عبدالله بن عبدالمطلب از زیباترین جوانان اهل مکه بود که زیبایی صورت را با زیبایی سیرت همراه کرده بود. به همین سبب بسیاری از دختران مکه خواستار ازدواج با او بودند، اما تنها آمنه دختر وهب بن عبدمناف بود که به این سعادت رسید و به همسری عبدالله درآمد. مراسم ازدواج و زفاف در خانه ی ابوطالب صورت گرفت. تاریخ این ازدواج مبارک را هفدهم جمادی الثانی ثبت کرده اند. اما آمنه پیش از تولد تنها فرزندش، شوهرش عبدالله را از دست داد. وفات عبدالله در مدینه اتفاق افتاد و جسدش در محلی به نام دارالنابغه به خاک سپرده شد. آمنه حامله شد بی آنکه درد و رنجی احساس کند. او از زن ها شنیده بود که بارداری، آنها را به زحمت می اندازد ولی هیچ ناراحتی نداشت. چند ماه گذشت. در طول این مدت خواب های بسیاری می دید. شبی در خواب دید که گویی نوری از او خارج می شود و با آن کاخ های شام روشن می گردد
شبی دیگر همین طور که استراحت می کرد، صدایی شنید که به او می گفت: آمنه! تو بهترین فرزند را در شکم داری، وقتی به دنیا آمد او را محمد نامگذاری کن و راز او را پنهان نگاه دار.آمنه از خواب برخاست، به این طرف و آن طرف نگاه کرد، کسی در اطاق نبود، رفت که دوباره بخوابد ولی خوابش نبرد. آن صدا همچنان در گوشش تکرار می شد: آمنه! وقتی او را به دنیا آوردی نامش را محمد بگذار. آمنه راجع به این خواب با کسی چیزی نگفت. تا این که هنگام زایمان فرارسید. کودک به دنیا آمد. نوزاد پسری زیبا بود. کسی را به نزد پدربزرگش عبدالمطلب فرستاد. عبدالمطلب سریعا خود را به خانه رساند و به آمنه تبریک گفت. عبدالمطلب گفت که من نام این کودک را فثم می گذارم. عبدالمطلب فرزندی داشت، فثم نام که او را در کودکی از دست داده بود و اینطور می خواست محمد را جایگزین فرزند از دست داده ی خود سازد. اما آمنه گفت که به من در خواب فرمان داده شده است که او را محمد نام کنم. سرانجام نام این کودک محمد شد
چون رسم عرب بود که کودکان خود را نزد دایه می بردند تا شیر دهد، محمد را به حلیمه سپردند. حلیمه پس از پنج سال محمد را نزد مادرش آمنه آورد. یکسال بعد آمنه محمد را برای دیدار خویشان پدرش به مدینه برد و یک ماه در دارالنابغه اقامت گزید و سپس محمد را به مکه بازگرداند اما در مسیر راه در محلی به نام ابواء وفات نمود
محمد هنگام تولد، به ثویبه کنیز ابولهب سپرده شد تا از شیر او بنوشد. محمد مدت سه یا چهار ماه از پستان ثویبه شیر نوشید
رسم اعراب این بود که نوزادان خود را برای شیرخوردن به زنی غیر از مادر می سپردند. محمد پستان هیچ یک از زنان شیرده را نمی گرفت. سرانجام حلیمه ی سعدیه آمد. طفل پستان او را مکید و شیر خورد. وجد و سرور در خاندان آن حضرت به اوج خود رسید. عبدالمطلب جد گرامی محمد به حلیمه گفت: از کدام قبیله ای؟ گفت: از بنی سعد. پرسید: اسمت چیست؟ جواب داد: حلیمه. عبدالمطلب از اسم او و نام قبیله اش بسیار مسرور شد و گفت: آفرین، آفرین، دو خوی پسندیده و دو خصلت شایسته: یکی سعادت و نیکبختی و دیگری حلم و بردباری. محمد را به حلیمه سپردند. حلیمه محمد را میان قوم بنی سعد بن بکر برد. علت این جابجایی آن بود که هوای مکه در فصل گرما و تابستان بسیار خشک و سوزان و غیرقابل تحمل می شد و زنان شیرده کودکان را برای جلوگیری از آسیب و گزند نزد قبایل خویش می بردند. پس از دو سال شیردهی به محمد او را به مکه نزد مادرش بازگرداند اما چون به کودک علاقمند شده بود، در فصل گرمای سال بعد برای بردن او به مکه آمد. و تا پنج سالگی از او مراقبت کرد
کنیز عبدالله بود که در سن پنج سالگی پیامبر، به مدت یک سال مراقبت و مواظبت از او را برعهده داشت
گرچه تاریخ، جزئیات زندگی آن بانوی شریف را ضبط نکرده، لیکن همان مقدار که باقی مانده می تواند شخصیت برجسته ی او را تا حدودی روشن سازد. خدیجه در سال 68 قبل از هجری در مکه متولد شد. نام کامل وی خدیجه بنت خویلد بن اسد بن عبدالعزی بن قصی بن کلاب بن مرة بن کعب بن لؤی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانه بوده است. مادرش فاطمه بنت زایده بن الأصم بن الهرم بن رواحه بن حجر بن عبد بن معیص بن عامر بن لؤی بن غالب بن فهر بن مالک نام داشته است. از القاب او در زمان جاهلیت، طاهره و سیدة قریش را می توان نام برد. وی در آغاز جوانی با عتیق بن عابد ازدواج نمود. اما چندی نگذشت که عتیق وفات کرد و خدیجه را با مال و ثروت سرشاری تنها گذاشت. چندی بی شوهر ماند و سپس با یکی از بزرگان بنی تمیم، به نام هند بن بناس، ازدواج نمود. اما هند هنوز جوان بود که از دنیا رفت و خدیجه را برای بار دوم بی شوهر گذاشت. یکی از نکاتی که می تواند، روح بزرگ و همت عالی و آزادگی و استقلال نفسانی این بانوی شریف را روشن سازد، این است که خدیجه، ثروت هنگفتی را که از شوهر اول و دومش به ارث برده بود، راکد نگذاشت و در راه رباخواری که معمول آن زمان ها بود نیز نینداخت. بلکه آن را در راه تجارت و بازرگانی انداخت، و افراد درستکاری را استخدام نمود و به وسیله ی آنان به تجارت مشغول شد. خدیجه از راه مشروع تجارت، ثروت سرشاری به دست آورد، به طوری که نوشته اند: «هزاران شتر در دست کارکنانش بود که در اطراف کشورها مانند مصر و شام و حبشه به تجارت مشغول بودند» ابن هشام می نویسد: «خدیجه زن شریف و ثروتمندی بود که به تجارت اشتغال داشت و مردانی را اجیر کرده بود که برایش تجارت می کردند.» خدیجه را به علت ثروت فراوانش در دوران جاهلیت، امرأة القریش یعنی شاهزاده خانم قریش می نامیدند. ناگفته پیداست که اداره کردن یک چنان کاروان بزرگ بازرگانی، آن هم در آن عصر و در جزیره العرب کار آسانی نبود. به ویژه اگر مدیرش یک زن باشد. آن هم زمانی که زنان از تمامی حقوق اجتماعی محروم بودند و بسیاری از مردان بی رحم، دختران بی گناه خود را زنده بگور می کردند. پس آن بانوی بزرگ باید دارای نبوغ فوق العاده و شخصیت برجسته و استقلال نفسانی و اطلاعات کافی باشد تا بتواند آن تجارت بزرگ و مفصّل را اداره کند. یکی از نکات برجسته و درخشان زندگی خدیجه داستان ازدواج او با پیامبر اسلام است. بعد از آن که شوهر اول و دوم خدیجه وفات نمودند، یک حالت استقلال طلبی و آزادی به خصوصی در آن بانوی بزرگ پیدا شد و همانند عاقل ترین و رشیدترین مردان به تجارت می پرداخت و تن به ازدواج نمی داد. با اینکه از جهت اصالت و نجابت خانوادگی و مال و ثروت فراوان، خواستگاران بسیاری داشت که حاضر بودند مهریه های سنگینی بدهند و با وی ازدواج کنند، ولی او از قبول شوهر جدا امتناع می کرد. اما نکته ی جالب این جاست که همین خدیجه ای که حاضر نبود به هیچ قیمتی با سران و اشراف عرب و مردان ثروتمند ازدواج کند، با کمال شوق و علاقه حاضر شد با محمد که یتیمی تهیدست بود، ازدواج نماید. خدیجه زنی نبود که