین در مجلس عمر او را به عقد حسین درآوردند و شهربانو پس از مدتی صاحب فرزندی شد که جهان به نور وجودش روشنی گرفت و آن فرزند همان امام علی بن الحسین زین العابدین (علیه السلام) بود. شهربانو بنابر عقیده ی بعضی در کوهی واقع در جنوب تهران مدفون است که مشهور به کوه بی بی شهربانو است و شیعیان بسیاری همه ساله به دلیل انتساب این بانو به امام حسین (علیه السلام) و فرزند پاکشان به زیارت این آرامگاه می شتابند

خواهر شهربانو

از دختران یزدگرد سوم بود که به همسری محمد بن ابی بکر درآمد

حبابه والبیه

حبابه ی والبیه، زنی بوده از شیعیان خاص اهل بیت عصمت و طهارت، که ایمان کامل و دانش فراوانی داشته است. او به مسائل حلال و حرام، عالم و کثیرالعباده بوده است. به حدی در عبادت کوشش و جهد می نموده که پوست بر شکمش خشک شده بود و صورتش از کثرت سجود و کوبیده شدن به محل سجده، محترق شده بود و پیوسته به زیارت امام حسین (علیه السلام) مشرف می شد و چنان بود که هرگاه مردم نزد معاویه می رفتند، او به نزد امام حسین می رفت. هنگامی که در صورتش زخمی عارض شده بود، به برکت آب دهان مقدس آن حضرت، آن مرض برطرف شد. حبابه می گوید: روزی امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، را در شرطة الخمیس دیدم در حالی که تازیانه ای در دست آن حضرت بود و با آن فروشندگان ماهی را می زد و می فرمود: ای فروشندگان مسخ شده ی بنی اسرائیل! و ای جند بنی مروان! در این هنگام، فرات بن احنف برخاست و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! جند بنی مروان کیست؟؟ فرمود: گروهی که ریش را می تراشند و سبیل را باقی می گذارند. حبابه گوید: هیچ کس را تا آن موقع ندیده بودم که بهتر از علی تکلم کند، پس به دنبال او به راه افتادم تا در مجلسی نشست. در این هنگام خدمتش رسیدم و عرض کردم: ای امیرالمؤمنین! دلیل امامت شما چیست؟ فرمود: یک سنگ کوچک بیاور. من سنگی برای ایشان یافتم و آوردم. انگشتری مبارکشان را آرام بر سنگ زدند، نقشی از انگشتری بر روی سنگ سخت باقی ماند. من با تعجب نگاه می کردم. سپس فرمودند: هرکس قدرت داشته باشد که سنگ را با انگشتر نقش کند، امام واجب الاطاعه است. این گذشت تا اینکه حضرت علی (علیه السلام) به شهادت رسید. پس از او به خدمت امام حسن (علیه السلام) رفتم و آن جناب در جای حضرت علی نشسته بود و مردم از او سؤال می کردند. پس به من فرمود: آن سنگ را که با خود داری بیاور، ای حبابه! و من آن سنگ را خدمت ایشان بردم. امام حسن نیز همچون پدر گرامیشان، با انگشتری خویش آرام بر آن سنگ زد و نقشی عجیب بر آن سنگ حک شد. حبابه گوید: پس از امام حسن، به خدمت امام حسین (علیه السلام) رفتم. پس مرا نزدیک خود خواند و فرمود: می خواهی آن دلیل امامت را که از پدر و برادرم دیدی، از من نیز ببینی؟ گفتم: آری. پسش سنگ را به ایشان دادم و خاتم بر آن نهاد و نقشی بر آن سنگ حک شد. حبابه گوید: پس از شهادت امام حسین خدمت علی بن الحسین زین العابدین، رفتم و در آن وقت، پیر و فرتوت شده بودم و عمرم به صد و سیزده سال رسیده بود. پس دیدم که آن حضرت پیوسته در رکوع و سجود است. ناامید شدم. به ناگاه با انگشت سبابه به من اشاره ای کردند و از کرامت آن حضرت جوانی من برگشت. پس گفت: آنچه با توست بیاور. پس من آن سنگ را خدمتش بردم و بر آن نقش نهاد. پس از آن حضرت به ترتیب، امام محمد باقر، امام جعفر صادق، امام موسی کاظم و امام رضا (علیهم السلام) را ملاقات کردم و هریک بر آن سنگ نقش زدند

خوله

خوله دختر جعفر بن قیس معروف به حنفیه که در زمان خلافت عمر بن خطاب متولد شده از همسران حضرت علی (علیه السلام) است. حاصل ازدواج او و حضرت علی، پسری بود به نام محمد حنفیه. خوله در سال هشتاد و یک هجری قمری از دنیا رفت

ام البنین

فاطمه دختر حزم کلابیه، مشهور به ام البنین پس از وفات حضرت فاطمه (سلام الله علیها)، به همسری حضرت علی (علیه السلام) درآمد. ام البنین برای حضرت علی چهار فرزند پسر به دنیا آورد به نام های جعفر بن علی، عثمان بن علی، عباس بن علی و عبدالله بن علی. هر چهار فرزند او در کربلا به شهادت رسیدند. ام البنین در 13 جمادی الثانی سال 64 هجری قمری وفات نمود

اروی بنت الحارث

اروی دختر حارث بن عبدالمطلب بن هاشم، شاعره ی انقلابی و از بزرگترین زنان سخنور اسلام است. وی از دعات امامت آل علی و از مخالفان سرسخت معاویه بود. مادر وی غزیه دختر قیس بن طریف بود که با ابووداعه ازدواج نمود و فرزندان او مطلب، ابوسفیان، ام جمیل، ام حکیم و ربعه می باشند. اروی در اوج قدرت معاویه در حالی که پیرزنی بود وارد بر معاویه شد و با او سخنانی درشت گفت. هنگامی که معاویه وی را دید گفت: مرحبا به عمه ام! و او خطاب به معاویه گفت: ... ای معاویه! تو کفران نعمت کردی و با پسرعموی خویش، بدرفتاری نمودی و خود را به امیرالمؤمنین ملقب نمودی، حال آنکه این نام حق تو نبود و حق دیگری را غصب نمودی... و تو کافر گشتی به آنچه محمد از طرف خداوند آورد...و ما اهل بیت در میان شما چنان گشتیم که بنی اسرائیل در بین آل فرعون بودند. فرزندان ما را می کشید و زنان ما را به خدمت خود می گیرید و پسر عموی سید المرسلین را که پس از پیامبر در بین ما به منزله ی هارون به موسی بود ضعیف می شمرید... پس از رسول الله ما سامانی نخواهیم یافت و پایان ما بهشت است و پایان شمایان جهنم. گفته های آتشین و انقلابی این پیرزن، مجلس معاویه را آشفته نمود و طاقت عمروعاص سرآمد و فریاد زد: ای پیرزن گمراه! بس است، سخن خود را کوتاه کن. اروی سؤال نمود: تو کیستی؟ در پاسخ گفت: عمروعاص. وی گفت: ای پسر زن زانیه! تو چگونه جرأت نمودی که سخنان مرا قطع نمایی، سپس با مروان درگیر گشت و بعد رو به معاویه نمود. گفته های بی پروای او معاویه و مجلس او را برآشفت. پس از فرونشستن آن تشتت، معاویه به اروی گفت: ای عمه! خداوند از آنچه در گذشته کرده ام درگذرد. حاجت خود را بگو و افسانه های زنان را رها کن. در این خصوص دو روایت منقول است: جمعی بر آنند که اروی گفت: حاجتی ندارم و مرخص شد و در روایت دیگر آمده که طلب سه هزار دینار طلا نمود و معاویه دستور داد، دو برابر خواسته ی وی، یعنی شش هزار دینار حاضر نمودند و به او گفت: تو را به خدا ای عمه اگر علی بود، چنین مبلغی به شما پرداخت می کرد؟ اروی در پاسخ معاویه گفت: راست گفتی! علی امانت خدا را به اهل آن می رساند و عمل به دستور خدا می کرد و آن تو هستی که به امانت خدا خیانت می کنی و اموال خدا را به غیر مستحقین می دهی

سودة بنت عمارة

سوده دختر عماره بن اشتر همدانیه، بانویی شجاع و بافصاحت و بلاغت بود که در گفتار ممتاز و از شیعیان حضرت علی (علیه السلام) به شمار می رفت و با کلام و شعر خویش، جهاد می کرد و در برابر معاویة بن ابی سفیان کلام حق را ادا می نمود و پایداری ویژه ای در ولایت امیرالمؤمنین داشت. فضایل این بانوی ارجمند از داستان ملاقات او با معاویه کاملا مشهود است

آمنه بنت شرید

آمنه بنت شرید، همسر عمرو بن حمق خزاعی، از اصحاب و یاران علی ابن ابی طالب (علیه السلام) بود. عمرو در شام سکونت داشت، اما هنگامی که مسلمانان بر عثمان شوریدند، وی از شام به مدینه آمد و از جمله کسانی بود که در قتل عثمان شرکت داشت. در جنگ های حضرت علی با دشمنانش در کنار وی شمشیر زد و در جنگ صفین، فرماندهی سربازان قبیله ی خزاعه را برعهده داشت. پس از شهادت امیرالمؤمنین به مصر مهاجرت کرد و معاویه که نتوانست بر او دست یابد، در پی همسرش آمنه فرستاد و او را دو سال در زندان دمشق نگه داشت. عمرو پس از چندی از مصر به موصل آمد و چون کارگزاران معاویه در تعقیب وی بودند به غاری پناه برد، اما در آنجا ماری او را نیش زد و مرد. عمال معاویه سرش را برداشته پیش معاویه آوردند و او نیز فرمان داد تا سر عمرو را در زندان در دامن آمنه بیندازند.آمنه گرچه بر مرگ همسر گریست، اما بر دوستی با اهل بیت همچنان پای فشرد، و به بدگویی از معاویه پرداخت. چون وی را با معاویه رو به رو کردند گفته ی خود را تکذیب نکرد و معاویه نیز در کشتن وی سودی نمی دید پس رهایش کرد و آمنه اندکی بعد در حمص به واسطه ی ابتلا به بیماری طاعون درگذشت. وی زنی سخنور و بلند همت بود، چنان که با وجود تهیدستی، هدیه ی معاویه را نپذیرفت و گفت: در شگفتم از معاویه که شویم را می کشد و به من جایزه می دهد!! امام حسین در نامه ای که به معاویه نوشت به کشتن عمرو و در حبس انداختن آمنه اشاره می کند

رباب

رباب بنت امرؤالقیس از همسران حضرت امام حسین (علیه السلام) بود که در واقعه ی کربلا حضور داشت. پس از شهادت همسرش و اصحاب وفادارش رباب نیز از اسرای کاروان بود. هنگامی که در مجلس ابن زیاد، نگاه رباب به سر بریده ی حسین (علیه السلام) افتاد، بی تاب شده سر مبارک را برداشت و در آغوش گرفت و آن را بوسید و در کنار خود گذاشت و اینگونه نوحه خوانی کرد

واحسیناه فلا نسیت حسینا/اقصدته اسنة الاعداء/غادروه بکربلاء صریعا/لا سقی الله جانب الکربلاء

در تاریخ آمده است که رباب پس از واقعه ی کربلا، یک سال بیشتر زنده نبود. او در این مدت مرتب مشغول گریه و عزاداری بود و از زیر آفتاب به سایه نیامد. گویی بعد از اینکه دیده بود که پیکر مطهر و پاک امام حسین برهنه در زیر آفتاب مانده است، با خود قرار بسته بود که هرگز زیر سایه نرود. ابن اثیر در کامل گفته: رباب یک سال در کنار مزار مطهر امام حسین ماند، سپس به مدینه بازگشت و از شدت ناراحتی و اندوه وفات کرد

رباب همان بانویی است که حضرت سید الشهداء در حق او اشعار معروفی را خوانده بودند. پس از اینکه سید الشهداء به شهادت رسید، اشراف و بزرگان قریش از او خواستگاری کردند، اما او قبول نکرده و در پاسخ گفت: بعد از پیوند با پیامبر با هیچ کس دیگر و خاندان دیگری پیوند برقرار نخواهم کرد و من بعد از امام حسین شوهر دیگری نمی خواهم

رباب برای امام حسین (علیه السلام) دختری به نام سکینه آورد

ربابه بنت ابی مرة

ربابه بنت ابی مرة، از همسران امام حسین (علیه السلام) بوده اند

لیلی بنت ابی مرة

از همسران امام حسین (علیه السلام)، لیلی بنت ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی بوده که مادرش میمونه بنت ابوسفیان بوده است. لیلی مادر علی اکبر بوده، ولی در کربلا حضور نداشته است

جوانان بنی هاشم بیائید/علی را بر در خیمه رسانید/خدا داند که من طاقت ندارم/علی را بر در خیمه رسانم/نباشد مادرش لیلا بیاید/تماشای قد اکبر نماید

ام اسحاق

ام اسحاق دختر طلحة بن عبیدالله تیمی، از زنان برجسته ی شیعه و همسر ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) بود. صاحب ریاحین الشریعه به نقل از ناسخ التواریخ، او را والده ی ماجده ی فاطمه بنت الحسین می شناسد

سعیدة بنت مالک

سعیده بنت مالک الخزاعی، از زنان دانشور جلیل القدر شیعه بود. این زن صالحه پس از شهادت ابی عبدالله الحسین (علیه السلام)، در روز عاشورای سال 61 هجری قمری، در صحرای کربلا، شیون و ناله و نوحه سرایی جن ها را در مدینه در کنار درختی در منزل ام معبد که به معجزه ی حضرت محمد ثمر داده بود می شنید. جن ها این مرثیه را می خواندند و نوحه سرایی می کردند

یابن الشهید و یا شهیدا عمه/خیر المعمومة جعفر الطیار یعنی: ای فرزند شهید و ای برادر زاده ی شهید که عمویت جعفر طیار نیکوترین عمو بود