خواستگار نداشته باشد، بلکه تاریخ خبر می دهد که خواستگاران متشخص و آبرومندی حتی از ملوک و ثروتمندان برایش می آمدند ولی به ازدواج راضی نمی شد. اما در مورد وصلت با محمد نه تنها راضی شد بلکه خودش با کمال اصرار و علاقه پیشنهاد ازدواج نمود و مهریه اش را نیز در مال خودش قرار داد. به طوری که این موضوع اسباب سخریه و سرزنش مردم شد. با توجه به این مطلب، که زن ها معمولا به ثروت و تجملات زندگی علاقه ی زیادی دارند و نهایت آرزویشان این است که شوهر ثروتمند و آبرومندی نصیبشان گردد تا در خانه اش به آرایش و تجمل و خوشگذرانی سرگرم باشند، به خوبی روشن می شود که خدیجه در مورد ازدواج، اندیشه و افکار عالی تری داشته و در انتظار شوهر فوق العاده و شخصیت برجسته ای بوده است. تاریخ به ما خبر می دهد که خدیجه از بعضی علمی عصر خویش شنیده بود که محمد پیامبر آخرالزمان است و خودش بدان موضوع عقیده داشت. بعد از آنکه مدتی محمد را به عنوان امین کاروان تجارت خویش انتخاب نمود و شاید خود این عمل، یک نوع آزمایش بوده تا بدان وسیله در پیرامون اظهارات دانشمندان آزمایشی به عمل آورد و میسره غلام خودش را ناظر جریان سفر قرار داد و آن غلام وقایع و حوادث شگفت آوری را از محمد برای خدیجه تعریف کرد. آن بانوی شریف و رشید، شخص محبوب و گمشده ی خودش را یافت و آن حضرت را احضار نموده، گفت: ای محمد! من چون تو را شریف و امانتدار و خوش خلق و راستگو یافته ام، میل دارم با تو ازدواج کنم. محمد جریان قضیه را با عموها و خویشانش در میان نهاد. آنان به عنوان خواستگاری نزد عموی خدیجه رفته و مقصدشان را در ضمن خطبه ای اظهار داشتند. عموی خدیجه که یکی از دانشمندان بود خواست پاسخ دهد ولی چون نتوانست به خوبی سخن بگوید، خود خدیجه از غایت شوق با زبان فصیح گفت: ای عمو! شما گرچه در سخن گفتن از من سزاوارترید، اما از خودم بیشتر اختیارم را ندارید. سپس عرضه داشت: ای محمد! خودم را به تو تزویج کردم و مهرم را در مال خودم قرار دادم. به عمویت بفرما برای ولیمه ی عروسی شتری بکشد. تاریخ می گوید: خدیجه پسرعمویش ورقه را واسطه قرار داد تا وسیله ی ازدواج با محمد را فراهم سازد. هنگامی که ورقه به خدیجه بشارت داد که محمد و خویشانش را به ازدواج راضی کردم، خدیجه به پاس این خدمت بزرگ، خلعتی به وی عطا کرد که پانصد اشرفی ارزش داشت. وقتی محمد خواست از خانه ی او خارج شود، خدیجه عرض کرد: خانه ی من خانه ی تو و من کنیز تو هستم. هر وقت که خواستی به سرای خویش داخل شو. این ازدواج برای پیامبر خیلی ارزش داشت زیرا از یک طرف فقیر و تهیدست بود و به همین علت یا علل دیگر تا سن بیست و پنج سالگی نتوانست ازدواج کند. از طرف دیگر بی خانمان و تنها بود و احساس تنهایی می کرد و به وسیله ی این ازدواج مبارک، هم نیازمندیش برطرف شد و هم یار و غمگسار و مشاور خوبی پیدا کرد. پس از بعثت پیامبر اکرم به نبوت، نخستین زنی که به او ایمان آورد، خدیجه بود. آن بانوی بزرگ، تمامی اموال و ثروت بی حد و حصر خودش را بدون قید و شرط در اختیار محمد قرار داد. هشام می گوید: «رسول خدا، خدیجه را بسیار دوست می داشت و به او احترام می گذاشت و در تمامی امور با وی مشورت می کرد. آن بانوی رشید و روشنفکر، وزیر و مشاور خوبی برای آن حضرت بود. نخستین بانویی که به او ایمان آورد خدیجه بود و تا مادامی که خدیجه زنده بود محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) همسر دیگری اختیار نکرد» پیامبر می فرمود: «خدیجه یکی از بهترین زنان این امت است.» عایشه می گوید: «از بس که پیامبر خدیجه را به خوبی یاد می کرد، روزی عرض کردم: یا رسول الله! خدیجه پیرزنی بیش نبود و خدا بهتر از او را به تو عطا کرده است. پیامبر غضب نموده فرمود: به خدا سوگند خدا بهتر از او را به من نداده است. خدیجه هنگامی ایمان آورد که دیگران کفر می ورزیدند و مرا تصدیق نمود وقتی که دیگران تکذیبم می کردند. اموالش را رایگان در اختیارم گذاشت در حالی که سایرین محرومم می نمودند. خدا نسل مرا در اولاد او قرار داد. عایشه می گوید: تصمیم گرفتم بعد از آن، خدیجه را به بدی یاد نکنم.» در روایات وارد شده که جبرئیل هر وقت بر پیامبر نازل می شد، عرض می کرد: سلام خدا را به خدیجه برسان و بگو: خدا قصر زیبایی در بهشت برای تو آماده کرده است.» وفات خدیجه را در سی ام رجب سال دهم بعثت، سه سال قبل از هجرت پیامبر، در سن 65 سالگی ثبت کرده اند. خدیجه هفده سال قبل از بعثت و یازده سال هم پس از آن با پیامبر اسلام زندگی کرد که از 25 سالگی تا 53 سالگی آن حضرت را در بر می گرفت. مورخین نوشته اند: هنگامی که خدیجه بیمار شد و بیماری وی شدت یافت، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به بالینش آمد. خدیجه عرض کرد: یا رسول الله! به وصایای من توجه کنید: اول اینکه اگر در ادای حقت کوتاهی کرده ام، مرا ببخش. حضرت فرمود: هرگز از تو تقصیر ندیدم بلکه نهایت جدیت را داشتی و اموالت را در راه خدا صرف کردی و در خانه ی من به رنج و مشقت افتادی. و اما وصیت دوم مربوط است به دخترم، اشاره به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) کرد و فرمود: این دخترم کوچک است و بعد از این یتیم می شود، کسی او را نیازارد. و اما وصیت سوم را خجالت می کشم که عرض کنم، مایلم آن را به دخترم فاطمه بگویم تا به عرض شما برساند. پیامبر از جای برخاست و از خانه خارج شد. آنگاه خدیجه رو کرد به فاطمه و گفت: دخترم! به پدرت بگو مادرم می گوید من از قبر می ترسم بنابراین مایلم همان جامه ای که هنگام نزول وحی می پوشیدی را کفنم قرار دهی. حضرت فاطمه به پدر بزرگوار خویش عرض کرد: پیامبر هم همان ردا را به فاطمه داد تا به مادرش بدهد. خدیجه از دیدن ردا بسیار شادمان و مسرور گردید. وقتی هم که از دنیا رفت، پیامبر او را غسل داد. هنگام کفن کردن جبرئیل نازل شد و گفت: خداوند سلام می رساند و می فرماید: کفن خدیجه از جانب ما است و کفنی به حضور پیغمبر اکرم آورد. حضرت خدیجه را اول با ردای پیامبر و سپس با ردای بهشتی کفن کردند. پیکر پاک و مطهر او را در حجون که نام کوهی است در مکه ی معظمه دفن کردند. به روایتی دیگر خدیجه در دهم رمضان همان سال وفات نموده است. خدیجه از پیامبر اکرم صاحب هفت فرزند به نام های قاسم، طاهر، عبدالله، زینب، کلثوم، رقیه و فاطمه (سلام الله علیها) شد
همسر ابوطالب و مادر علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود. در دوازدهم رجب سال سی ام عام الفیل، فاطمه بنت اسد که از درد زایمان به خود می پیچید، به مشمسجدالحرام آمده و روبروی کعبه ایستاد و به مناجات با خدا پرداخت و از او درخواست کرد که زایمان را برایش ساده و آسان گرداند. در پی این دعا دیوار کعبه شکافت و فاطمه وارد کعبه شد. پس از سه روز، از کعبه بیرون آمد در حالی که فرزندی را در بغل داشت. فرزند او همان علی ابن ابی طالب بود. هنگامی که پیامبر اسلام، خبر فوت فاطمه بنت اسد را شنید، بسیار ناراحت شده و گریه کرد و به حضرت علی (علیه السلام) فرمود: او مادر من هم بود و بر سر جنازه اش حاضر شد و پیراهن و عبای خود را به حضرت علی داد و فرمود: او را با این لباس ها کفن کن. نماز فاطمه را هم پیامبر خواند و سپس کنار قبر نشست تا او را درون قبر گذاشتند. پیامبر فرمود: ای فاطمه! آیا آنچه خداوند وعده داده بود، یافتی؟
مدتی پیامبر با فاطمه گفتگو کرد و سپس از قبر بیرون آمد. بعدها مردم از پیامبر پرسیدند تو با فاطمه چه گفتی؟ پیامبر فرمود: من در مورد روز قیامت با او صحبت کردم، وقتی گفتم در روز قیامت انسان ها برهنه محشور می شوند، او بسیار ناراحت شد و محزون گشت و من هم پیراهن خود را به او پوشاندم و از خدا درخواست کردم که این پیراهن را کهنه نگرداند تا در روز قیامت برهنه محشور نشود و وقتی در مورد سؤال قبر و فشار قبر با او صحبت کردم، او از من درخواست کرد که آنها را از او دفع نمایم، و من هم از خدا درخواست کردم که از قبر او دری به سوی بهشت گشوده شود و خدا هم اجابت فرموده و قبر او را باغی از باغ های بهشت گردانید
صفیه دختر عبدالمطلب از اصحاب رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. پدر صفیه، شیبه (عبدالمطلب) پسر هاشم پسر عبدمناف پسر قصی و مادرش دختر وهیب بود. صفیه همچنین عمه ی محمد بن عبدالله و علی بن ابی طالب به شمار می رفت. او پیش از اسلام با حارث پسر حرب ازدواج کرده بود و پس از اسلام آوردن با عوام پسر خویلد، پیمان زناشویی بست. حاصل این ازدواج تولد زبیر بن عوام بود که از اصحاب نزدیک پیامبر اکرم به شمار میرفت. روایت است که روزی صفیه به خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شد در حالی که پیری او را فرا گرفته بود. گفت: یا رسول الله! دعا کن تا من به بهشت بروم. حضرت بر سبیل مزاح فرمود: زنان پیر به بهشت نخواهند رفت. صفیه از مجلس حضرت خارج شد و می گریست. حضرت تبسم کرد و گفت: او را خبر دهید که زنان پیر، جوان می شوند و آنگاه به بهشت می روند. سپس این آیه را قرائت فرمود: انّا انشأناهن انشاء فجعلناهن ابکارا، به راستی که ما زنان را در دنیا آفریدیم و چگونه آفریدنی، پس در آخرت آنها را به دختران باکره تبدیل خواهیم کرد که ایشان را به بهشت درآوریم. صفیه در سال بیستم هجری قمری وفات کرد و عمر بر پیکر وی نماز گذارد. پیکر او را در بقیع به خاک سپردند
هند بنت ابوامیه حذیفة بن مغیره بن عبدالله (وفات: 62 هجری قمری)، همسر گرامی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) بود. وی و همسر نخستش ابوسلمه عبدالله بن اسد مخزومی که پسرعمه ی پیامبر بود از سابقین در اسلام بودند و در مهاجرت به حبشه شرکت داشتند. ام سلمه پس از هجرت پیامبر به مدینه با همسر و فرزندانش به مکه و از این شهر به مدینه آمدند. ابوسلمه در واقعه ی احد زخم مهلکی برداشت که اندکی بعد بر اثر آن درگذشت و چهار فرزند به نام های سلمه، عمر، درّه و زینب از او ماند. ام سلمه پیش از جنگ احزاب به همسری پیامبر درآمد و حضرت سرپرستی دخترش فاطمه را به او سپرد. وی پس از رحلت پیامبر پیوستگی خود را با اهل بیت حفظ کرد و به واسطه ی دفاع از حق امامت علی (علیه السلام) و حقوق فاطمه الزهراء در مورد فدک یک سال از دریافت مستمری محروم گردید. در خلافت علی عایشه کوشید تا ام سلمه را وادارد که به گروه مخالفان خلیفه بپیوندد، اما وی نه تنها از پیوستن به آنها سرباز زد، بلکه کوشید تا عایشه را از دشمنی با علی و رفتن به بصره بازدارد. وی در جمع مهاجرین و انصار از توطئه های مخالفان پرده برداشت و آنان را به پشتیبانی از علی تشویق کرد. در نامه ای که به علی نوشت، او را از فعالیت های عایشه با خبر ساخت و پسرش عمر را به یاری او فرستاد. در نامه ای که به علی نوشت، گفته بود: اگر خداوند جهاد را بر زنان نیز همچون مردان واجب می کرد، من خود در صف جهاد حضور می یافتم. ام سلمه پس از شهادت حضرت علی مبارزه ی سرسختانه ای را با معاویه و ناصبین که علی را در منابر و معابر دشنام می دادند آغاز کرد و در نامه ای که به معاویه نوشت، او را به واسطه ی این عمل زشت، نکوهش کرد. پس از واقعه ی کربلا، به عزاداری شهدای اهل بیت پرداخت و بنی هاشم به تعزیت او که تنها همسر بازمانده ی پیامبر بود می رفتند. وی در هشتاد و چهار سالگی درگذشت و پیکرش را در بقیع به خاک سپردند. ام سلمه 378 حدیث روایت کرده که شماری از آنها در فضیلت علی است
صفیه دختر حیی بن اخطب از بنی اسرائیل، از سلاله ی هارون پسر عمران و برادر موسی (علیه السلام) بود. مادرش بره دختر شموئیل و خواهر رفاعه بن شموئیل از یهودیان بنی نضیر بود. صفیه در ابتدا، همسر سلام بن مشکم بود که از او جدا شد و به عقد کنانه بن ربیع از یهودیان بنی نضیر درآمد. ربیع در جنگ خیبر به دست مسلمانان کشته شد، پس از جنگ خیبریان به اسارت مسلمانان در آمدند و رسول خدا صفیه را که جزء اسرای جنگی بود به خود اختصاص داد. چون در سیمای او آثار کبودی مشاهده کرد، علت را جویا شد و صفیه در پاسخ حضرت داستان خود را چنین بیان کرد: «شبی در خواب دیدم که ماهی از مدینه برآمد و در دامان من قرار گرفت، بامدادان خواب خود را برای شوهرم، ربیع بازگو کردم. او از این خواب من سخت برآشفت و بر سرم فریاد کشید و گفت: آرزو داری که همسر پادشاهی شوی که در مدینه ظهور کرده است؟ و چنان سیلی ای به صورتم زد که بر اثر آن صورتم کبود شد و این اثر آن ضربت است.» رسول خدا پس از شنیدن داستان صفیه به او فرمود: اگر اسلام را قبول کنی تو را به همسری خود می پذیرم، و اگر به یهودیت خود پایبند باشی تو را آزاد می کنم تا به قوم و قبیله ی خود بازگردی. صفیه عرض کرد: پیش از آنکه شما مرا به اسلام بخوانی به آن ایمان آورده ام و از سوی دیگر پدر و مادری ندارم و با یهودیان نیز کاری ندارم که مرا در پذیرش کفر و ایمان به خود وامی گذاری. پس رسول خدا دستور داد تا عدّه ی وفات نگهدارد و آنگاه او را به عقد خویش درآورد
فاخته مشهور به ام هانی، دختر ابوطالب و خواهر حضرت علی (علیه السلام) است که از زنان بسیار بزرگ در صدر اسلام بوده است. وی به همسری ابووهب هبیرة بن عمروی مخزومی درآمد. پیامبر اسلام در شب معراج در خانه ی او بود
حمنة بنت جحش، خواهرزاده ی حمزة بن عبدالمطلب بود و حمزه ی سیدالشهداء دایی او می شد. برادرش عبدالله بن جحش بود که از اصحاب نزدیک پیامبر اکرم، به حساب می آمد. هر دوی این افراد در جنگ احد، به شهادت رسیدند. شوهر حمنه نیز در این جنگ شربت شهادت نوشید و حمنه سه تن از نزدیکانش را در این جنگ از دست داد. پیامبر هنگامی که به مدینه باز می گشت، در راه حمنه را دید، به او خبر شهادت دایی و برادرش را داد، اما حمنه گفت: انا لله و انا الیه راجعون، خدای آن ها را بیامرزد. پس چون خبر شهادت شوهرش را به او دادند، فریاد زد و بخروشید. پیامبر فرمودند: تازه معلوم شد که از شوهر گرامی تر کسی در نزد زن نیست