ام وهب

دختر عبد و همسر عبدالله بن عمیر کلبی. نام وی قمری و یا قمر مشهور به ام وهب زنی بی باک و بلند همت و از یاران امام حسین (علیه السلام) بوده است. ام وهب موقعی که دانست شوهرش عازم کربلاست، از او خواست که وی را همراه خود ببرد. آنان در کربلا به خیمه گاه شسید الشهداء ملحق گشتند. در روز عاشورا که همسر وی عبدالله کلبی به میدان مبارزه رفت و یسار (غلام زیاد) و سالم (غلام عبیدالله) را به قتل رساند، ام وهب عمود خیمه را به دست گرفت و به همسر خود پیوست و فریاد زد: «پدر و مادرم فدایت باد. از ذریه ی پاک محمد دفاع کن» کلبی به سمت همسر خویش آمد که وی را از میدان جنگ به طرف زنان خیمه گاه ابی عبدالله بازگرداند. ام وهب پیراهن شوهر خود را چسبیده و فریاد می زد که: «تو را رها نخواهم کرد تا در کنار تو بمیرم» کلبی که در جنگ انگشتان دست چپش قطع شده بود و در دست راستش که خون خشک شده بود، شمشیری داشت، لذا قادر به بازگرداندیدن همسر خویش نبود. از امام یاری خواست و امام پیش آمدند و به ام وهب فرمودند: «جزیتم من اهل بیت خیرا، ارجعی رحمک الله الی النساء، فاجلس معهن فانه لیس علی النساء قتال» از اهل بیت جزای خیر ببینی، بازگرد، خداوند رحمت آورد بر زنان، با زنان حرم بنشین که جهاد بر زنان واجب نیست. ام وهب از امام اطاعت کرده و به قسمت زنانه ی خیمه گاه بازگشت. وقتی که شوهرش بعد از یک جنگ دلیرانه و شرافتمندانه، به شهادت رسید، ام وهب بر سر بالین شوهرش به پاک نمودن خاک های سر و صورت او پرداخت و می گفت: «هنیئا لک الجنه» شمر بن ذی الجوشن به غلام خود، رستم دستور داد که با عمود به سر وی بکوبد، پس از آن که رستم عمود را بر سر ام وهب زد، سر وی شکافت و در جا به شهادت رسید. او اولین و تنها زن شهید در روز عاشورای سال 61 هجری قمری بود. می گویند که او و شوهرش در یک قبر در حرم شریف حسینی، شرق قبر مطهر، پائین پای امام مدفونند

فاطمه بنت الحسین

فاطمه از دختران امام حسین (علیه السلام) بود که با پسرعموی خود حسن مثنی ازدواج کرد. فاطمه از او صاحب سه پسر شد به نام های عبدالله محض، ابراهیم غمر و حسن مثلّث. فاطمه در تقوی و کمال و فضایل و جمال نظیر و عدیلی نداشت و او را حورالعین می نامیدند. وی در سال 117 هجری قمری در مدینه وفات کرد

سکینه بنت الحسین

سکینه از دختران امام حسین (علیه السلام) بود. مادرش رباب بنت امرؤالقیس بوده و او را مادرش به سکینه ملقب ساخته است. سکینه، بی بی بانوان و عقیله ی قریش بوده. گویند: او فصیح ترین و دانشمند ترین مردم بوده و در زبان عربی و علم و شعر و فضل و ادب بر همه برتری داشته است. حضرت سکینه تحت تربیت پدر بزرگوارش رشد کرد و سپس همراه پدر و سایر اعضای خانواده اش به کربلا عزیمت نمود و شهادت پدر، برادر، عمو و عموزادگان خود را به چشم دید و مصایب روز عاشورای حسینی را به خوبی حس کرد. حضرت سکینه، همراه سایر اهل بیت دوره ی اسارت را نیز طی کرد. وی در این دوره، همچون سایر اسرای اهل بیت، از پیام رسانی واقعه ی کربلا دریغ نورزید و در هر فرصتی به افشا و رسوا کردن یزیدیان پرداخت. سکینه، بانویی بود که از وقار و عظمت روحی و آرامش روانی ویژه ای برخوردار بود و آرامش و وقار او به آرامش و استواری کوه شبیه بود؛ به همین دلیل مادرش، به او لقب سکینه داد، در حالی که نام اصلی او، آمنه یا امینه بود. حضرت سکینه، بانویی ادیب، فاضل و دانشمند بود و سرور زنان زمان خویش محسوب می شد. دانشمندان و مورخان قدیم و جدید درباره ی عظمت سکینه، سخنان فراوان گفته اند که نمونه ای از آن سخنان به شرح زیر است: ابن قتیبه ی دینوری: «حضرت سکینه، رفتاری نیکو، کرمی بسیار و خردی کامل داشت.» ، خیر الدین زرکلی: «حضرت سکینه، سرور زنان عصر خود بود و رفتار و عظمتی تمام داشت.» ، حسن ابراهیم حسن: «حضرت سکینه، در اخلاق و رفتار و ادب، مقامی بس بالا دارد.» حضرت سکینه، در عرصه ی دانش حدیث مقامی بس والا دارد. وی از پدرش و سایر اهل بیت احادیثی نقل کرده است. این بانوی پاک و دانشمند، تا پایان عمر، هر گاه فرصتی به دست می آورد، پیام عاشورای حسینی را به گوش مردم می رساند و اجازه نمی داد داستان جانبازی شهدای کربلا و اهداف قیام عاشورا، فراموش شود. نوشته اند روزی جمعی از مردم کوفه، نزد حضرت سکینه رفتند تا به آن حضرت سلام و تسلیت گویند. حضرت سکینه به منظور یادآوری پیمان شکنی کوفیان، به آنها فرمود: «خدا می داند تا چه اندازه نسبت به شما خشمگین هستم. جدم علی (علیه السلام) را شما شهید کردید. پدرم اما حسین را نیز شما به شهادت رساندید. شما مرا در کودکی یتیم کردید و در بزرگی نیز آزارم می دهید. پس با چه رویی به دیدار من آمده اید.» وی در پنجم ربیع الاول سال 117 هجری قمری در سن 69 یا 65 یا 75 سالگی در مدینه چشم از جهان فرو بست و او را در همان شهر به خاک سپردند. بدین ترتیب، وی حدود 57 سال پیام رسانی کربلا را بر دوش داشت

رقیه بنت الحسین

از دختران حضرت امام حسین (علیه السلام) بوده است و نام مادر ایشان، ام اسحاق یا ام جعفر بوده. او دختر سه ساله ای بود که پس از رویداد واقعه ی عاشورا و شهادت یاران امام حسین، توسط لشکریان یزید به اسارت گرفته شد و او را به همراه اسرای دیگر به شام بردند. رقیه، از دوری پدر بسیار ناراحت بود و بی تابی می کرد، سرانجام به دستور یزید ملعون، سر بریده ی امام حسین (علیه السلام) را برای او آوردند و از شدت ناراحتی و غصه، ایشان در پنجم صفر سال 61 هجری قمری، وفات نمودند. سن ایشان در هنگام رحلت سه سال بوده است. مرقد ایشان در دمشق، پذیرای شیعیان از سراسر جهان است

ویرانه را بابا چراغان کردی امشب/همچون علی یاد یتیمان کردی امشب/بیامد در برم جانانم امشب/به تن آمد دوباره جانم امشب/به غیر جان چه دارم تا که سازم/نثار مقدم جانانم امشب/عمّه بیا گمشده پیدا شده/خرابه امشب شب یلدا شده/مژده که بابا ز سفر آمده/شام رقیه به سحر آمده/کیستی ای سر! ز کجا آمدی/این دل شب خانه ی ما آمدی/گلشن روی تو عجب با صفاست/ای سر پر خون بدنت در کجاست/من به فدای سر نورانیت/سنگ جفا، که زد به پیشانیت/بس که دویدم عقب قافله/پای من آزرده شد از آبله/تو مپندار که مهمان منی/بخدا خوبتر از جان منی/ای پدر! کاش به جای سر تو/می بریدند سر دختر تو

تو خرابه تک و تنها/دختری شبیه بابا/تو چشاش پر از اشکه/روی پاهاش سر بابا/زیر لبهاش گله داره/گله از قافله داره/دست ناجون، سر پرخون/کف پاش آبله داره/بس که زلفاش پریشون/لابلاش می شکنه شونه/محرماش می گن رو موهاش/گل سر با لخته خونه/بابا چشمام نمی بینه/اثر سیلی همینه/بابا گوشواره ندارم/یار شیرخواره ندارم/داداش اصغرم کجا رفت/دل و دلدارم کجا رفت/سه ساله کتک نداره/سند فدک نداره/بچه خندیدن نداره/یتیمی دیدن نداره

ام عبدالله

فاطمه، دختر امام حسن مجتبی (علیه السلام) و از زنان برجسته ی شیعه بود. وی همسر امام سجاد (علیه السلام) و مادر امام محمد باقر (علیه السلام)، بوده و کنیه ی مشهورش ام عبدالله است. او را ام الحسن و ام عبده نیز می نامند. حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) نخستین فرزندی بود که از طرف مادر و پدر، هر دو هاشمی، علوی و فاطمی بوده است

ام حکیم

ام حکیم از همسران امام محمد باقر (علیه السلام) است

ام فروه

ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است که نامش فاطمه بوده. وی به همسری حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) درآمد و حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) از او متولد شد

ام خالد مقطوعة الید

از زنان برجسته ی شیعه که بسیار پارسا و باکمال و دلیر بود. وی در طرغفداری و دفاع از قیام زید بن علی بن الحسین (علیه السلام) و به خاطر تشیّع به امر یوسف بن عمرو، قاتل زید، دستش قطع شد و لذا به ام خالد مقطوعة الید (دست بریده) مشهور گشت. ابو بصیر نقل می کند که ما نزد حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) نشسته بودیم؛ ام خالد مقطوعة الید وارد شد. حضرت فرمود: ای ابا بصیر! آیا میل داری که کلام ام خالد را بشنوی؟ عرض کردم: بلی، یابن رسول الله! روحی فداک، سپس ام خالد در خدمت آن حضرت سخنانی در کمال فصاحت و بلاغت عرضه داشت

سیده نفیسه

این بانوی بزرگوار، دختر حسن بن زید بن حسن بن علی بن ابیطالب (علیه السلام) بود، که در سال 145 هجری قمری در مکه ی معظمه به دنیا آمد. نفیسه در مدینه نشو نما یافت و در عبادت بسیار سلعی و کوشا بود، تا جایی که روزها دائما روزه بود و شب ها را به عبادت می گذراند و علاوه بر این چون دارای ثروت و مکنت زیادی بود، بیماران و زمین گیران و تهیدستان را کمک می کرد. نفیسه سی مرتبه به سفر حج مشرف شد که اکثر آن ها را با پای پیاده انجام داد. زینب، برادرزاده ی نفیسه می گوید: چهل سال تمام، عمه ام را خدمتگزار بودم، در این مدت ندیدم شبی بخوابد و یا روزی غذا بخورد، پیوسته شب ها را در قیام و روزها را روزه می گرفت. روزی به عمه ام گفتم: آخر با خود قدری مدارا کن! جواب داد: چگونه با نفسم رفق و مدارا کنم، با اینکه در پیش رو عقباتی دارم که از آنها جز مردم درستکار نمی گذرند

او از شوهر خود، اسحاق بن جعفر صادق (علیه السلام)، دو فرزند داشت: یکی به نام قاسم و دیگری ام کلثوم نام داشت. از فرزندانش فرزندی به وجود نیامد. وی در سالی، با شوهرش به زیارت حضرت ابراهیم رفته بود که در بازگشت، به مصر آمد و در منزلی مسکن گرفت. در همسایگی آن ها دختر یهودیه ای بود که از چشم عاجز و نابینا بود و جایی را نمی دید. روزی به آب وضوی سیده نفیسه تبرک جست و در همان لحظه چشمش روشن شد، و روی همین جهت بسیاری از یهودی ها اسلام آوردند و اهل مصر به او اعتقاد عجیبی پیدا کردند و از وی خواستند که در مصر بماند. او هم تقاضای مردم را پذیرفت. مردم مصر پیوسته به زیارت او می رفتند و کراماتی مشاهده می کردند. او آن قدر در مصر ماند که عمرش در همان جا به پایان رسید. گویند آن بانوی بزرگوار، قبری با دست خویش درست کرده بود و دائم به داخل آن می رفت و نماز می خواند و تلاوت قرآن می نمود تا آن که شش هزار ختم قرآن نمود. سیده نفیسه در 29 ماه مبارک رمضان سال 208 هجری قمری از دنیا رفت. هنگام احتضار روزه بود. از وی خواستند که روزه اش را افطار کند. فرمود: واعجبا!! سی سال تمام از خدا خواسته ام که در حال روزه از دنیا بروم. حال که روزه ام و نزدیک است که از دنیا بروم و به آرزوی خویش برسم، افطار کنم!! شروع کرد به خواندن سوره ی انعام، همین که به این آیه رسید: «لَهُم دارُ السَلامِ عِندَ رَبِّهِم» از دنیا رفت

پس از درگذشت نفیسه، مردم از اطراف و اکناف مصر، اجتماع کردند و آن شب شمع های بسیاری روشن نمودند. از تمام خانه های مصریان، صدای گریه شنیده می شد. همه در ماتم آن بانوی ارجمند غمناک و افسرده بودند. جمعیتی بر جنازه ی او نماز خواندند که بی سابقه بود و در همان قبری که با دست خود حفر نموده بود، دفن شد. نقل شده که بعد از وفات نفیسه شوهرش اسحاق مؤتمن پسر امام جعفر صادق (علیه السلام)، خواست که بدنش را به مدینه ی منوره انتقال دهد و در بقیع به خاک سپارد، اما اهل مصر اجتماع کردند و از وی خواستند که آن مخدره را در مصر بگذارد تا باعث تبرک شهر گردد. مال بسیاری نیز بذل کردند، اما اسحاق راضی نشد. تا آنکه پیامبر اکرم را در خواب دید که فرمود: درباره ی نفیسه با اهل مصر معارضه مکن. او با این خواب حاضر شد که همسرش در مصر دفن گردد. مصری ها اعتقاد خاصی به این بانو دارند و معروف است که دعا در حرم او مستجاب است و شافعی از او احادیث بسیاری نقل کرده است

حسنیه

حسنیه کنیزکی بود که یکی از شیعیان خاص امام جعفر صادق (علیه السلام) او را در پنج سالگی خریداری کرده بود و به مکتب داده و مدت ده سال در حرم امام جعفر صادق آمد و شد داشت. نزدیک بیست سال به مطالعه ی علوم دینی و معارف الهی مشغول بود و در زیبایی و ملاحت نیز نظیر نداشت. بعد از شهادت امام جعفر صادق به واسطه ی ظلم دشمنان دین، اموال و ثروت آن مرد شیعه تباه شد و به فقر و بدبختی افتاد و تنها همین کنیز برای او باقی مانده بود. روزی به او این مطلب را گفت و گفت: ای حسنیه! تو برای من همانند فرزندی و مرا به غیر از تو هیچ کس دیگری نیست. از برای تو زحمت فراوان کشیده ام و تو امروز به انواع کمالات آراسته ای. بگو حال من چه کنم؟ حسنیه گفت که صلاح آن است که مرا نزد هارون الرشید ببری و برای فروش عرضه کنی و هنگامی که از بها بپرسند، به هارون بگو صد هزار دینار زر و چون هارون گوید این قیمتی بسیار گزاف است. چه هنری دارد که این چنین قیمت بالایی بر او گذارده اید؟ بگو او می تواند بر همه ی علمای دینی فائق آید و پاسخ پرسش های آنها را بدهد، چون آن مرد به نزد هارون الرشید رفت و عرض حال نمود، هارون حسنیه را فراخواند و سپس از دین و مذهبش پرسید و فهمید که او شیعه است پس با یحیی برمکی وزیرش مشورت کرد و قرار شد که اگر در بحث شکست خورد، در خدمت هارون باشد. هارون الرشید مجلس آراست و حسنیه با مؤفقیت از این جلسه خارج شد

حمیده

مادر موسی بن جعفر، حمیده ی بربریه که معروف به حمیدة الصفا بوده است. کنیزی بود که به امر امام جعفر صادق (علیه السلام) خریدند و او را به همسری خود در آورد. روزی اما صادق (علیه السلام)، هشام بن احمر را احضار فرموده و آن روز بسیار گرم بود و فرمود: اکنون به نزد فلان برده فروش آفریقایی برو و کنیزی که بدین خصوصیات و صفات است در نزد او مشاهده می کنی. هشام گوید: من نزد آن شخص رفتم و او کنیزانی را به من نشان داد ولی اوصافی را که حضرت صادق درباره ی کنیز مورد نظر گفته بودند در آنها ندیدم، خدمت آن جناب مراجعت کردم و او را از ماجرا خبر دادم. فرمود: دوباره برو که کنیز مورد نظر هم اکنون در آنجاست. من به سوی مرد آفریقایی برگشتم و او سوگند یاد کرد که غیر از آن کنیزانی که نشان دام کنیز دیگری ندارم. سپس اضافه کرد که فقط یک کنیز دیگر دارم که بیمار بوده و سرش هم تراشیده شده است و شایستگی فروش را ندارد. گفتم: همان را نیز برای من بیاور

آنگاه او را در حالی که از شدت بیماری به دو کنیز دیگر تکیه کرده بود و دو پایش بر روی زمین کشیده می شد، بیرون آوردند و من صفات او را شناختم و گفتم: این کنیز را چند می فروشی؟ گفت: بردارید ببرید و هر چه خواستند بدهند. به خدا سوگند از موقعی که او را مالک شده ام، نتوانسته ام نزد او بروم و صاحب اولی این کنیز هم می گفت: من نزدیک این کنیز نرفته ام. این کنیز سوگند یاد می کرد که در خواب دیدم که ماه در حجر من فرود آمد. پس حضرت صادق را از گفتار او آگاه ساختم

آن حضرت دویست دینار به من داد. من آن پول را پیش برده فروش بردم و او گفت که صاحب این کنیز به من سفارش کرده است که او را بفروشم و الا من او را در راه خدا آزاد می کردم. من خدمت امام صادق (علیه السلام) برگشتم و گفتار آن مرد را به عرض وی رسانیدم. فرمود: ای هشام! او فرزندی خواهد زائید که بین خدا و او حجابی نخواهد بود

به هر حال حمیده خاتون از هر جهت شایستگی همسری امام ششم را داشته است و لیاقت فرزندی چون امام موسی الکاظم را دارا بوده است. بدین سبب امام صادق درباره ی او فرمود

حمیده مانند شمش طلا از پلیدی ها پاک است و فرشتگان همواره او را نگهداری می کردند تا به دست من رسید، به جهت لطفی که خداوند نسبت به من و حجت پس از من فرموده است

تکتم

حمیده مادر پیشوای هفتم شیعیان جهان، حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)، کنیزی از اهالی مغرب زمین خریداری کرد که به نام تکتم مرسیه خوانده می شد. آن کنیز سعادتمند، بهترین زنان در عقل و دین و حیا بود و خاتون خود حمیده را بسیار گرامی می داشت. از روزی که حمیده او را خرید، هرگز تکتم نزد او ننشست برای تعظیم و احترامی که به او روا می دانست. پس حمیده روزی، به حضرت موسی بن جعفر گفت: ای فرزند! تکتم کنیزی است که من از او در زیرکی و محاسن اخلاقی، بهتر ندیده ام و می دانم که هر نسلی از او در وجود آید، پاکیزه و مطهر خواهد بود. پس او را به تو می بخشم، و از تو التماس می کنم، که رعایت حرمت او را بنمایی

حمیده، مادر امام موسی کاظم، نام او را پس از تولد امام علی بن موسی الرضا، طاهره نهاد و لقبش را نجمه و بعضی او را خیزران نامیده اند

هنگامی که علی بن موسی الرضا شیرخواره بود، روزی تکتم به اطرافیانش گفت که زنی را بیاورید تا در امر شیردهی به من کمک کند، پرسیدند: مگر شیر تو کم است؟ گفت: نه! اما نوافل و اذکاری که پیش از این داشتم و به آنها عادت کرده بودم، به سبب شیردادن کم شده است. می خواستم تا زنی به من کمک کند تا به اذکار خود بپردازم

فاطمه معصومه

فاطمه دختر حضرت امام موسی بن جعفر (علیه السلام) و خواهر امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) بود. ایشان در سیزدهم ذی القعده ی سال 183 هجری قمری در مدینه متولد شدند. به روایتی دیگر ایشان در اول ذی القعده ی سال 173 هجری قمری زاده شده اند. روز تولد ایشان بنابراین روایت، به نام روز دختران نامگذاری شده است. نام مادر ایشان نجمه بوده و برای این بانوی گرامی، از فرط طهارت و پاکدامنی و برتری شأن هیچ کفوی پیدا نمی شد و بنابراین تا آخر عمر شریفش باکره باقی ماند. پس از آنکه مأمون، خلیفه ی عباسی امام رضا (علیه السلام) را برای ولایتعهدی در سال 200 هجری قمری به مرو فراخواند، حضرت معصومه به قصد زیارت برادر از مدینه به طرف مرو حرکت نمود، اما چون به ساوه رسید، بیمار شد. ایشان به خادم خود دستور دادند که ایشان را به قم ببرد. پسران سعد اشعری که از شیعیان برجسته بودند و نیز دیگر بزرگان شهر قم که از موضوع حرکت حضرت معصومه به قم باخبر شده بودند، از وی استقبال باشکوهی به عمل آوردند. وی پس از ورود به قم به خانه ی موسی بن خزرج بن سعد اشعری وارد شد. حضرت معصومه (سلام الله علیها) در روز 23 ربیع الاول سال 201 هجری قمری به قم تشریف فرما شدند. حضرت معصومه تنها هفده روز در این شهر زنده ماندند و در قم، روح بلند و ملکوتی ایشان به سرای باقی شتافت و در همان شهر دفن شدند. تاریخ وفات ایشان را روز دهم ربیع الثانی سال 201 هجری قمری در سن 18 سالگی ثبت کرده اند. پیکر مطهر او را در محلی که آن زمان به باغ بابلان مشهور بود، دفن نمودند که اکنون به زیارتگاه باشکوهی تبدیل شده است. پس از به پایان رسیدن مراسم دفن، موسی بن خزرج سایبانی از حصیر و بوریا بر قبر او ساخته بود، این سایبان برقرار بود تا زمانی که زینب دختر امام جواد (علیه السلام) بر آن گنبدی بنا کرد

امام جعفر صادق (علیه السلام) در خصوص زیارت این بانوی مجلله فرموده اند: خداوند حرمی دارد که مکه است، پیامبر حرمی دارد و آن مدینه است، حضرت علی (علیه السلام) حرمی دارد و آن کوفه است، و قم کوفه ی کوچک است که از هشت درب بهشت سه درب آن به قم باز می شود، زنی از فرزندان من در قم از دنیا می رود که اسمش فاطمه دختر موسی (علیه السلام) است و به شفاعت او همه ی شیعیان من وارد بهشت می شوند. حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در مورد زیارت قبر حضرت معصومه فرموده اند: کسی که مرقد مطهر حضرت معصومه را با دانایی و معرفت به حق او، زیارت کند، سزاوار بهشت می شود.  همچنین ایشان فرموده اند: هرکس نتواند به زیارت من بیاید، برادرم را در ری یا خواهرم را در قم زیارت کند که ثواب زیارت مرا درمی یابد.  امام جواد (علیه السلام) در همین موضوع فرموده اند: کسی که عمه ی من (حضرت معصومه) را در قم زیارت کند؛ اهل بهشت خواهد بود

آمنه بنت موسی

از زنان متعبد، متقی و زاهد بوده که تمام شب را به تلاوت قرآن مشغول بوده است و اطرافیانش تا صبح صدای قرآن او را می شنیده اند. این بانوی گرامی، همواره در عبادت و تضرع بود. قبر این بانو در مصر در نزدیکی قرافه ی صغری واقع است

سبیکه

سبیکه مادر امام محمد تقی که امام رضا (علیه السلام)، او را خیزران نامید. سبیکه از خاندان ماریه ی قبطیه بوده است

دره

مادر امام علی النقی (علیه السلام)، ام ولد دره ی مغربیه بوده است که در مدینه زندگی می کرده و در نهایت کمال و جمال و حسن صوری و معنوی بوده است

سمانه

سوسن، مادر امام حسن عسکری (علیه السلام)، که به نام های حدیثه، سلیل و سمانه نیز معروف بوده و کنیه اش ام الحسن و ام ولد بوده است. شیخ صدوق از جابر بن عبدالله انصاری، خبر لوح فاطمه را نقل می کند که در آن لوح، نام ائمه ی معصومین و مادرانشان ذکر شده است و نام مادر امام حسن عسکری (علیه السلام) سمانه مکنی به ام الحسن قید شده است. سوسن بانویی در نهایت ورع، تقوا و عفاف و صلاح بوده و امام (علیه السلام)، درباره اش فرموده اند: «سَلیلٌ مَسلُولَةٌ مِنَ الآفات وَ الاَرجاس وَ الاَدناس» سلیل از بدی ها، پلیدی ها، زشتی ها، ناپاکی ها و آلودگی ها، مبراست. درباره ی مقام و فضیلت این بانوی گرامی، احمد بن ابراهیم می گوید: از حلیمه خاتون دختر امام جواد (علیه السلام) پرسیدم: امروز که امام عسکری از دنیا رفته است، شیعه به چه کسی روی آورد؟ فرمود: به مادر امام حسن عسکری. بنابراین این بانوی گرامی و عابد و متقی، واسطه ی میان امام و امت بوده اند

حکیمه

حکیمه دختر امام محمد تقی (علیه السلام) به فضایل اخلاقی و کمالات معروف بود و از زنان بزرگ شیعه است. این بانوی مکرمه در خدمت چهار امام بوده: امام محمد تقی، امام علی النقی، امام حسن عسکری و حجة بن الحسن (علیهم السلام). آن مخدره در علم و تقوی ممتاز و حامل اسرار امامت بوده است. ایشان در سامره از دنیا رفتند و در قبه ی عسکریین مدفون هستند

نرجس

ملیکا، شاهزاده ای رومی بود که در شهر بیزانتیوم واقع در امپراطوری رم شرقی متولد شده بود و در دربار امپراطوری روم شرقی بزرگ رشد کرده بود. گفته شده که وی از نسل شمعون الصفا از حواریون حضرت عیسی بوده است. بر پایه ی روایتی از بشر بن سلیمان نخاس که در کتاب های کمال الدین شیخ صدوق و الغیبه شیخ طوسی آمده است، امام علی النقی، امام دهم شیعیان از نخاس می خواهد که برده ای با مشخصات ویژه برای او خریداری کند، پس از آنکه نخاس برای خرید برده به معبر الصراة که نهری منشعب از دجله در بغداد است می رود و برده ی مورد نظر را خریداری می کند، آن برده که نامش نرجس است، داستان خود را برای نخاس چنین شرح می دهد: نام حقیقی ام، ملیکه‏ دختر یشوعا فرزند قیصر روم است و مادرم از نسل حواریون و مشخصا از نسل شمعون، (وصی مسیح) است. جدم می‏خواست مرا به همسری یکی از شاهزادگان و امیران قصر درآورد که پیشامدی مانع آن شد. من، در رؤیایی شگفت دیدم که پیامبر عرب، (محمد صلی الله علیه و آله و سلم)، مرا نامزد یکی از فرزندانش می‏کند. به سبب این رؤیای هیجان‏آمیز و علاقه‏ام به جوان سبزه‏ای که نامزد من شده بود، دچار تب می‏شوم. من، دختری عاقل و آگاه هستم که زبان عربی می‏دانم و با اسیران مسلمان، مهربان و خوش‏رفتار بودم. من، برای سفر به بغداد نقشه ای طرح کردم. در جنگ شرکت کردم و جزء اسیران شدم. این است آن چه اتفاق افتاده.  امام علی النقی نیز او را به عقد فرزند خود امام حسن عسکری درآورد و حاصل این ازدواج تولد حضرت حجت بن الحسن امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بود. آرامگاه این بانو در شهر سامرا (سرمن رای) واقع است. نام های این بانوی شریف بسیار بوده است از آن جمله می توان به ملیکا یا ملیکه، نرجس، سوسن، ریحانه و صیقل اشاره کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:31  توسط محمد فرهمند  | 