جمانه دختر ابوطالب بود که به همسری سفیان بن حارث بن عبدالمطلب درآمد
سمیه بنت خیاط، از صحابه ی بزرگوار پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و از نخستین مسلمانان بود. سمیه همسر یاسر و مادر عمار یاسر بود. هنگامی که بزرگان مکه از اسلام آوردن خاندان یاسر باخبر شدند، تصمیم گرفتند که با شکنجه دادن اعضای این خانواده، به خیال خام خود آنها را از عقیده ی استوار خویش، برگردانند. آنها هر روز یاسر، سمیه، عمار و برادرش را به صحرا می بردند و آن ها را شکنجه می کردند. سرانجام هنگامی که اشراف مکه، دریافتند که ایمان آنها به الله خدشه ناپذیر است، آنها را تهدید به قتل کردند. اما یاسر و سمیه که از این تهدید، حتی خم به ابرو نیاورده بودند، به دست سفاکان مکه، به شهادت رسیدند. دو پای سمیه را به دو شتر بسته بودند و با نیزه به شکم او زدند که بر اثر این عمل، بدن او به دو نیم شد و به شهادت رسید و نام خود را به عنوان نخستین شهید زن در تاریخ اسلام جاودانه ساخت
اروی قرشیه ی هاشمیه، دختر عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف، از زنان صحابه و سخنور، عمه ی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در اوایل بعثت اسلام آورد و به مدینه مهاجرت کرد. معروف است که در دفاع از پیامبر اسلام شعر می گفته است. وی در جاهلیت با عمیر بن وهب بن عبدمناف ازدواج کرده بود و از او فرزندی به نام طلیب داشت که در خانه ی ارقم، به دین اسلام مشرف شده بود. پس از اسلام آوردن، نزد مادر خود، اروی آمد و وی را از اسلام آوردن خود آگاه کرد. مادرش خشنود شد و گفت: تو حق را یاری کردی و دایی خود را نصرت دادی. ای کاش ما زنان هم می توانستیم مانند مردان عمل نمائیم و رسول خدا را یاری کنیم. طلیب در پاسخ مادر خویش اظهار داشت: برادرت حمزه هم مسلمان شده است. می توانی مانند او عمل نمایی. اروی گفت: درست می گویی، سپس نزد پسر خود اسلام آورد و همواره از پیامبر اکرم حمایت می نمود. وی در سال 15 هجری قمری وفات کرده است
سلمی دختر عمیس بن معد از اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و مادرش خوله دختر عوف بود. هنگامی که سلمی به سن رشد رسید، در عصر جاهلیت در مکه ی معظمه با حمزه بن عبدالمطلب عموی پیامبر ازدواج نمود و دختری به نام عماره از آنها به وجود آمد. وقتی که حمزه به اسلام گروید و به رسول خدا ملحق گردید، سلمی نیز مسلمان شد و حضرت علی (علیه السلام) او را از مکه خارج کردند. هنگام ورود به مدینه، بین علی بن ابی طالب و جعفر بن ابی طالب و زید بن حارثه جهت پذیرایی از وی، گفتگویی درگرفت. سپس رسول اکرم، دستور فرمودند که در خانه ی جعفر منزل کند، چون خواهرش اسماء بنت عمیس همسر جعفر طیار بود. او پس از شهادت همسرش حمزه در جنگ احد با شداد بن الهاد الکینی ازدواج نمود و عبدالله بن شداد به دنیا آمد. عبدالله برادر عماره، دختر حمزه از طرف مادر است. در کتب تاریخ سلمی در شمار اصحاب رسول الله یاد شده و کتب رجال شیعه و سنی از او ستایش کرده و به نیکوکاری وی، گواهی داده اند. پیامبر اکرم، بهشت را برای او تضمین فرموده اند و وی از زنان هفتگانه ای است که رسول الله به آنان وعده ی بهشت داده است
زینب دختر حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در سال سی ام عام الفیل در شهر مکه متولد شد. وی پس از آنکه به سنین بلوغ رسید با پسرخاله ی خویش ابوالعاص بن ربیعه ازدواج نمود. ابی العاص از بنی امیه بود و تزویج زینب پیش از بعثت بود. زینب از ابی العاص صاحب دختری به نام امامه شد. پس از آنکه پیامبر به رسالت مبعوث شد، وی در زمره ی نخستین مسلمانان در آمد. عمروعاص که از دشمنان سرسخت اسلام بود به کجاوه ی او حمله کرده و زینب را طوری کتک زد که کودکی را که در شکم داشت، سقط کرد. پس از هجرت مسلمانان به مدینه، زینب در خانه ی ابوالعاص در مکه ماند. نقل است که ابوالعاص در جنگ بدر اسیر شد و زینب قلاده ای را که خدیجه مادرش به او داده بود برای آزادی او نزد پیامبر به مدینه فرستاد، چون حضرت نظرش بر قلاده افتاد، یاد خدیجه کرد و از صحابه تقاضا کرد که او را بدون فدیه ببخشند. صحابه چنین کردند، حضرت از ابوالعاص شرط گرفت که چون به مکه برگردد، زینب را به خدمت آن حضرت بفرستد. او به شرط خود وفا نمود و زینب را فرستاد. بعد از آن خود نیز به مدینه آمد و مسلمان شد. زینب در مدینه در سال هفتم و به قولی در سال هشتم هجری قمری وفات نمود
ام کلثوم دختر محمد (پیامبر اسلام) از خدیجه بنت خویلد بود که نخست با عتیبه پسر ابولهب ازدواج کرد. هنگام بعثت پیامبر، ابولهب پسرش عتیبه را واداشت که ام کلثوم را طلاق دهد. ام کلثوم در سال سوم هجری به همسری عثمان بن عفان درآمد، و در سال نهم هجری در مدینه درگذشت و در قبرستان بقیع مدفون گشت
رقیه از دختران حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در شهر مکه زاده شد. مادر او خدیجه بنت خویلد بود. رقیه پس از فوت ام کلثوم به همسری عثمان بن عفان در آمد. پس از بعثت پیامبر، او به همراه همسرش از نخستین ایمان آورندگان به اسلام بود. سپس به همراه عثمان راهی حبشه شد. پس از بازگشت در سال دوم هجری قمری وفات نمود. روایت شده که چون رقیه وفات نمود، رسول خدا به او خطاب کرد و گفت: به گذشتگان شایسته ی ما (عثمان بن مظعون) و اصحاب شایسته ی او ملحق شو. فاطمه الزهراء بر سر قبر رقیه نشسته بود و آب از دیدگانش بر قبر می ریخت. حضرت رسول، آب دیده ی نور دیده ی خود را پاک می کرد و دعا می نمود. ناگاه گفت: من ضعف و ناتوانی او را می دانستم. پس از حق تعالی خواستم که او را از فشار قبر امان دهد