رابعه

رابعه دختر اسماعیل عدوی القیسی و مشهور به ام الخیر بوده است. این بانوی مصری الاصل یا بصری الاصل، از عجایب روزگار بود. رابعه به معنای چهارمین است و چون چهارمین دختر خانواده اش بود، رابعه نامیده شد. رابعه ی عدویه، غیر از رابعه ی شامیه است که او هم از عرفا ست و معاصر جامی است. پدر و مادر رابعه به قدری فقیر بودند که در شب تولد او، جامه ای نداشتند تا او را در آن بپیچند؛ قطره ای روغن نداشتند تا ناف نوزاد را با آن چرب کنند و چراغی هم در خانه نبود. مادر رابعه از شوهرش خواست که به خانه ی همسایه برود و چراغی بگیرد. پدر رابعه با خدای خود عهد کرده بود که هیچ گاه از مخلوق او چیزی نخواهد، اما با دیدن آن وضع به ناچار به خانه ی همسایه رفت، ولی هر چه کرد، نتوانست در را بکوبد. پس سرافکنده به خانه بازگشت و به همسرش گفت که همسایه ها خواب بودند. مادر رابعه غمگین شد و پدر نیز با دلی شکسته به خواب رفت. در خواب پیامبر اکرم را دید که به او فرمود: «ای مرد! غمگین مباش. این دختر بانوی بزرگواری خواهد شد که هفتاد هزار تن از امت من در شفاعت او خواهند بود. اکنون به خانه ی امیر بصره، عیسی رادان برو و از قول من به او بگو به آن نشان که هر شب، صد صلوات بر من می فرستی و شب های جمعه چهارصد صلوات، این شب جمعه نذر خود را فراموش کرده ای و کفاره ی این گناه را به حامل پیغام بده.» وقتی پدر رابعه از خواب بیدار شد، با چشم گریان ماجرای خوابی خود را بر کاغذی نوشت و آن را به در خانه ی عیسی رادان برد و نامه را به کسی داد تا به امیر برساند. همین که امیر بصره نامه را خواند، اشک هایش سرازیر شد و به شکرانه ی آنکه پیامبر از او یاد کرده است، هزار درهم صدقه داد. چهارصد دینار هم برای پدر رابعه فرستاد و پیغام داد: «دوست داشتم که داخل خانه می آمدی تا تو را ببینم، اما درست نمی دانم که کسی با این مقام و منزلت که حامل پیغام رسول خدا است، پیش من بیاید. اجازه بده خودم بیایم و خاک قدمت را با مژه ی چشم بروبم...» پدر رابعه با همان پول به زندگی خود سر و سامان داد و رابعه ی خردسال با پولی که پیامبر واسطه ی آن بود، روزی خورد و بزرگ شد. وقتی رابعه به سن نوجوانی رسید، پدر و مادرش از دنیا رفتند و او و خواهرانش را بی سرپرست گذاشتند. در همان سال، در بصره قحطی پیدا شد و مردم به غارت اموال یکدیگر پرداختند. خواهران رابعه هریک به سویی رفتند و رابعه نیز به دست ظالمی افتاد و به عنوان کنیز فروخته شد. در خانه ی ارباب، کارهای سخت و توانفرسایی بر عهده ی او گذاشتند، اما رابعه هیچ گاه از یاد خدا و عبادت او غافل نمی ماند. روزی برای انجام کاری از کوچه ای می گذشت. نامحرمی را دید که دنبال او می آمد. دخترک از ترس نامحرم، گریخت و در حال فرار به زمین افتاد و دستش شکست. در همان حال، رو به آسمان کرد و نالید: «خدایا! غریبم و بی مادر و پدر. اسیرم و دست شکسته. با این همه از درد خود شکایتی ندارم. اندوه من این است که مبادا تو از من خشنود نباشی...» ناگهان آوازی از غیب شنید که گفت: «غم مخور، فردا چنان مقامی خواهی یافت که فرشتگان آسمان حسرتش را خواهند خورد!...» رابعه بعد از شنیدن این ندا، جانی دوباره یافت و به نشانه ی شکر، همه ی روزها را روزه گرفت و همه ی شب ها را نماز خواند و تا صبح به عبادت پرداخت. شبی، مرد صاحبخانه با صدای راز و نیاز رابعه از خواب بیدار شد و دید قندیلی از نور، بدون هیچ آویزی در اتاق رابعه می درخشد و همه جا را روشن کرده است. آنگاه رابعه را دید که سر بر سجده نهاده بود و می گفت: خدایا! تو می دانی که رضایت دل من در اطاعت از فرمان توست و روشنایی چشم من در خدمت تو. اگر اختیار من به دست خودم بود، یک ساعت از عبادت تو غافل نمی ماندم، اما تو مرا زیردست مخلوق خواسته ای. اگر من دیر به خدمت تو می آیم، به همین خاطر است. مرد صاحبخانه با شنیدن مناجات رابعه از خود بیخود شد و گفت: ای رابعه! من نمی دانستم که تو در نزد خداوند چنین مقامی داری، اکنون تو را آزاد می کنم. اگر دوست داری، در همین خانه بمان تا همه ی ما با کمال میل خدمتگزار تو باشیم و اگر دوست داری بروی، آزادی. رابعه اجازه گرفت و پول اندکی را که داشت، برداشت و رفت. بعد از آن در گوشه ای خلوت، عبادتگاه کوچکی ساخت و زندگی تازه ای را آغاز کرد

یک سال رابعه خواست به سفر حج برود. الاغی داشت که بار سفرش را می کشید. در میان راه، الاغ مرد و رابعه در صحرا تنها ماند. قافله ای از کنار او می گذشت. اهل قافله به او گفتند: بار خود را بده تا برایت بیاوریم. رابعه گفت: من به امید شما نیامده ام. قافله رفت و رابعه رو به درگاه خداوند کرد و گفت: خدایا! آیا توانگران با زنی تنها چنین رفتاری می کنند؟ مرا به خانه ی خود دعوت کرده ای، اما در میان راه الاغم را از من گرفته ای و در بیابان تنها رهایم کرده ای؟... در همان موقع، الاغ مرده به امر خداوند از جای برخاست. رابعه بار خود را بر پشت او گذاشت و دوباره راهی شد

ابراهیم ادهم که از عارفان بزرگ آن روزگار بود، چهارده سال تمام پیاده سفر کرد تا به خانه ی کعبه رسید. او در این مدت، دو رکعت نماز می خواند و قدمی بر می داشت و می گفت: اگر دیگران این راه را با قدم می روند من به دیده می روم. وقتی ابراهیم ادهم به مکه رسید، خانه ی کعبه را ندید و با خود گفت: این دیگر چه حادثه ای است؟ شاید به چشم من آسیبی رسیده است. در همین فکر بود که ندایی به گوشش رسید: چشم تو آسیبی ندیده است. خانه ی کعبه به استقبال بانویی رفته است که به سوی کعبه می آید. ابراهیم باحسرت و شگفتی گفت: این کدام زن است که چنین مقامی دارد؟ ناگهان رابعه را دید که عصازنان می آمد و همین که نزدیک شد، خانه ی کعبه به جایگاه خود بازگشت. ابراهیم فریاد زد: ای رابعه! این چه شوری است که در جهان انداخته ای؟ رابعه گفت: تو شور در جهان انداخته ای که چهارده سال رنج کشیدی تا به خانه ی خدا رسیده ای. ابراهیم گفت: آری. من چهارده سال در این راه به نماز مشغول بودم، اما در حیرتم که چرا مقام تو را نیافتم؟ رابعه گفت: زیرا که تو در نماز بودی و من در نیاز

روزی دو مرد زاهد به زیارت رابعه آمدند. هر دو گرسنه بودند و با خود گفتند: هر غذایی که برای ما بیاورد، می خوریم زیرا یقین داریم که از هر چیزی حلال تر است. دست بر قضا، رابعه دو قرص نان در خانه داشت و همان را پیش آنها گذاشت. هنوز دست به نان نبرده بودند که فقیری در خانه آمد. رابعه نان ها را از پیش آنها برداشت و به فقیر داد. آنها سخت حیرت کردند، اما چیزی نگفتند. در همین حال، کنیزکی وارد شد و دسته ای نان گرم آورد و به رابعه گفت: این نان ها را بانوی من برای شما فرستاده است. رابعه نان ها را گرفت و شمرد، هجده عدد بود. گفت: نان ها را برگردان که برای ما نیست. کنیز نان ها را برگرداند و آن دو مرد، همچنان در تعجب مانده بودند. مدتی نگذشت که کنیزک دوباره آمد و باز هم دسته ای نان آورد. رابعه آنها را شمرد. این بار بیست قرص نان در سبد کنیزک بود. رابعه قبول کرد و نان ها را جلوی میهمان ها گذاشت. آن دو مرد با تعجب پرسیدند: ای رابعه! این کارهایی که کردی، به خاطر چه بود؟ ما که چیزی سر در نیاوردیم! رابعه گفت: چون شما آمدید، فهمیدم که گرسنه اید. با خود فکر کردم دو قرص نان قابل آن نیست که در برابر دو بزرگوار بگذارم. به همین دلیل وقتی فقیر آمد، نان ها را به او بخشیدم و در دل گفتم، خدایا! تو فرموده ای که به ازای هر صدقه، ده برابر آن را می دهی، اکنون من برای رضای تو دو قرص نان می دهم تا هر یک را ده برابر عوض دهی! بعد کنیزک آمد و هجده قرص نان آورد. با خودم گفتم که وعده ی خدا قابل تغییر نیست. نان ها باید ده برابر شده باشند. پس دانستم که یا کنیزک از آن نان ها برداشته است و یا اصلا قسمت ما نیست. بنابراین آنها را پس فرستادم. او رفت و بیست قرص نان آورد و من یقین کردم که این همانی است که خداوند فرستاده است

شبی رابعه در خواب بود. دزدی به خانه ی او آمد و چادرش را برداشت. می خواست از خانه بیرون رود، اما راه را پیدا نکرد. چادر را سر جایش گذاشت. این بار راه را پیدا کرد. بار دیگر چادر را برداشت و باز هم راه را پیدا نکرد. تا هفت مرتبه این کار را تکرار کرد، اما فایده ای نداشت. ناگهان از کنج خانه ندایی برخاست: ای مرد! خود را به زحمت مینداز که او سال هاست خود را به خدا سپرده است. شیطان جرأت نمی کند به او نزدیک شود، چه رسد به اینکه دزدی بخواهد به چادر او نزدیک شود. بیهوده تلاش نکن، زیرا اگر یک دوست در خواب باشد، دوست دیگر بیدار است

روزی خدمتکار رابعه غذا می پخت و به پیاز نیاز داشت. از رابعه خواست، اجازه بدهد که از همسایه پیاز بگیرد. رابعه گفت: چهل سال است با خدای خود عهد کرده ام که از غیر او هیچ نخواهم، غذا را بدون پیاز درست کن. در همین حال پرنده ای از آنجا می گذشت که پیازی در چنگال داشت. پرنده پیاز را رها کرد و در دیگ غذا انداخت. کنیزک خوشحال شد، اما رابعه گفت: نمی دانم این پرنده پیاز را از کجا برداشته است؟ و آن غذا را نخورد و به جای آن نان خالی خورد

روزی رابعه بر فراز کوهی رفته بود. آهوها دور او جمع شده بودند و نگاهش می کردند. در همین حال حسن بصری آمد. همین که نزدیک شد همه ی آهوها فرار کردند. حسن تعجب کرد و پرسید: ای رابعه! چرا از من می رمند، اما با تو انس گرفته اند؟ رابعه پرسید: امروز چه خورده ای؟ حسن گفت: آبگوشت! رابعه گفت: تو از گوشت ایشان خورده ای، چگونه از تو فرار نکنند؟

روزی رابعه از کنار خانه ی حسن بصری می گذشت. حسن بر بام خانه راز و نیاز می کرد. آن قدر گریه کرده بود که اشک هایش از ناودان می چکید. قطره ای از اشکش بر روی رابعه افتاد. رابعه پرسید: این آب از چیست؟ و چون فهمید قطره های اشک حسن بصری است، گفت: ای حسن! اشک های خود را نگه دار تا در درون تو دریایی پدید آید، آن قدر که در آن دریا نتوانی دلت را پیدا کنی، مگر اینکه آن را نزد پروردگارت بیابی. حسن بصری با شنیدن این حرف در فکر فرو رفت، اما چیزی نگفت. تا اینکه روزی رابعه را بر کناره ی فرات دید. حسن سجاده اش را بر روی آب انداخت و گفت: ای رابعه! بیا تا در اینجا دو رکعت نماز بخوانیم. رابعه گفت: ای استاد! کاری بکن که از عهده ی هیچ موجودی برنیاید. پس خودش سجاده ای برداشت و در هوا انداخت. سجاده در هوا باقی ماند. آن وقت رابعه گفت: ای استاد! کاری که تو کردی، ماهیان هم می توانند انجام دهند و کاری که من کرده ام از عهده ی مگسی هم بر می آید، اما حقیقت از هر دوی اینها برتر است. پس بیا حقیقت را پیدا کنیم و به این کارها دل نبندیم

روزی رابعه، سه چیز برای حسن بصری فرستاد؛ تکه ای موم، یک سوزن و یک تار مو. حسن بصری از این کار او تعجب کرد. پیش رابعه رفت و مقصود او را از این کار پرسید. رابعه گفت: موم را فرستادم تا بگویم، مانند موم، خود را بسوز و جهان را روشن کن. سوزن را به این خاطر که بگویم، برهنه باش و همواره کار کن. چون هر دوی این خصلت ها را به دست آوردی، مانند مو باش تا کارهایت باطل نشود، چرا که مو از همه چیز باریکتر است، اما هرگز نمی نالد و شکایتی نمی کند

رابعه دو رشته ریسمان بافته بود تا بفروشد و از آن لقمه ای نان به دست آورد. آنها را به بازار برد و به دو درهم فروخت. یک درهم را در این دست و درهم دیگر را در آن دست گرفت. علت این کار را از او پرسیدند. گفت: ترسیدم اگر هر دو را با هم در یک دست بگیرم، به چشمم زیاد بیاید و مرا بفریبد

به رابعه گفتند: حسن بصری می گوید اگر در بهشت، خداوند یک لحظه مرا از دیدار خود محروم کند، آن قدر می نالم و گریه می کنم که تمام اهل بهشت برایم دلسوزی کنند. رابعه گفت: این سخن خوب است، اما به حسن بگویید در دنیا چنان باش که اگر یک لحظه از یاد خدا غافل ماندی، همین گریه و زاری و ماتم را داشته باشی. اگر این طور بودی، نشانه ی آن است که در آخرت نیز چنان خواهی بود

مردی با ظاهری اندوهگین فریاد می زد: اندوه بزرگی دارم. رابعه گفت: بگو غمی ندارم، زیرا اگر اندوه واقعی در دلت بود، جرأت نداشتی که نفس بکشی، چه رسد به اینکه فریاد بزنی

رابعه مردی را دید که پارچه ای به سر خود بسته است. پرسید: چرا این پارچه را بسته ای؟ مرد گفت: سرم درد می کند! رابعه پرسید: چند سال داری؟ مرد گفت: سی سال. رابعه پرسید: در این سی سال، بیشتر تندرست بودی یا بیمار؟ مرد گفت: تندرست!! رابعه گفت: هرگز در تمام مدت عمرت، نشانه ی شکر بر سرت گذاشته ای که اکنون برای یک سردرد، پارچه ای به نشانه ی شکایت می بندی؟

روزی رابعه چهار درهم به خدمتکارش داد تا گلیمی برای او بخرد. خدمتکار پرسید: سیاه باشد یا سفید؟ رابعه بلافاصله، پول را از او پس گرفت و در رودخانه انداخت و گفت: هنوز گلیم را نخریده ام، تفرقه پیش آمد که سیاه باشد یا سفید؟ پس بهتر است اصلا نخرم

در فصل بهار رابعه به اتاق خود رفته بود و بیرون نمی آمد. خدمتکارش گفت: خانم جان! چرا بیرون نمی آیی تا آثار خلقت را در طبیعت زیبا ببینی؟ رابعه گفت: تو چرا به داخل نمی آیی تا خالق این همه زیبایی را ببینی؟ مشاهده ی خالق و راز و نیاز با او، مرا از مطالعه در خلقت، بی نیاز کرده است

یک بار رابعه روزه گرفت و هفت شبانه روز چیزی نخورد و نخوابید. شب هشتم گرسنگی بر او غلبه کرد. هوای نفس او فریاد برآورد: ای رابعه! تا چند مرا در رنج نگاه می داری؟ ناگهان کسی در زد و کاسه ی غذایی آورد. رابعه خوشحال شد و غذا را گرفت و گوشه ای گذاشت تا چراغ بیاورد. گربه ای آمد و غذا را ریخت. رابعه افسوس خورد و گفت: بروم آب بیاورم و با آب روزه ام را باز کنم. اما همین که بر می خاست، چراغ خاموش می شد. خواست آب بخورد، کوزه از دستش افتاد و شکست. رابعه چنان آهی کشید که گویی می خواست خانه را به آتش بکشد. گفت: ای پروردگار من! این چه کاری است که با من بیچاره می کنی؟ ندایی شنید که اگر بخواهی تمام نعمت های دنیا را به تو می دهم، اما اندوه خود را از دلت می گیرم. زیرا اندوه من و نعمت دنیا در یک دل جمع نمی شود. ای رابعه! نفس تو چیزی می خواهد و من چیز دیگری می خواهم. خواسته ی من و خواسته ی تو در یک دل جمع نمی شود. رابعه با شنیدن این ندا آرام گرفت و به رضای خدا راضی شد

جماعتی از بزرگان نزد رابعه رفته بودند. رابعه پرسید: خدا را برای چه می پرستید؟ یکی گفت: جهنم هفت طبقه دارد که همه باید از آن بگذرند، من نیز از ترس آن است که خدا را عبادت می کنم. دیگری گفت: بهشت منازل زیبایی دارد که در آن آسایش بسیاری است و من به امید آن عبادت می کنم. رابعه گفت: بسیار بنده ی بدی است کسی که خدا را از بیم عذاب و یا طمع مزد می پرستد. پرسیدند: تو چرا خدا را می پرستی؟ آیا تو طمعی نداری؟ رابعه گفت: برای من همین بس که اجازه داده تا او را بپرستم. آیا اگر بهشت و جهنم نبود، نباید او را اطاعت می کردیم؟ آیا خداوند سزاوار آن نیست که بدون هیچ طمعی او را عبادت کنند؟

جماعتی خواستند رابعه را امتحان کنند. گفتند: همه ی بزرگی ها را به مردان داده اند و تاج مردانگی را بر سر مردان گذاشته اند و کرامت و بزرگواری در مردان بیشتر است. هرگز زنی پیامبر نبوده است. رابعه گفت: این ها که گفتید درست است. اما تکبّر و خودپرستی را نیز بیشتر به مردان داده اند. هیچ زنی انا ربکم الاعلی نگفت، چنانکه فرعون گفت و هیچ زنی نافرمانی نکرد، چنانکه بسیاری از مردان می کنند

روزی رابعه بیمار شد. علت بیماری اش را پرسیدند، گفت: دیشب هنگام سحر، ناگاه دلم میل بهشت کرد. ذات حق رنجید. این بیماری به آن دلیل است

روزی حسن بصری به دیدار رابعه رفت. یکی از ثروتمندان بصره را بر در خانه ی رابعه دید که کیسه ای زر در دست داشت و سخت گریه می کرد. علت گریه اش را پرسید، گفت: کیسه ی زر را برای رابعه آوردم، اما از من نپذیرفت. اکنون که تو آمدی، از تو می خواهم که پیش او بروی و از او بخواهی که این کیسه ی زر را بپذیرد. حسن بصری وارد خانه شد و پیغام مرد را به رابعه رسانید. رابعه با گوشه ی چشم، نگاهی به او کرد و گفت: خداوند آن قدر مهربان است که به کافران نیز روزی می رساند. چگونه ممکن است به کسی که جانش از محبت او می جوشد، روزی نرساند؟؟ تا من او را شناخته ام، جز او به کسی امید ندارم. من نمی دانم که مال این مرد حرام است یا حلال، پس چگونه پولش را قبول کنم؟ اکنون گوش کن تا حکایتی برایت بگویم. شبی پیراهنم شکافته شده بود و می خواستم آن را بدوزم، اما چراغ نداشتم. پس زیر نوری رفتم که از خانه ی سلطان می آمد و پیراهنم را دوختم. از آن شب دلم سخت بسته شد و در عذاب افتادم و تا شکاف پیراهن را باز نکردم، دلم باز نشد. حال از من می خواهی که مال آن کس را قبول کنم؟ اگر نمی خواهی که آن مرد با کیسه ی زرش دلم را در بند کند، برو و عذرش را بخواه

سفیان ثوری به رابعه گفت: دعا کن تا خداوند سختی زندگی ات را کم کند. رابعه گفت: ای سفیان! مگر نمی دانی که رنج مرا خداوند خواسته است؟ سفیان گفت: چرا، می دانم. رابعه گفت: با اینکه می دانی، می گویی از او خلاف خواسته اش را بخواهم؟ خلاف میل دوست چیزی خواستن، درست نیست. سفیان گفت: پس بگو چه آرزویی داری؟ رابعه گفت: ای سفیان! تو که اهل علم و دانش هستی، چرا این حرف را می زنی؟ به بزرگی خدا قسم که دوازده سال است آرزوی خرمای تر دارم و نخورده ام. در حالی که تو می دانی در بصره، خرما فراوان و ارزان است، اما من بنده ام و بنده را به آرزو چه کار!؟ اگر من بخواهم و خداوند نخواهد، چه کنم؟

مالک دینار گفت: روزی پیش رابعه رفتم. دیدم که از مال دنیا کوزه ای شکسته دارد که از آن، هم وضو می گیرد و هم آب می خورد و زیر اندازی کهنه که بر آن می نشیند و سنگی که بجای بالش زیر سرش می گذارد. بسیار ناراحت شدم و گفتم: ای رابعه! من دوستان ثروتمندی دارم که اگر اجازه بدهی، برای تو از ایشان چیزی بخواهم. رابعه گفت: ای مالک! سخت در اشتباهی. آیا روزی دهنده ی من و ایشان یکی نیست؟ گفتم: بلی. گفت: آیا او درویشان را به خاطر فقرشان فراموش کرده و توانگران را به خاطر ثروتشان یاری می کند؟ گفتم: نه! گفت: چون خداوند حال مرا می داند، پس چه چیزی را به یادش بیاورم؟ او چنین می خواهد و من هم به آنچه او بخواهد راضی هستم

حسن بصری و مالک دینار و شقیق بلخی پیش رابعه رفتند. سخن درباره ی صداقت و راستی به میان آمد. حسن گفت: لیس بصادق فی دعواه، من لم یصبر علی ضرب مولاه. یعنی: در ادعای خود صادق نیست کسی که بعد از تنبیه مولای خود، صبر پیشه نکند. رابعه گفت: از این سخن بوی صداقت نمی آید! شقیق گفت: لیس بصادق فی دعواه، من لم یشکر علی ضرب مولاه. یعنی: در ادعای خود صادق نیست کسی که بعد از تنبیه مولای خود شکر نکند! رابعه گفت: سخنی بهتر از این باید گفت. مالک دینار گفت: لیس بصادق فی دعواه، من لم یتلذذ علی ضرب مولاه. یعنی: در ادعای خود صادق نیست کسی که از تنبیه مولای خود لذت نبرد! رابعه گفت: باز هم سخنی بهتر از این باید گفت! گفتند: ما نمی دانیم!! تو بگو! رابعه گفت: لیس بصادق فی دعواه، من لم ینس الم الضرب فی مشاهدة مولاه. یعنی در ادعای خود صادق نیست، کسی که درد زخم دوست را هنگام مشاهده ی دوست از یاد نبرد و این عجیب نیست، چرا که زنان مصر، هنگام مشاهده ی جمال یوسف، چنان از خود بی خود شدند که بریدن انگشت هایشان را نفهمیدند. اکنون اگر کسی در مشاهده ی خالق خود به این حالت برسد، چه جای شگفتی است؟  

یکی از بزرگان بصره نزد رابعه آمد و از بدی دنیا بسیار سخن گفت. رابعه گفت: تو دنیا را بسیار دوست داری! مرد با تعجب گفت: من این همه از بدی دنیا گفتم و تو می گویی که دنیا را دوست دارم؟! رابعه گفت: کسی که به زبان ارزش کالایی را بشکند، خریدار آن کالاست. اگر از دنیا فارغ بودی، این همه درباره ی آن صحبت نمی کردی. هرکس چیزی را دوست دارد، بیشتر از آن صحبت می کند

حسن بصری گفت: «شبی پیش رابعه رفتم. تکه ای گوشت در دیگ انداخت و خواست برای شام چیزی بپزد. در همان موقع صحبتی پیش آمد و رابعه گفت: صحبت ما از پختن غذا واجب تر است. پس آتش زیر دیگ را خاموش کرد و به صحبت مشغول شدیم تا اینکه موقع نماز خواندن رسید. بعد از نماز، رابعه چند تکه نان خشک و کوزه ی آبی آورد تا بخوریم، اما دیدیم که دیگ غذا به قدرت خداوند در حال جوشیدن است. رابعه گوشت پخته را از آن بیرون آورد و در کاسه ای ریخت و خوردیم. هرگز غذایی به آن خوش طعمی نخورده بودم. رابعه گفت: پاداش کسی که به نماز برخاسته باشد، چنین غذای گوارایی است

سفیان ثوری گفت: شبی پیش رابعه بودم. به محراب رفت و تا صبح نماز خواند. من نیز در گوشه ی دیگری مشغول نماز شدم. صبح که شد، فکر کردم رابعه از عبادت خسته شده است، اما به من گفت: خداوند توفیق داد تا شبی را به عبادت بگذرانیم، پس بیا به نشانه ی شکر، روزش را نیز روزه بگیریم

زاهدی بر منبر رفته بود و مردم را نصیحت می کرد و می گفت: ای مردم! از رحمت خدا ناامید نشوید. هرکس دری را بسیار بکوبد، بالاخره باز می شود. رابعه در مجلس او حاضر بود و گفت: چرا می گویی باز می شود؟ مگر در رحمت خداوند بسته است که باز شود؟