یکی از زنانی که در راه عقیده، ثبات قدم نشان داد و توانست دین خود را محفوظ دارد، ام شریک بود. او از جمله زنانی بود که بعد از هجرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه آمد تا در آن شهر و در کنار پیامبر خدا زندگی کند. در راه که می آمد، مرد یهودی ای با وی ملاقات کرد. پرسید: به کجا می روی؟ گفت: به زیارت رسول خدا. این سخن برای یهودی بسیار ناگوار بود ولی چیزی نگفت و عکس العملی نشان نداد، اما قدری از ماهی شور که داشت به او داد تا بخورد. ام شریک بعد از خوردن ماهی و در اثر گرمی هوا گرفتار تشنگی شدیدی شد و از آن مرد یهودی آب خواست. یهودی گفت: من به تو آب نخواهم داد مگر اینکه نسبت به محمد کافر شوی و دست از ایمان خود برداری. ام شریک گفت: معاذ الله. من هرگز این پیشنهادت را نخواهم پذیرفت. حاضرم از تشنگی بمیرم اما از محمد جدا نشوم و دست از ایمان خود برندارم. ام شریک قدری صبر کرد و از تشنگی ناراحتی شدیدی احساس می کرد. ناگهان کوزه ی آبی در کنار خود دید و از آن آب نوشید. خیلی خوشگوار بود. یهودی از خواب بیدار شد و گفت: می دانم تشنه ای. اگر می خواهی به تو آب بدهم، باید به محمد کافر شوی. ام شریک گفت: از تو و آبی که در دست توست بیزارم. ببین آبی را که برایم فرستاده اند!! یهودی تا نگاهش به کوزه ی آب افتاد غرق تعجب شد و گفت: اینکه قصد زیارت رسول خدا را دارد، او را تشنه نمی گذارند پس باید دین او حق باشد. بنابراین شهادتین را بر زبان جاری ساخت و مسلمان شد. هنگامی که ام شریک به مدینه رسید. جبرئیل به رسول خدا خبر داد که خداوند می فرماید: او را استقبال کن. حضرت رسول نیز به استقبال آن زن از مدینه خارج شد و چون چشم ام شریک به جمال نورانی حضرت مصطفی افتاد، خود را به قدم های آن حضرت افکند و گفت: اگر تمام دنیا و هر آنچه در آن است مال من بود، آن ها را فدای خادمی از خدمتگذاران تو می کردم!! اما چون چیزی ندارم، خودم را به تو بخشیدم، مرا قبول می فرمائید؟ حضرت رسول توقف فرمود. جبرئیل آمد و گفت: خداوند می فرماید: او را قبول کن و این مخصوص شماست که زنی بی مهر خود را به تو بخشیده و این آیه را آورد: و امرأة مؤمنة ان وهبت نفسها للنبی ان اراد ان یستنکحها خالصة من دون المؤمنین. چون زن مؤمنه ای خودش را به پیامبر بخشد، اگر پیامبر می خواهد، او را به همسری خویش درآورد، برای (تو ای پیامبر ما) خالص است نه برای مؤمنان
لبابه دختر حارث مشهور به ام فضل همسر عباس بن عبدالمطلب و مادر فضل بن عباس بود. ام فضل دومین زنی بود که به اسلام گروید. عباس شوهرش بیست سال بعد در فتح مکه، اسلام خویش را آشکار کرد. قبل از تولد امام حسن (علیه السلام)، شبی در خواب دید که عضوی از اعضای رسول اکرم در خانه ی اوست. خوابش را برای محمد بازگفت. آن حضرت فرمود: ای ام فضل! خوابت به خیر است. به زودی از فاطمه فرزندی متولد می شود که تو به او شیر می دهی. و همانطور هم شد. حسن از پستان آن زن پاکدامن و مؤمنه شیر خورد
پس از آنکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، برای مقوقس (پادشاه اسکندریه)، نامه ای ارسال کرد. مقوقس برای او، ماریه ی قبطیه را با هدایایی فراوان به ارمغان فرستاد. حضرت، ماریه را به همسری خویش درآورد، ولی مانند سایر همسرانش برای او خانه ای در کنار مسجد فراهم نکرد بلکه او را در یکی از باغ های مدینه که دارای درختان خرما و انگور بود، جای داد. آن محل را از آن پس مشربه ی ام ابراهیم نامیدند چرا که ماریه برای رسول خدا پسری به نام ابراهیم به دنیا آورد
جویریه بنت حارث بن ابوضرار، یکی از زنان رسول خدا، محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. جویریه در سن بیست سالگی و در سال پنجم یا ششم هجری با محمد ازدواج کرد. نام کامل وی، بره بنت الحارث بن ابی ضرار بن حبیب بن عائد بن مالک بن جذیمه بن المصطلق از طایفه ی خزاعه بوده است. وی همسر مسافع بن صفوان (ذی الشفر) بن سرح بن مالک بن جذیمه بود که در جنگ مریسیع در سال ششم هجری قمری به قتل رسید. پس از آن با رسول اکرم ازدواج نمود و پس از این ازدواج بود که پیامبر نامش را جویریه گذاشت. جویریه دختر رئیس قبیله ی بنی المصطلق از طوایف یهودی مدینه بود. شوهرش مالک بن صفوان در حمله ی ناگهانی سپاه اسلام به این قبیله کشته شده بود. علامه عسکری، ماجرای این جنگ و ازدواج وی با محمد را اینچنین بیان می کند: «حارث پدر جویریه رئیس قبیله «بنی المصطلق» بود... در سال پنجم یا ششم هجری ... حارث با کمک سایر قبایل عرب لشکری گران تهیه دیده بود و در نظر داشت بیخبر و بناگاه به مدینه حمله کند و مسلمانان را از بیخ و بن براندازد... رسول خدا پیشدستی کرد و بر سر قبیله بنی المصطلق تاخت ... منادی اسلام قبول این کیش را به سپاهیان حارث پیشنهاد کرد ...، اما سپاهیان حارث نه تنها نپذیرفتند، بلکه منادی اسلام را تیرباران کردند. مسلمین چون چنین دیدند یکباره حمله کردند... و سرانجام قبیله حارث شکست خورد و تسلیم شد... جویریه که شوهرش در این جنگ کشته شده بود، جزء اسیران جنگی درآمد و در تقسیم سهم یکی از انصار شد، چون به مدینه بازگشتند، جویریه نزد رسول خدا آمد و برای آزادی خویش از آن استمداد کرد. رسول خدا او را از مرد انصاری خرید و آزاد کرد و پس از آن به عقد خود درآورد.» علامه عسکری میگوید وقتی دیگر مسلمانان از ماجرا آگاه شدند، تمامی اسیرانی را که در اختیار داشتند آزاد کردند و حارث پدر جویریه نیر به مدینه آمد و اسلام آورد و تمام افراد قبیله بنیمصطلق مسلمان شدند. این ازدواج به روایت دیگر این گونه بودهاست: وی در جنگ اسیر ثابت بن قیس شده بود. ثابت چون میدانست او دختر رئیس قبیلهاست، فدیه بیشتر از حد معمول طلب کرد. جویریه نزد حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: ثابت مبلغ کلانی برای آزادی من میخواهد و من ندارم. در پرداخت فدیهام به من کمک کن. حضرت محمد گفت: آیا بهتر از این نمیخواهی؟ گفت: آن چیست؟ گفت: فدیه ات را میپردازم و با تو ازدواج میکنم. وی پذیرفت و محمد فدیه اش را پرداخت و او را آزاد کرد و به همسری خود درآورد. از جویریه به عنوان "زنی بسیار زیبا در بسیاری از تواریخ یاد شدهاست. ابن اسحق میگوید: جویریه از زیبایی شگفت انگیزی بهره میبرد، بهطوری که هیچ مردی قدرت نداشت در برابر زیبایی وی مقاوت کند و رابطه او با محمد به شدّت عواطف عایشه را تحریک کرده بود و عایشه از دیدن او در عذاب بود. جویریه شش سال همسر پیامبر اکرم بود و 39 سال نیز پس از آن زنده بود و سرانجام در سن 65 سالگی درگذشت
سوده، از همسران رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. به او گفتند چرا حج و عمره به جا نمی آوری؟ و از این فیض بزرگ بی بهره ای؟ سوده در جواب گفت که یکبار حج بر من واجب بود که به جای آوردم، بعد از این، حج و عمره ی من اطاعت امر حق است که فرموده: «و قرن فی بیوتکنّ» پس از خانه بیرون نروم، چنانچه خدا امر فرموده، حتی قصد دارم، پای از اطاقی که رسول خدا، مرا در آن نشانده حتی الامکان بیرون نگذارم تا بمیرم. سوده به همین عهد خود وفا کرد و از خانه بیرون نرفت تا جنازه اش را بیرون بردند