وقتی هنگام مرگ رابعه نزدیک شد، بزرگان بر بالین او آمدند. رابعه گفت: «برخیزید و جا را برای رسول خدا خالی کنید!» آنان برخاسته و بیرون رفتند و در را بستند. ناگهان آوازی شنیدند که: «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی» مدتی گذشت و صدایی نیامد. بزرگان به اتاق رفتند و دیدند رابعه وفات کرده است. رابعه در حدود سال 135 یا 136 هجری قمری درگذشت و بعضی گفته اند وفاتش در 180 یا 185 هجری قمری بوده است

بعد از مرگ رابعه، او را به خواب دیدند و گفتند: «از نکیر و منکر بگو که شب اول قبر با تو چه می گفتند؟» گفت: چون آن دو جوانمرد پیش من آمدند و پرسیدند پروردگار تو کیست؟ گفتم: بازگردید و به پروردگار بگویید با وجود هزاران هزار مخلوق، از یاد پیرزنی چون من غافل نمانده ای. من که از هر دو جهان فقط تو را دارم، چگونه فراموشت کرده باشم که اکنون کسانی را پیش من می فرستی و می پرسی پروردگار تو کیست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:30  توسط محمد فرهمند  | 

فاطمه

فاطمه مادر سید رضی و سید مرتضی، همان است که شیخ مفید برای او کتاب «احکام النساء» را تألیف نموده و از آن مخدره به سیده ی جلیله ی فاضله تعبیر فرموده است. در کتب معتبره نقل شده است که شیخ مفید، شبی در خواب دید که حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بر او وارد شد در حالی که امام حسن و امام حسین در کودکی همراهش بودند و آن دو را به او سپرد و گفت: «علمهما الفقه» یعنی به آنها فقه بیاموز

شیخ بیدار شد و فردا فاطمه مادر سید رضی و سید مرتضی وارد شد در حالی که دو پسرش همراهش بودند. چون نظر شیخ مفید بر آن بانو افتاد، از جهت احترام برخاست و سلام کرد. آن بانو گفت: ای شیخ! این دو کودک پسران من هستند که آن ها را آورده ام تا به ایشان فقه بیاموزی. شیخ به گریه افتاد و خواب خود را برای او تعریف کرد

چون فاطمه رحلت کرد سید رضی در مرثیه ی او قصیده ای سرود به این شرح

ابکیک لو نفع الغلیل بکائی/وارد لو ذهب المقال بدائی/والوذ بالصبر الجمیل تعزیاً/لو کان فی الصبر الجمیل عزائی/لو کان مثلک کل ام برة/غنی البنون بها عن الآباء

ام علی

همسر محمد بن مکی مشهور به شهید اول (وفات: 786 هجری قمری) بود که شوهرش در پاره ای از مسائل فقهی، زنان را به او ارجاع می داد. او از بزرگان زنان برجسته ی شیعه و عالم، فقیه و عابد بوده است. وی مادر فاطمه مکنی به ام الحسن و ست المشایخ بوده است

ام الحسن

دختر محمد بن مکی معروف به شهید اول بوده است. نام او در اصل فاطمه بوده که برخی از بزرگان او را شیخه و ست المشایخ یا سیدة المشایخ لقب داده اند. پدر بزرگوارش در بعضی مسائل فقهی، زنان را به او ارجاع می داده است

آمنه بیگم مجلسی

دختر علامه محمد تقی مجلسی (مجلسی اول) و خواهر علامه محمد باقر مجلسی (مجلسی دوم)، که به نام آمنه بیگم مشهور است. زنی فاضله و فقیهه بوده است و از جمله زنانی است که در ایران به درجه ی اجتهاد دست یافته اند.  وی همسر ملا صالح مازندرانی بوده و با آنکه همسرش، مردی بسیار عالم و فاضل بوده است، گاهی آمنه بیگم، مشکلات علمی شوهر خود را حل می کرده است. آمنه بیگم، شش فرزند داشت از جمله محمد سعید اشرف مازندرانی بود. با این همه مشغله در اوقات فراغتش به رسیدگی به امور مردم می پرداخت و پرسش ها و مشکلات دینی آنها را پاسخ می گفت و از محبوب ترین زنان دوره ی خود بود. او عمری دراز داشت و در شهر اصفهان وفات کرد و مدفنش در مسجد جامع اصفهان نزدیک مدفن پدر و پدربزرگش واقع است

ام کلثوم روغنی قزوینی

مجتهد و محدث بزرگ و دختر شيخ كريم روغنى از فضلا و مدرسين قزوين كه علوم اسلامى را از علماى مدرسه صالحيه قزوين فرا گرفت.سپس در درس فقه و اصول شيخ محمد صالح برغانى، شهيد ثالث و پدرش حضور يافت. وى به همراه خانواده‏اش به كربلا و نجف مهاجرت كرد و در درس علماى بزرگ اين شهر حاضر شد. با شيخ ابراهيم زنجانى ازدواج كرد و داراى چهار فرزند شد كه همگى آنها از علما و فضلاى عصر خود بودند.وى در سال 1320 هجری قمری در گذشت

خدیجه برغانی قزوینی

خديجه سلطان خانم دختر شيخ محمد صالح برغانى قزوينى، بانويى فقيه، محدث، بصير به علم كلام، حافظ قرآن و عالم به تفسير آن، زاهد و عابد بود. مقدمات و عربى و ادبيات را از علماى خانواده‏اش فرا گرفت و فقه و اصول و تفسير و حديث را در محضر پدر و عموى خود شهيد ثالث آموخت و عرفان را نزد ديگر عموى خود، ملا على برغانى و فلسفه را نزد آخوند ملا آقا حكمى فرا گرفت. در مدرسه صالحيه در قسمت بانوان كرسى درس داشت. از بانوان نيكوكار و كريم بود، يتيمان و بينوايان و نيازمندان به او رجوع مى‏كردند و در مسايل فقهى و علمى فتوا مى‏داد. او داراى تأليفاتى از جمله: مجموعة المسايل، رسائل فى الفقه، بعض الرسائل العرفانيه است. وى با ميرزا مفيد بن سيد ميرزا حسن قزوينى ازدواج كرد و پنج فرزند پسر به دنيا آورد كه مشهورترين آنها سيد ميرزا مسعود قزوينى معروف به شيخ الاسلام است. وى حدود سال 1321 هجری قمری بدرود حيات گفت

نرگس برغانی قزوینی

دختر شيخ محمد صالح برغانى قزوينى از بانوان باهوش و ذكاوت و ادراك، محدث، عالم، فقيه، آگاه به علم كلام، حافظ قرآن كريم، عابد و زاهد دنيا بوده است. در نحو، صرف، منطق، علوم عربى و ادبيات مهارت داشت. فقه و اصول و تفسير را از پدرش شيخ محمد صالح و عمويش شهيد ثالث و عرفان و ساير علوم را از عموى ديگرش شيخ ملا على و فلسفه را نزد آخوند شيخ ملا آقا حكيم قزوينى و برادرش شيخ ميرزا عبد الوهاب فرا گرفت و به همسرى پسر عمويش شيخ جعفر فرزند شهيد ثالث ـ كه از بزرگان زمان خويش بود ـ در آمد و خديجه وسكينه كه هر دو از زنان فقيه، عالم و فاضل زمان خويش شدند ثمره اين ازدواج اند. نرگس با همسرش به كربلا مهاجرت كرد و در صدر وعظ و تدريس و ارشاد قرار گرفت. وى در سال 1322 هجری قمری در كربلا وفات كرد و در رواق شرقى مدفون گشت

آغا بیگم طباطبایی

دختر سید محمدعلی بن سید عابد بن سید علی بن سید محمد طباطبایی نجفی اصفهانی بروجردی و مادر آيت الله حاج آقا حسین بروجردى، از زنان فقيه، محدث، سخنور، عابد و زاهد. مقدمات علوم اسلامى و ادبيات عرب را از علماى آن زمان فرا گرفت سپس نزد مردان دانشمند خانواده‏اش فقه آموخت. زمانى كه به سن رشد رسيد به ازدواج سيد على طباطبايى بروجردى در آمد و از او پسرى به نام سيد حسين (آيت الله بروجردى، مرجع تقليد) به دنيا آمد

خانواده آغا بيگم از خاندان‏هاى بزرگ علم و فضيلت در بروجرد بود. از ميان آنها مردان و زنان بزرگى برخاستند. آن مرحومه به سال 1323 هجری قمری در بروجرد در گذشت و بر حسب وصيت، پيكرش را در وادى السلام نجف اشرف به خاك سپردند

زهرا بیگم عاملی

وى دختر دانشمند، محقق، فقيه و رجالى نامور آقاى سيد صدر الدين عاملى و همسر ميرزا مهدى جويباره‏اى، از مشاهير زنان فاضل در زمان خود بوده است. از جمله فرزندان اين بانو، حاج آقا محمد، معروف به شيخ العراقين است

زینب

دختر على بن حسين فواز عاملى، بانويى دانشمند شاعر و عالم در نحو و صرف و معانى و بيان و اوزان مختلف شعر و سبكهاى آن و تاريخ و انشاء و قرائت و كتابت بود.وى صاحب كتاب در المنثور فى طبقات ربات الخدور است كه در آن اسامى زنان مشهور جهان با اختلاف ملت‏ها و مذاهبشان جمع آورى شده است.وى آثار چاپ نشده اى نيز دارد.ولادت او در روستاى تبنين، يكى از روستاهاى صيدا و در سال 1276 ه وفاتش در سال 1333 هجری قمری در قاهره مصر اتفاق افتاد

بی بی عالم خراسانی

دانشمند پارسا و دختر حاج ميرزا طاهر خراسانى و از اهالى خراسان بود.مقدمات علوم اسلامى و فنون ادب را نزد پدرش، متولى مسجد گوهرشاد و ديگران فرا گرفت.سپس با شاعر معروف، سيد ميرزا حبيب الله شهيدى خراسانى ازدواج كرد .فقه و اصول و حديث و عرفان را از محضر همسرش بهره‏مند شد.و به مطالعه و تحقيق در سيره انبيا، تاريخ و قصص عرب، اشعار جاهليت، ادبيات و احوال اوليا و عرفا پرداخت.تبحر و تخصص ويژه اى در شرح حال اوليا و عرفا و تاريخ انبيا و دوران قبل از اسلام داشت.همسرش در مقدمه ديوان شعر خود، او را چنين وصف كرده است: بى بى عالم مقدمات تحصيلى را على الرسم در خانواده آموخته بود و بعدا در همسرى و معاشرت آقا به مطالعه تواريخ انبيا و رسل و حكايت احوال اوليا و عرفا پرداخت. تهجد و نوافل و تعقيبات نمازها و تلاوت قرآن روزانه را ترك نمى كرد. وى در سال 1335 هجری قمری وفات نمود

عفت الزمان امین

محدث، عالم، حکیم و فیلسوف و دختر حاج سيد احمد امين، معروف به افتخار التجار، چندى پس از ازدواج، شوهرش در گذشت.بعد از آن بود كه عفت الزمان مصمم به فراگيرى علم شد.وى ابتدا دروس مقدماتى حوزوى را نزد آقا ميرزا على اصغر شريف، مدرس مدرسه بيدآباد گذراند و سپس نزد آيت الله صدر الدين هاطلى كوپالى درسهايى از حكمت را فرا گرفت. پس از آن مدتى در محضر آقا نور الدين اشنى قودجانى مشغول فراگرفتن حكمت و فلسفه شد و بعد از فوت وى، از درس مرحوم حاج شيخ مرتضى مظاهرى بهره برد. از ديگر كسانى كه اين بانو از حضور آنان استفاده كرده است حاج شيخ مرتضى اردكانى و آية الله آقا مير سيد على علامه فانى است

خانم عفت الزمان امين در اواخر عمر به نجف اشرف و عتبات مشرف شد كه هر بار چندين ماه به طول انجاميد. گويا در همين سفرها بود كه موفق به دريافت اجتهاد روايتى از آيت الله شاهرودى شده است، وى داراى تأليفات چندى از جمله كتاب «چهل حديث امين» است. وى يكى از برجسته ترين شاگردان زن عموى خود، بانو مجتهده حاجيه نصرت امين بوده است. با توجه به اين كه قبل از انقلاب اسلامى رژيم حاكم بر جامعه ايران، سعى در كوبيدن فرهنگ غنى و محو ارزشهاى اسلامى داشت، تلاشهاى اين بانو در جهت اشاعه فرهنگ معنوى اسلام و تعاليم قرآن كريم قابل ستايش است.از جمله اين روشها به اداره دو مدرسه اسلامى، يكى به نام فاطميه عليها السلام و ديگرى به نام دبيرستان امين اشاره كرد. به رغم موانعى كه اداره فرهنگ آن زمان براى اين آموزشگاهها ايجاد مى‏كرد، اين بانو با زحمات طاقت فرساى خود، همچنان خط مشى خويش را كه مبتنى بر موازين شرعى و به خصوص حجاب اسلامى بود، حفظ مى‏ كرد .وفات ايشان در تاريخ 15 جمادى الاولى سال 1397 هجری قمری و مصادف با اوج گيرى انقلاب اسلامى در اصفهان بود و مدفن وى نيز در تكيه ی امين واقع در تخت فولاد است

ربابه الهی

عالم و نویسنده و فرزند عالم زاهد آيت الله آقا ميرزا محمد رضا الهى است.خانم الهى بيشتر تحصيلات مقدماتى را در محضر پدر گذراند، ازديگر اساتيد وى مجتهده امين و حجة الاسلام شيخ مرتضى اردكانى بوده‏اند. بيشترين عامل پيشرفت اين بانو تشويق و ترغيب پدر بود كه خود از مدرسين حوزه علميه اصفهان در زمينه فقه و اصول بوده است. از خانم الهى آثار و تأليفات متعددى باقى مانده است و بيشتر آنها جنبه اخلاقى و معنوى دارند و مشتمل بر توضيح آيات، روايات و حكايات اند. از جمله كتابهاى ايشان كه به طبع رسيده مى‏توان از الجنة و الرضوان، توحيد، چهل حديث، كشكول الهى، لؤلؤ و مرجان و الدر و الياقوت نام برد. وى همچنين دوبار قرآن كريم را با دست خط خود به رشته تحرير در آورد.بانو ربابه الهى در سال 1335 هجری قمری در شهر اصفهان و در يك خانواده مذهبى ديده به جهان گشود.ايشان از شدت علاقه‏اى كه به امور دينى و كتب مذهبى داشت در دوران عمر ازدواج نكرد. ايشان در پايان عمر به علت ابتلا به بيمارى سرطان در 23 رجب 1400 هجری قمری دار فانى را وداع گفت

ثریا محسنی

بانويى عالم و فاضل و ساكن كربلا بود و قبل از سال 1342 در عتبات (كربلا يا نجف) از آيت الله العظمى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى اجازه روايت گرفت

او در درس فقه و اصول و حديث ميرزا محمد هندى شركت مى ‏كرد و به بانوان درس فقه و اصول و حديث مى ‏داد

بتول عسکری

وى در سال 1323 شمسى در شهر اصفهان و در يك خانواده متوسط و مذهبى به دنيا آمد.او از همان دوران كودكى در خانه با نماز و ساير فرايض دينى آشنا شد و تحت تعليم و تربيت مادر بزرگش قرار گرفت

در سن چهار سالگى جهت فراگيرى قرآن كريم و بهره ورى از آن راهى مكتبخانه شد و در اثر علاقه اى كه به مسائل مذهبى و تعاليم قرآنى توسط مادر بزرگش در او ايجاد شده بود، در سن هفت سالگى قادر بود به خوبى قرآن كريم را تلاوت كند. او در همان سن هفت سالگى در دبستان دخترانه دانش، [دبستان شهيد محسن بنى لوحى امروز]، ثبت نام كرد و براى تحصيل به هنرستان رفت و موفق به اخذ ديپلم گرديد. به خاطر علاقه اى كه به آموزگارى داشت پس از اخذ ديپلم ادبى وارد تربيت معلم مى‏شود و در سال تحصيلى 45 ـ 1344 اين امر براى او امكان پذير شد و خانم بتول عسكرى موفق به تحصيل در تربيت معلم اصفهان گرديد.از همان ايام بود كه مبارزه با رژيم پهلوى را آغاز كرد. وى با تمسك به‏ معيارهاى اخلاقى و ارزشى اسلام سعى در آگاه كردن ساير دانشجويان نيز نمود.پس از طى دوره تربيت معلم، دبير مدرسه راهنمايى دخترانه خواجه عميد شد.و قريت شش سال در اين مدرسه دبير علوم دينى و زبان عربى بود و همچنين در دبيرستانهاى امين، گلستانيان و پروين اعتصامى نيز به تربيت افراد در زمينه‏هاى علمى و عملى پرداخت.آشنايى او با خانم سيده نصرت امين (مجتهده) به درك و شناخت بيشتر وى به معارف اسلامى كمك شايانى كرد. از جمله فعاليتهاى وى مى‏توان به تشكيل جلسات اصول عقايد، تفسير قرآن و آموزشهاى مذهبى و تدريس صرف و نحو، نهج البلاغه، بررسى معانى قرآن، فلسفه و برخى موارد درسى ديگر اشاره كرد. اين جلسات بيشتر در منزل ايشان و يا در مساجد تشكيل مى‏شد. همچنين وى در تعطيلات تابستانى در دبيرستان احمديه، واقع در بازارچه بيدآباد، اقدام به تشكيل كلاسهايى براى آموزش عقايد دينى مى ‏كرد. او در اصفهان و در شهرستانهايى چون نجف آباد، در مكتب فاطميه، فعاليت آموزشى داشت.او در آستانه پيروزى انقلاب اسلامى (مهرماه 1357) به آبادان رفت و در آنجا به فعاليتهاى خود ادامه داد.و در همين ايام ازدواج نمود و در تاريخ 22 ارديبهشت ماه 1361 شمسى (1401 ه) به همراه همسر و فرزندشان روح الله در حادثه تصادم از دنيا رفتند

سپیده کاشانی

خانم سرور باكوجى، معروف به سپيده كاشانى، از شاعران معاصر و از شاعران متعهد انقلاب اسلامى ايران است. وی در مرداد سال 1315 در کاشان متولد شد. پدر و مادر وى اولين و بزرگترين معلمان او بودند. مادر از همان ايام طفوليت به او قرآن آموخت و پدر او را با شعر و شرح حال شاعران بزرگ آشنا ساخت.وى در مدرسه آقا بزرگ درس خواند و هميشه به خاطر ذوق سرشارى كه داشت از شاگردان ممتاز محسوب مى‏شد. او به شعر و شاعرى هم علاقه‏اى وافر نشان مى‏ داد، وى در تمام مقاطع عمر خود، از كودكى تا جوانى و بعد از آن براى ديگران نمونه بود. كمتر كسى حتى در دوران جوانى خنده‏اى بلند از او شنيد و حجاب و آرامش روحى او همواره مثال زدنى بود

ميزان علاقه‏مندى بانو سپيده كاشانى به حضرت امام خمينى «قدس سره» تا آن اندازه بود كه وقتى امام بزرگوار در بستر بيمارى افتاد او نيز كارش به بيمارستان كشيد. وى به جبهه‏ هاى نبرد حق عليه باطل سر مى ‏زد. در غرب، جنوب، آبادان، محله ذوالفقاريه، كوت شيخ و هر كجا توفيق يارش بود در ميان رزمندگان حاضر مى ‏شد و شعر دفاع و مقاومت مى ‏خواند و مى ‏سرود

وی در شامگاه 21 بهمن ماه 1371 به علت بيمارى وفات يافت

بتول حسینی بهشتی

فرزند حجة الاسلام محمد صادق مدرس خاتون آبادى (وفات: 1348 هجری قمری) و برادرش شهيد مظلوم آيت الله دكتر سيد محمد بهشتى بود. اين بانو بدون ترديد در بين زنان نمونه زمان فعلى و اقران و هم رديفان خود از نظر خصوصيات ايمانى و سلوك اخلاقى و پاى بندى به اصول و ارزشهاى اسلامى و از نظر قدرت تأثير گذارى تربيتى و خدمتگزارى به جامعه، بسيار موفق و الگو و كم نظير بود. وى در سال 1342 هجری قمری در يك خانواده اى روحانى و اصيل در محله لنبان اصفهان متولد شد و در سال 1415 هجری قمری جهان را بدرود گفت

ام علاء الحسون

ايمان، دختر حاج جعفر حسون و همسر مهندس عبد الحسين حسون است كه در بغداد به دنيا آمد و در خانه پدرش در آنجا بزرگ شد. پس از ازدواج با پسر عموى پدرش، به كوفه (محله كنده) رفت

ام علاء در منزل همسرش به تحصيل علوم شرعى پرداخت و در جلسات بانوان كه در آنجا منعقد مى‏ شد، شركت مى‏كرد و نزد عمويش شيخ زهير الحسون تلمذ كرد. آيت الله مرعشى در سالهاى آخر عمرش، در منزل شيخ حسون (عموى ام علاء) از وى امتحان گرفت و به او اجازه روايت داد

ام علی الحسون

زهرا، دختر حاج محمد على حسون و خواهر شيخ زهير حسون است كه در نجف اشرف در خانواده اى مشهور به تدين و اصالت به دنيا آمد و در خانواده اش به نيكويى تربيت يافت. پس از وفات پدرش به خانه برادرش استاد حاج فاضل حسون رفت

ورود به خانه برادر، براى ام على زمينه مساعدى را فراهم كرد تا با بانوان مسلمان ديدار كند و به آنها اصول اعتقادات بياموزد. ازدواج با پسر عمويش ـ شيخ زهير الحسون ـ درهاى علم را به روى او گشود. همسرش در آموزش وى اهتمام كامل داشت. ام على نزد او، فقه، اصول، نحو، بلاغت، حديث و درايه را فرا گرفت. آيت الله مرعشى پس از حضور در خانه او و امتحان گرفتن از وى، اجازه روايت به او داد. شهيده بنت الهدى خواهر شهيد صدر از شاگردان ام على بود

بنت الهدی صدر

از بانوان فقیه و عالم شیعه و خواهر آیت الله علامه محمد باقر صدر بود. وی در تاریخ 19 فروردین سال 1359 به فرمان صدام حسین، رئیس جمهور ملعون عراق، به همراه برادرش اعدام شد و به شهادت رسید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:29  توسط محمد فرهمند  | 

بانو نصرت امین اصفهانی

حاجيه خانم سيده نصرت بيگم امين (معروف به بانوى ايرانى) فرزند سيد محمد على، امين التجار اصفهانى و مادرش بانويى بسيار شريف، متعبد و خير خواه بود. خداوند پس از سه فرزند پسر، اين دختر را به آنان عطا فرمود. مادر، با روشن بينى در چهار سالگى فرزند را به مكتب فرستاد. به اين ترتيب بانو امين تحصيل را آغاز كرد و ادامه داد تا اين كه در 15 سالگى با پسر عموى خود معين التجار كه از بازرگانان سرشناس و معتبر بود ازدواج كرد و به خانه‏ دارى و تربيت فرزندان مشغول شد. اما اين امر نيز نتوانست مانع ادامه تحصيل و عشق به مطالعه و تحقيق ايشان در معارف اسلامى شود

بانو امين صاحب 8 فرزند شد كه 7 تن از آنها در زمان حيات ايشان به مرگى زودرس در گذشتند و فقط يك فرزند برايشان باقى ماند. خود اين واقعه را ابتلاء و آزمايش حق تعالى تعبير مى‏ كرد

اين بانوى فاضله با پشتكار و تلاشى بى نظير به تحصيل صرف، نحو، بلاغت، تفسير، علم حديث، فقه، فلسفه و عرفان پرداخت و با وجود مشكلات متعددى كه در فضاى حاكم بر آن ايام براى زنان در امر تحصيل وجود داشت، طلبگى و تحصيل خود را در سطوح عاليه نيز ادامه داد تا اين كه در چهل سالگى مرتبه و تسلط علمى ايشان مورد تأييد علما و مراجع تقليد قرار گرفت و به دريافت درجه اجتهاد و روايت نايل شد

بانو امين از چهل سالگى تا پايان عمر به تأليف كتب، تدريس، پاسخگويى به پرسشهاى دينى مردم و ارشاد دختران و زنان پرداخت

مجتهده سيده نصرت بيگم امين در سال 1344 هجری قمری با سرمايه خود مكتبى به نام فاطمه (عليها السلام) و نيز دبيرستانى دخترانه تأسيس كرد به اين ترتيب براى بسيارى از دخترانى كه به واسطه ی جو حاكم بر آن ايام و با توجه به كشف حجاب و اين كه دبيران مرد در دبيرستانهاى دخترانه تدريس مى ‏كردند، از نعمت تحصيل منع شده بودند، زمينه ادامه تحصيل را فراهم آورد

ايشان همچنين در كانون تبليغات دينى بانوان اصفهان به تدريس معارف و تفسير قرآن و پاسخگويى به سؤالات پرداخت و تا پايان عمر پر بركت خود به تعليم و كوشش در جهت رشد علمى و معنوى دختران و زنان اهتمام ورزيد

بانو امين درباره زندگى خود مى‏ گويد: خانم معلم «پيرزنى است با چوب بلند تنبيه، و فضاى مكتب، همان فضاى رعب‏ آور مكتب خانه ‏هاى قديم. او در اين محيط تحصيل را آغاز مى ‏كند و از خاطرات آن روزها چنين نقل مى‏ كند: در 7 ـ 6 سالگى كه به مكتب مى ‏رفتم، معلم هميشه به مادرم مى ‏گفت: دخترتان گوشت نپز است كه نمى ‏پزد. تدريس به او بى فايده است و در نهايت چيزى نخواهد شد. بيهوده او را به مدرسه نياورید

به اين صورت بانو امين تحصيل را آغاز مى ‏كند تا حدود يازده سالگى كه به تحصيل ‏زبان عربى مى ‏پردازد. ايشان از خاطرات زمان كودكى اش مى‏ گويد: «درست به خاطر دارم در اوقاتى كه با بچه ‏هاى هم سن و سال خود بودم، مثل آنها تفريح و گردش نمى كردم، بلكه بيشتر مشتاق بودم تنها باشم تا بتوانم فكر كنم، زيرا گمشده اى در وجود خود احساس مى‏ كردم حتى اگر در مجالس عمومى مى ‏رفتم، باز در حال تفكر بودم، و در مقام اين كه پا از جاده شريعت بيرون نگذارم.» هنگامى كه بيست ساله مى ‏شود به سبب شوقى كه با كسب دانش داشته است به تحصيل فقه و اصول و تفسير و علم حديث مى‏ پردازد.خود ايشان در اين مقوله مى‏ گويد: همواره لطف پروردگار بدرقه راه من بود و حين تحصيل گاهى حالات خوش و نورانى نصيبم مى ‏شد

وى در همين ايام به حكمت و فلسفه روى آورد و ديرى نمى ‏گذرد كه ذوق عرفانى در او پديد آمده و به طى مراحل و منازل سير الى الله مى ‏پردازد اما روح تشنه او نيز در جست و جوى محبوبى است كه سالها سراغ از او مى ‏جست و خود مى‏ گفت : «هيچ بدبختى بالاتر از اين نيست كه آدمى از محبوبش دور باشد.» بانو امين براى مصونيت از تعرض آلودگى جو بى حيايى و بى حجابى دوران پهلوى، همه اين دروس را در خانه تعليم گرفت. آن بانوى عارف به نفحات رحمانى، در راه كسب علم با جديت استقامت ورزيد. او خود نقل مى ‏كند كه وقتى به مطالعه مشغول مى‏ شد، بارها نزديكان و خويشاوندان او را ملامت مى ‏كردند كه آنچه مى‏ كنى جز بطالت و كسالت نيست و او تمامى اينها را براى رضاى دوست تحمل مى‏ كرد و با وجود فضاى حاكم بر جامعه و ملامتهاى اطرافيان، مؤمنانه به راه خود ادامه مى ‏داد و چنين بود كه درهاى حكمت به رويش گشوده شد در مورد آموختن علوم و كسب معارف، اين بانوى فاضله چنين اظهار مى ‏دارد: «در نوشته‏ هايم كمتر از امور خارجى كمك گرفته ام. نمى گويم كه از غيب خبر دارم اما اغلب معنويات و معارف را از استاد فرا نگرفته‏ ام و غالب نوشته هايم با ارشاد و كمك «او» بوده است