مردی از انصار در زمان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای رفع نیازهایش به خارج از شهر مسافرت کرد. موقع حرکت با عیال خود گفت که از منزل بیرون نرود تا او از سفر بازگردد. او رفت و زن هم به آن عهد و پیمان ملتزم بود و به کارهای منزل مشغول شد و به هیچ وجه حتی برای رفع نیازهایش از خانه بیرون نرفت. تا اینکه پدرش مریض شد، شوق دیدار پدر و اطلاع از حال او وادارش کرد که از پدر عیادت کند، ولی طبق قولی که داده بود، نتوانست از خانه خارج شود. به ناچار شخصی را نزد رسول اکرم فرستاد که شوهر با من چنین عهد و پیمان بسته ولی حالا پدرم مریض است، آیا اجازه دارم که به عیادت وی بروم؟ رسول اکرم فرمود: هرگز اجازه نمی دهم. بر قول و پیمانت وفادار باش و از خانه ات خارج نشو. آن زن حسب الامر پیامبر در خانه نشست و به عیادت پدر نرفت تا اینکه بعد از مدتی پدرش از شدت مرض از دنیا رفت. زن خیلی ناراحت شد. اکنون می بایست به تشییع جنازه ی پدرش حاضر می شد اما باز هم به یاد پیمان با شوهر و اطاعت فرمان وی افتاد و با خود فکر کرد که آیا در چنین موقعیتی هم اطاعت از شوهر واجب است؟ برای کسب تکلیف به نزد رسول خدا پیغام فرستاد که پدرم مرده، آیا اجازه می فرمایید به تشییع جنازه ی او بروم؟ رسول اکرم فرمودند: نه! اجازه نمی دهم. در خانه ات باش و از دستور شوهرت اطاعت کن. بالاخره پدر دفن شد. سپس رسول خدا شخصی را به نزد او فرستاد که خداوند به واسطه ی اطاعت از شوهرت تو را و پدرت را آمرزید
اسماء بنت عمیس معروف به اسماء خثعمی از سابقین اسلام و از صحابه ی بزرگوار حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. پدرش عمیس بن معد بن میثم از قبیله ی بنی هاشم بود. عمیس چهار دختر به نام های اسماء، میمونه، سلمی و لبابه داشت که به ترتیب به نکاح جعفر بن ابی طالب، پیامبر اکرم، حمزة بن عبدالمطلب و عباس بن عبدالمطلب درآمده بودند. مادر اسماء، هند دختر عوف و خواهر ناتنی اش، میمونه دختر حارث از همسران حضرت محمد بود. وی ابتدا به همسری جعفر بن ابی طالب درآمد. اسماء به همراه همسرش جعفر در مهاجرت به حبشه، شرکت داشت و سه تن از پسرانش را در این سرزمین به دنیا آورد. وی اندکی پس از فتح خیبر، با همسر و فرزندانش، از حبشه یک سره به مدینه مهاجرت کرده و در آنجا اقامت گزید (سال هفت هجری قمری). در سال هشتم پس از هجرت جعفر در جنگ مؤته به شهادت رسید و پس از شهادت او، اسماء به عقد ابوبکر درآمد و از او صاحب پسری به نام محمد بن ابی بکر شد که بعدها از یاران وفادار علی و محرم اسرار او گردید. پس از مدتی ابوبکر نیز درگذشت و او به همسری علی بن ابی طالب درآمد. حضرت علی نیز محمد بن ابی بکر و ام کلثوم دختر ابوبکر را تحت سرپرستی خود گرفت. حاصل ازدواج او و علی دو پسر بود به نام های یحیی و عون که یحیی در کودکی و در زمان حیات علی وفات نمود و عون نیز در واقعه ی کربلا به شهادت رسید. اسماء بنت عمیس قبل از شهادت فاطمه الزهراء با خانواده ی او روابط بسیار نزدیکی داشت و در زایمان های حضرت فاطمه قابلگی آن حضرت را برعهده داشت. تابوت حضرت فاطمه را نیز او ساخت. وی احادیث زیادی از پیامبر اکرم و علی (علیه السلام) روایت کرده و گروهی از صحابه و تابعین از او روایت کرده اند
در سال نهم پس از هجرت، روزی زنی خدمت پیامبر اسلام آمد و اعتراف به زنا کرد و از آن حضرت درخواست نمود که حکم شرع را درباره ی او اجرا کند تا از گناه پاک شود. نام این زن سبیعه ی عامریه بود. رسول الله فرمود: بازگرد و از خدای تعالی طلب آمرزش کن. سبیعه گفت: یا رسول الله! می خواهی مرا بازگردانی چنان که فلان زن را بازگردانیدی، حال آن که من از حرام آبستن شده ام. حضرت فرمود: تو از زنا آبستنی. گفت: آری. حضرت فرمود: صبر کن تا وضع حمل نمایی و سبیعه را به شخصی از انصار سپرد که سرپرستی او را بر عهده گیرد تا مدّت حاملگی وی سرآید. هنگامی که فرزندش متولد شد، نزد رسول الله بازگشت، اما این بار پیامبر به او گفت که فرزند تو کوچک است، او را شیر ده تا بزرگ شود. بعد از مدتی سبیعه بچه ی خود را از شیر گرفت و تکّه ای نان به دستش داده، خدمت پیامبر آمد و باز هم تقاضای اجرای حکم شرع را نمود. حضرت کودک سبیعه را به یکی از مسلمانان سپرد و فرمان داد تا او را تا سینه در گودی داخل کردند، سپس به اصحاب فرمان داد که او را سنگسار کنند. خالد بن ولید که از پیش روی سبیعه سنگی بر او زد، چند قطره خون از سبیعه بر صورت خالد پاشید. خالد، سبیعه را دشنام داد. حضرت فرمود: به آن خدایی که نفس من به ید قدرت اوست که سبیعه توبه کرده بود و خدا او را بخشیده و پاک کرده بود. پس ای خالد تو نباید به او دشنام می دادی. هنگامی که سنگسار سبیعه به اتمام رسید، پیامبر بر پیکر او نماز گزارد و مسلمانان او را در محلی به خاک سپردند
همسر شهر بن باذان دیلمی و دخترعموی فیروز دیلمی از باوفاترین اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، و از برجسته ترین و نجیب ترین پیروان آن حضرت بود. آزاد خانم در از بین بردن فتنه و آشوب اسود عنسی نقش حساس و سرنوشت سازی داشت. اسود عنسی از اهالی یمن بود و به همراه مردم یمن اسلام آورده بود. سپس اولین مرتد در اسلام گشت و ادعای پیامبری کرده، ضمن حمله به شهر نجران و صنعاء، شهر بن باذان، حاکم صنعاء را که از طرف پیامبر منصوب بود، به قتل رسانید و همسرش آزاد خانم را به جبر، به همسری خویش درآورد. پس از حجة الوداع، اخبار طغیان اسود عنسی به سمع رسول خدا رسید و آن حضرت بسیار متالم شده و دستور قتل وی را صادر کردند. فرماندهی این کار را بر عهده ی فیروز دیلمی گذاشتند. فیروز ذدیلمی با طرح ماهرانه ی آزاد خانم توانست وارد منزل اسود گردد و او را به قتل برساند
فضه ی نوبیه خادم و کنیز حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بود. شهرت فضه به خاطر روایت احادیث منتسب به حضرت فاطمه است. فضه در یکی از جنگ ها به اسارت مسلمانان درآمد. پیامبر اسلام او را به خدمتگزاری به فاطمه مامور نمود. گفته اند او حافظ قرآن بود و در مدت بیست سال پس از وفات فاطمه، جز آیات قرآنی، حرف دیگری بر زبانش جاری نشد و با مردم نیز به وسیله ی آیات قرآن سخن می گفت. گویند او دختر یکی از پادشاهان هند بود. چون اندکی از علم کیمیاگری را از خاندان ثروتمندش به ارث برده بود، تصمیم گرفت با این فن به زندگی فقیرانه ی حضرت علی سر و سامانی بدهد. از این رو قطعه مسی را با مقداری از کیمیا مخلوط کرده و آن را به طلا تبدیل نمود. حضرت علی (علیه السلام) به این کار فضه پی برد و وی را تحسین نمود و فرمود: اگر از فلان مواد نیز اندکی مخلوط می کردی، طلایش مرغوبتر می شد. فضه پرسید: مگر شما هم به علم کیمیاگری عالم هستید؟ حضرت فرمود: نه تنها من در این زمینه آگاهی لازم را دارم، بلکه این کودک (اشاره به امام حسین (علیه السلام) بود) نیز علم کیمیا را می داند. سپس دستان مبارک را بر زمین زد و ناگهان گنجی نمایان گشت. فضه دید شمش های طلا به ردیف در کنار هم چیده شده اند. به فضه فرمود: آن طلایی را که ساخته ای روی این طلاها بینداز، او نیز چنین کرد، ناگهان زمین به هم آمد و طلاها ناپدید شدند. مولای متقیان، همان زندگی زاهدانه را ترجیح دادند.