جديت اين حكيم الهى در امر تحصيل به حدى بود كه مى ‏گفت: هيچ چيز نمى‏ تواند كلاس درس را تعطيل كند، حتى مرگ فرزند» .يكى از اساتيد بانو امين، مرحوم آيت الله حاج مير سيد على نجف آبادى نقل كرده است: «روزى شنيدم فرزند ايشان فوت شده است.فكر كردم خانم ديگر درس را تعطيل خواهد كرد، ولى بر عكس دو روز بعد كسى را به سراغم فرستاد كه براى تدريس به منزل ايشان بروم و من از اين علاقه ايشان به تدريس وتحصيل، سخت تعجب كردم

به اين ترتيب او بيشتر علوم را در خانه و نزد علامه فقيه آيت الله سيد محمد على نجف آبادى و شيخ مرتضى مظاهرى فرا گرفت، تا اين كه تحصيل و تحقيق ايشان به حدى مى ‏رسد كه بعضى از علما و مراجع تقليد از جمله مرحوم آيت الله العظمى محمد كاظم شيرازى، آيت الله العظمى عبد الكريم حائرى و آيت الله ابراهيم حسينى شيرازى اصطهباناتى، پس از امتحان و طرح پرسشهاى بسيار و دريافت جوابيه‏ هاى مكفى و مطمئن، به ايشان اجازه اجتهاد و استنباط احكام شرع مى ‏دهند.خانم امين هم چنين از آيت الله محمد نجفى اصفهانى، حجت الاسلام و المسلمين مظاهرى نجفى اصفهانى اجازه روايت دارد و به آيت العظمى مرعش نجفى و حجة الاسلام والمسلمين زهير الحسون نيز اجازه روايت داده است

آيت الله آقا سيد محمد على نجف آبادى از اساتيد برجسته بانو امين كه ايشان فقه و اصول و حكمت را نزدشان خوانده بود، گفته اند: «حكمت را دائى ام به من درس داد و يكى نيست كه من به او درس بدهم من مى‏ خواهم به اين خانم درس بدهم كه از من يادگارى باقى مانده باشد.»  زمانى كه بانو امين كتاب خود را به نام «اربعين هاشميه» نوشت و اين كتاب به حوزه علميه نجف رسيد و علما از آن استقبال كردند، آيت الله آقا سيد محمد على نجف آبادى در تكميل تشويق‏هاى علما گفت: «بانو امين هر چه در اين كتاب نوشته اند، از تراوشات فكرى خودشان بوده است و ربطى به تعليمات من ندارد.» بعد از نگارش همين كتاب بود كه علما درصدد برآمدند تا از ايشان امتحان اجتهاد بگيرند و براى اولين بار خانم امين در مقام تنها بانوى مجتهده عصر خود قرار گرفت. علماى معاصر از جمله آيت الله العظمى مرعشى نجفى، استاد محمد تقى جعفرى و اساتيد حوزه و دانشگاه نيز با ايشان ملاقات و گفت و شنودهايى داشته اند

بانوى عالمه امين، عاشق تحصيل بود و تحصيل بخشى از برنامه روزانه ايشان بود كه به عنوان وظيفه به آن مى ‏نگريست و در زمانه اى كه هنوز در بسيارى محافل و مجالس بحث بر سر اين بود كه آيا اصولا زن، انسانى در رتبه مرد است و آيا جامه كمال تنها برازنده قامت مرد است يا زن را نيز نصيبى از كمال هست، مرتبت و موفقيت علمى و عرفانى ايشان بدان جا رسيد كه اكابر و اعاظمى از علما و عرفا، حضور در محضر ايشان را مايه فيض مى ‏دانستند. اين بانوى عالمه ربانى سالهاى متمادى در راه تحصيل علم و مقامات معنوى زحمت‏ها كشيد و عملا به جهان ثابت كرد كه زن حتى در محيط اجتماعى نامساعد و باوجود موانع و مشكلات، با رعايت كمال تقوا مى‏ تواند به تحصيل علم ادامه دهد و مقام شامخى را هم احراز كند و راه را براى ديگران هموار كند

كتابهاى اين بانوى فاضله معرف روح لطيف و متعالى ايشان است و مى ‏توان گفت بهترين راه شناخت و معرفى ايشان، آثار قلمى اين بانوى فاضله است. بنابر تصديق يكى از بستگان نزديك ايشان: «اين بانو وقتى قلم به دست مى ‏گرفت و مشغول نوشتن مى‏ شدند، اصلا خط خوردگى در آن ديده نمى‏ شد» و اين خود روشنگر امدادهاى غيبى و افاضات رحمانى است. وى همواره تأكيد داشت ناشناخته بماند و به همين دليل كتابها را با نام «بانوى ايرانى» يا «بانوى اصفهانى» به چاپ مى ‏رساند

كتابهايى كه ايشان مكتوب داشته و به چاپ رسانده عبارتند از

اربعين الهاشميه، به زبان عربی

اولين تأليف گرانمايه ايشان و مشتمل است بر چهل حديث در توحيد و صفات حق تعالى و اخلاق و احكام شرع و متضمن بيانات فلسفى-عرفانى و اصولى و فقهى اين كتاب به زبان عربى است و توسط شاگرد ايشان حاجيه خانم همايونى به زبان فارسى ترجمه شده است. محتواى اين كتاب به قدرى دقيق و با اهميت است كه علماى نجف و بعضى مراجع تقليد را بر آن مى ‏دارد تا سؤالات و امتحانات متعددى پيرامون فقه، اصول و ديگر مبانى از مؤلف آن به عمل آورند كه از عهده تمامى اين آزمايشهاى صعب به خوبى برآمده و به درجه اجتهاد نايل آيد

جامع الشتات، به زبان عربى

اين كتاب مشتمل است بر پرسشهاى متعددى كه اساتيدى همچون محمد على قاضى طباطبائى، شيخ محمد طه هنداوى نجفى زاده، سيد حسن حسينى و...از ايشان پرسيده ‏اند و پاسخهاى مبسوطى كه اين عالمه براى آنان تحرير كرده است. اين پرسشها و پاسخها توسط شيخ مرتضى مظاهرى نجفى جمع ‏آورى و تنظيم شده است

معاد يا آخرين سير بشر

اين كتاب متذكر مى ‏شود كه براى انسان غير از نشئه ی دنيوى، نشئه ی ديگرى در پيش است كه ناچار و بايد در سير تكاملى از تمام آن نشآت و عوامل عبور كند و سرانجام به عالمى برسد كه فوق آن عالمى نيست و آن را معاد و قيامت گويند. مطالب مندرج در كتاب در 9 مقاله است.

النفحات الرحمانيه فى الواردات القلبيه، به زبان عربى

اين كتاب در واقع واردات قلبى و خاطراتى است كه مؤلف در سلوك الى الله به واسطه ی ‏فيض حق در مى‏ يابد

اخلاق

اين كتاب اقتباسى است از طهارة الاخلاق ابن مسكويه كه قسمتى از آن ترجمه شده است و افكارى كه خانم امين در اين باره داشته‏ اند نيز در حاشيه آن اضافه شده است. كتاب داراى جنبه علمى، عملى و اخلاقى است و مشتمل بر نكات و دقايق و لطايف مى ‏باشد.كه البته كلمه به كلمه ترجمه نشده است. بلكه بدون عبارت پردازى، اقتباس از متن شده است

تفسير مخزن العرفان، به زبان فارسى

تفسير جامعى از قرآن كريم است كه در 15 جلد به چاپ رسيده است.در حين نگارش اين اثر عظيم، خانم سيده امين، پس از تفسير 2 جزء اول، از بيم آن كه براى خاتمه كارش عمر وفا نكند، به تفسير جزء سى ام دست مى‏ يازد و به ترتيب آن را ادامه داده تا سرانجام در اواخر عمر، اين مجموعه به پايان مى ‏رسد. به اين ترتيب اراده خداوند متعال بر اين قرار گرفت كه اين مجتهده فرزانه، تنها بانوى مفسر جهان اسلام باشد كه كلام الله مجيد را از ابتدا تا انتها تفسير نموده است

روش خوشبختى و توصيه به خواهران ايمانى

در اين كتاب سعى شده است معناى سعادت و خوشبختى و راه نيل به آن با زبانى ساده و همراه با اندرزهاى نيكو به خواهران ايمانى ابلاغ شود. به اين منظور پس از ارائه توضيح پيرامون دو ركن خوشبختى، يعنى: آسايش بدن و صحت مزاج و ديگرى آسايش فكر و استراحت خيال و آرامش روح كه در نتيجه رعايت دو اصل اساسى عقايد صحيح و ايمان به مبدأ و معاد و اخلاق نيكو حاصل مى‏ شود، به اركان دين و ايمان مى‏ پردازد. در پايان كتاب نيز مباحث آموزنده ‏اى پيرامون معناى توسل به ائمه و شفاعت، مبارزه با خرافات و وسواس، توصيه به خواهران ايمانى، امتيازات، خصوصيات و شرافت زن، تهذيب اخلاق و اصول اخلاق نيك مطرح شده است

مخزن اللآلى در مناقب مولى الموالى على عليه السلام

اين كتاب در يك مقدمه، پنج باب و يك خاتمه به ذكر فضائل و مناقب مولاى متقيان و امير مؤمنان على عليه السلام مى‏ پردازد

سير و سلوك در روش اولياء و طريق سير سعداء

محتواى اين كتاب در كشف و شهود و سير الى الله است. در بخشى از اين كتاب در بحث «فنا و بقا» ايشان چنين آورده ‏اند: ...تا از خود فانى نگردى، به او باقى نباشى و تا هر چه دارى از دست ندهى، به حريم قدس پى نبرى و تا به قدم اميدوارى سير راه دور و درازننمايى، در منزل امن و امان نياسايى و تا زحمت رياضت و طاعت نكشى، هرگز به راحتى نرسى و تا تلخى فراق نچشى، به شيرينى وصال خرسند نگردى. تا آتش غضب خود را فرو ننشانى، به رحمت الهى نپيوندى، تا به ناگوارى صبر در سختى ‏ها نسازى، به شيرينى نعيم هميشگى متلذذ نشوى، تا ترك لذات خيالى طبيعى نكنى، محبوب حق تعالى نگردى. اگر طوق بندگى به گردن اندازى سلطان السلاطين گردى و اگر در دنيا زهد ورزى و عازم سفر به سوى حق شوى، در منزلگاه قرب ساكن شوى. اگر به پيشگاه خداوندى ‏اش رسى، تمام ممكنات تو را بندگى نمايند. اگر دائم الحضور شوى، كار خدايى كنى

از آن جا كه بانو مجتهده امين ارزش علم و تعلم را مى ‏شناخت و با توجه به وضعيت زمانه نيز به خوبى مى ‏دانست كه مجال و زمينه تعلم براى دختران تا چه حد محدود است، به عنوان يك معلم متعهد در قبال جامعه زنان احساس مسؤليت مى‏ كرد و از هرگونه كه مى ‏توانست در راه تعليم و تربيت آنان مى ‏كوشيد. وى از ديدن وضعى كه جامعه در آن زمان داشت، رنج مى ‏برد و مى ‏گفت: اگر افراد قدر خود را مى‏ دانستند و اگر مى‏ دانستند چه نقشى در نظام عالم دارند و خدا چه رحمتى به آنها كرده است، در جامعه اين قدر ذلت نمى ‏پذيرفتند و طوق خوارى را بر گردن خود نمى ‏كشيدند

با توجه به اين احساس مسؤوليت اجتماعى و دينى بود كه بانو امين در سال 1344 حوزه‏ اى به نام مكتب فاطمه عليها السلام براى بانوان تأسيس كرد و با 600 تا 1000 شاگرد شروع به كار كرد. تأسيس اين مكتب به صورت يك حركت علمى و فرهنگى در ميان جامعه زنان درآمد كه در آن بانوان علاقه مند به كسب علم و فضيلت، به تحصيل و تدريس علوم اسلامى در رشته ‏هاى فقه، اصول، حكمت، عرفان فلسفه و اخلاق پرداختند و اين حركت هنوز ادامه دارد. دستاوردهاى پر ارزش و معنوى اين مكتب در تعليم و تعلم بانوان قابل توجه است بطورى كه بسيارى از بانوان اصفهان كه تحصيلات مذهبى دارند، از شاگردان حاجيه خانم امين بوده و يا از جلسات تفسير قرآن و مباحث مذهبى ايشان كه به صورت هفتگى برگزار مى‏ شد بهره‏ مند شده ‏اند

از ديگر خدمات فرهنگى بانو امين تأسيس دبيرستان دخترانه بود. در آن زمان به سبب اين كه دبيران بسيارى از دبيرستانهاى دخترانه مرد بودند، خانواده ‏ هاى مذهبى به ندرت اجازه مى ‏دادند دخترانشان به دبيرستان بروند و در نتيجه ايشان با تأسيس دبيرستان دخترانه راه را براى تحصيل بسيارى از دختران باز ساختند. اين بانوى خير و نيكوكار پس از پيروزى انقلاب اسلامى اين دبيرستان را به آموزش و پرورش هديه كردند و در سال 1406 هجری قمری دار فانی را وداع گفتند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:28  توسط محمد فرهمند  |