زینب کبری (سلام الله علیها) سومین فرزند فاطمه زهرا و علی بن ابی طالب است. زینب در پنجم جمادی الاول سال پنجم هجری قمری پس از صلح حدیبیه و ۲ سال بعد از تولد حسین بن علی متولد شد. او پس از آن که به سن ازدواج رسید، به همسری برادرزاده علی(علیه السلام) (پسرعمویش)، عبدالله بن جعفر بن ابی طالب که پنج سال از او بزرگتر بود درآمد. در واقعه ی کربلا او حضور داشت و از نزدیک شاهد تمامی حوادث و جریانات آن روز بود. زینب در آن روز زن ها را آرام و دختران را نوازش می کرد، همه را دلداری می داد و به آنان سفارش می کرد که صدا به گریه و ناله بلند نکنند و پرستار امام سجاد نیز بود. اگر دشمن می خواست به بچه ها تازیانه بزند، حضرت زینب خود را سپر بلا می کرد، اما با همه ی این مصیبت ها و خستگی ها نماز شبش ترک نشد. امام سجاد (علیه السلام) می فرماید: عمه ام زینب، شب یازدهم، نماز شبش را نشسته خواند. پس از واقعه ی کربلا او را به همراه کاروان اسراء به دمشق بردند. یکی از مصیبت ها که از همه بیشتر برای اهل بیت امام حسین (علیه السلام)، تحملش سخت بود، شماتت ها و زخم زبان های دشمنان بود که می گفتند: این ها خارجی و کافر هستند و گاهی طعامی را به عنوان صدقه به خرابه ی شام می آوردند تا به اسرا دهند. ولی حضرت زینب قبول نمی کرد و می فرمود: صدقه بر ما حرام است. و گاهی بعضی نیز می آمدند و می گفتند: این دختران را به عنوان کنیز به ما بفروشید، باز آن حضرت به شدت در مقابل آنها می ایستاد و برخورد می کرد و می فرمود: نمی گذارم دختران برادرم حسین را به کنیزی ببرید. روزی امام سجاد (علیه السلام) دید که خواهرش نماز شب را به حالت نشسته می خواند. علت را پرسید، حضرت زینب گفت: چون اندک نانی را که به ما می دهند، کفایت نمی کند، من سهم خویش را به بچه ها دادم و دیگر طاقت ندارم که ایستاده نماز بخوانم. حضرت زینب پس از چند روز توقف در دمشق، همراه سایر زنان و کاروان اسرا به مدینه بازگشت. در سال 62 هجری و یا سال قحطی بزرگ در مدینه به همراه شوهرش به شهر دمشق مهاجرت کرد و در همان سال در همان شهر رحلت نمود.
ام حبیب دختر ربیعه و همسر امیر المؤمنین علی (علیه السلام)، بود. عمرو و رقیه توأما از او متولد گردیدند. رقیه با مسلم بن عقیل ازدواج کرد و فرزندانش از مدینه با سید الشهداء به کربلا رفتند
شیماء بنت حارث بن عبدالعزی و دختر حلیمه ی سعدیه و خواهر رضاعی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. او در جنگ حنین که میان قبیله ی هوازن و سپاه اسلام روی داد، اسیر مسلمانان شد. شیماء در میان اسرا فریاد می زد که من خواهر پیامبرم! اما کسی گوش نمی داد، تا او را نزد رسول خدا آوردند. هنگامی که پیامبر او را شناخت، ردای مبارکش را زیر پای او پهن کرد و به او احترام نمود و مخیرش ساخت که نزد او بماند یا به قبیله ی خود بازگردد. شیماء برگشتن به قبیله را اختیار کرد، حضرت محمد کنیزی با دو شتر و چند گوسفند به او عطا کرد و او را مرخص ساخت. شیماء درباره ی اسرای هوازن شفاعت کرد و گفت: یا رسول الله! اینها خاله های شما هستند. حضرت فرمود: آنچه سهم بنی هاشم است به تو بخشیدم، اما آنچه سهم دیگران است، مربوط به من نیست. شیماء صبر کردتا رسول خدا نماز ظهر را به جای آورد، آنگاه برخاست و در میان جمعیت فریاد زد و سخن خویش را تکرار کرد. اصحاب همگی سهم خود را بخشیدند جز دو تن که حاضر نشدند این کار را انجام دهند
شهربانو از دختران یزدگرد سوم (پادشاه ساسانی) بود. نسب او به خسرو انوشیروان می رسید: شهربانو دختر یزدگرد پسر شهریار پسر شیرویه پسر خسرو انوشیروان. در جنگی که میان مسلمانان و ایرانیان روی داد، اسیر سپاه اسلام شد. شهربانو را به مدینه آوردند و در مجلس عمر بن خطاب در معرض فروش گذاردند. عمر فرمان داد که برقع از صورت برگیرد تا خریداران صورت او را ببینند و اگر پسندیدند او را خریداری نمایند، اما شهربانو از این کار امتناع می کرد. تا این که حضرت علی (علیه السلام) وارد مجلس شد و به عمر فرمود: پیامبر در هنگام حیاتش فرمود که بانوان بزرگان و اشراف را نباید همچون کنیزان بازاری به فروش رساند، بلکه باید آنها را آزاد گذاشت تا خود سرور خویش را برگزینند. پس به شهربانو اختیار دادند تا خود صاحب خویش را برگزیند که آن بانوی عظیم الشأن حضرت امام حسین را انتخاب کرد، چرا که از قبل او را در خواب های خود دیده بود. پیش از آنکه لشکر مسلمانان بر شهربانو دست یابند، شبی در خواب دید که رسول خدا داخل خانه ی او شد در حالی که حضرت امام حسین (علیه السلام) او را همراهی می کرد. سپس شهربانو را برای حسین خواستگاری نمود و به او تزویج فرمود. شهربانو چون صبح شد، محبت امام حسین در قلبش جاگرفت و پیوسته در خیال آن حضرت بود. چون شبی دیگر به خواب رفت، این بار حضرت فاطمه در خوابش آمد و اسلام را به او عرضه کرد و شهربانو مسلمان شد
پس از انتخاب حسین در مجلس عمر او را به عقد حسین درآوردند و شهربانو پس از مدتی صاحب فرزندی شد که جهان به نور وجودش روشنی گرفت و آن فرزند همان امام علی بن الحسین زین العابدین (علیه السلام) بود. شهربانو بنابر عقیده ی بعضی در کوهی واقع در جنوب تهران مدفون است که مشهور به کوه بی بی شهربانو است و شیعیان بسیاری همه ساله به دلیل انتساب این بانو به امام حسین (علیه السلام) و فرزند پاکشان به زیارت این آرامگاه می شتابند
از دختران یزدگرد سوم بود که به همسری محمد بن ابی بکر درآمد
حبابه ی والبیه، زنی بوده از شیعیان خاص اهل بیت عصمت و طهارت، که ایمان کامل و دانش فراوانی داشته است. او به مسائل حلال و حرام، عالم و کثیرالعباده بوده است. به حدی در عبادت کوشش و جهد می نموده که پوست بر شکمش خشک شده بود و صورتش از کثرت سجود و کوبیده شدن به محل سجده، محترق شده بود و پیوسته به زیارت امام حسین (علیه السلام) مشرف می شد و چنان بود که هرگاه مردم نزد معاویه می رفتند، او به نزد امام حسین می رفت. هنگامی که در صورتش زخمی عارض شده بود، به برکت آب دهان مقدس آن حضرت، آن مرض برطرف شد. حبابه می گوید: روزی امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، را در شرطة الخمیس دیدم در حالی که تازیانه ای در دست آن حضرت بود و با آن فروشندگان ماهی را می زد و می فرمود: ای فروشندگان مسخ شده ی بنی اسرائیل! و ای جند بنی مروان! در این هنگام، فرات بن احنف برخاست و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! جند بنی مروان کیست؟؟ فرمود: گروهی که ریش را می تراشند و سبیل را باقی می گذارند. حبابه گوید: هیچ کس را تا آن موقع ندیده بودم که بهتر از علی تکلم کند، پس به دنبال او به راه افتادم تا در مجلسی نشست. در این هنگام خدمتش رسیدم و عرض کردم: ای امیرالمؤمنین! دلیل امامت شما چیست؟ فرمود: یک سنگ کوچک بیاور. من سنگی برای ایشان یافتم و آوردم. انگشتری مبارکشان را آرام بر سنگ زدند، نقشی از انگشتری بر روی سنگ سخت باقی ماند. من با تعجب نگاه می کردم. سپس فرمودند: هرکس قدرت داشته باشد که سنگ را با انگشتر نقش کند، امام واجب الاطاعه است. این گذشت تا اینکه حضرت علی (علیه السلام) به شهادت رسید. پس از او به خدمت امام حسن (علیه السلام) رفتم و آن جناب در جای حضرت علی نشسته بود و مردم از او سؤال می کردند. پس به من فرمود: آن سنگ را که با خود داری بیاور، ای حبابه! و من آن سنگ را خدمت ایشان بردم. امام حسن نیز همچون پدر گرامیشان، با انگشتری خویش آرام بر آن سنگ زد و نقشی عجیب بر آن سنگ حک شد. حبابه گوید: پس از امام حسن، به خدمت امام حسین (علیه السلام) رفتم. پس مرا نزدیک خود خواند و فرمود: می خواهی آن دلیل امامت را که از پدر و برادرم دیدی، از من نیز ببینی؟ گفتم: آری. پسش سنگ را به ایشان دادم و خاتم بر آن نهاد و نقشی بر آن سنگ حک شد. حبابه گوید: پس از شهادت امام حسین خدمت علی بن الحسین زین العابدین، رفتم و در آن وقت، پیر و فرتوت شده بودم و عمرم به صد و سیزده سال رسیده بود. پس دیدم که آن حضرت پیوسته در رکوع و سجود است. ناامید شدم. به ناگاه با انگشت سبابه به من اشاره ای کردند و از کرامت آن حضرت جوانی من برگشت. پس گفت: آنچه با توست بیاور. پس من آن سنگ را خدمتش بردم و بر آن نقش نهاد. پس از آن حضرت به ترتیب، امام محمد باقر، امام جعفر صادق، امام موسی کاظم و امام رضا (علیهم السلام) را ملاقات کردم و هریک بر آن سنگ نقش زدند
خوله دختر جعفر بن قیس معروف به حنفیه که در زمان خلافت عمر بن خطاب متولد شده از همسران حضرت علی (علیه السلام) است. حاصل ازدواج او و حضرت علی، پسری بود به نام محمد حنفیه. خوله در سال هشتاد و یک هجری قمری از دنیا رفت
فاطمه دختر حزم کلابیه، مشهور به ام البنین پس از وفات حضرت فاطمه (سلام الله علیها)، به همسری حضرت علی (علیه السلام) درآمد. ام البنین برای حضرت علی چهار فرزند پسر به دنیا آورد به نام های جعفر بن علی، عثمان بن علی، عباس بن علی و عبدالله بن علی. هر چهار فرزند او در کربلا به شهادت رسیدند. ام البنین در 13 جمادی الثانی سال 64 هجری قمری وفات نمود
اروی دختر حارث بن عبدالمطلب بن هاشم، شاعره ی انقلابی و از بزرگترین زنان سخنور اسلام است. وی از دعات امامت آل علی و از مخالفان سرسخت معاویه بود. مادر وی غزیه دختر قیس بن طریف بود که با ابووداعه ازدواج نمود و فرزندان او مطلب، ابوسفیان، ام جمیل، ام حکیم و ربعه می باشند. اروی در اوج قدرت معاویه در حالی که پیرزنی بود وارد بر معاویه شد و با او سخنانی درشت گفت. هنگامی که معاویه وی را دید گفت: مرحبا به عمه ام! و او خطاب به معاویه گفت: ... ای معاویه! تو کفران نعمت کردی و با پسرعموی خویش، بدرفتاری نمودی و خود را به امیرالمؤمنین ملقب نمودی، حال آنکه این نام حق تو نبود و حق دیگری را غصب نمودی... و تو کافر گشتی به آنچه محمد از طرف خداوند آورد...و ما اهل بیت در میان شما چنان گشتیم که بنی اسرائیل در بین آل فرعون بودند. فرزندان ما را می کشید و زنان ما را به خدمت خود می گیرید و پسر عموی سید المرسلین را که پس از پیامبر در بین ما به منزله ی هارون به موسی بود ضعیف می شمرید... پس از رسول الله ما سامانی نخواهیم یافت و پایان ما بهشت است و پایان شمایان جهنم. گفته های آتشین و انقلابی این پیرزن، مجلس معاویه را آشفته نمود و طاقت عمروعاص سرآمد و فریاد زد: ای پیرزن گمراه! بس است، سخن خود را کوتاه کن. اروی سؤال نمود: تو کیستی؟ در پاسخ گفت: عمروعاص. وی گفت: ای پسر زن زانیه! تو چگونه جرأت نمودی که سخنان مرا قطع نمایی، سپس با مروان درگیر گشت و بعد رو به معاویه نمود. گفته های بی پروای او معاویه و مجلس او را برآشفت. پس از فرونشستن آن تشتت، معاویه به اروی گفت: ای عمه! خداوند از آنچه در گذشته کرده ام درگذرد. حاجت خود را بگو و افسانه های زنان را رها کن. در این خصوص دو روایت منقول است: جمعی بر آنند که اروی گفت: حاجتی ندارم و مرخص شد و در روایت دیگر آمده که طلب سه هزار دینار طلا نمود و معاویه دستور داد، دو برابر خواسته ی وی، یعنی شش هزار دینار حاضر نمودند و به او گفت: تو را به خدا ای عمه اگر علی بود، چنین مبلغی به شما پرداخت می کرد؟ اروی در پاسخ معاویه گفت: راست گفتی! علی امانت خدا را به اهل آن می رساند و عمل به دستور خدا می کرد و آن تو هستی که به امانت خدا خیانت می کنی و اموال خدا را به غیر مستحقین می دهی
سوده دختر عماره بن اشتر همدانیه، بانویی شجاع و بافصاحت و بلاغت بود که در گفتار ممتاز و از شیعیان حضرت علی (علیه السلام) به شمار می رفت و با کلام و شعر خویش، جهاد می کرد و در برابر معاویة بن ابی سفیان کلام حق را ادا می نمود و پایداری ویژه ای در ولایت امیرالمؤمنین داشت. فضایل این بانوی ارجمند از داستان ملاقات او با معاویه کاملا مشهود است
آمنه بنت شرید، همسر عمرو بن حمق خزاعی، از اصحاب و یاران علی ابن ابی طالب (علیه السلام) بود. عمرو در شام سکونت داشت، اما هنگامی که مسلمانان بر عثمان شوریدند، وی از شام به مدینه آمد و از جمله کسانی بود که در قتل عثمان شرکت داشت. در جنگ های حضرت علی با دشمنانش در کنار وی شمشیر زد و در جنگ صفین، فرماندهی سربازان قبیله ی خزاعه را برعهده داشت. پس از شهادت امیرالمؤمنین به مصر مهاجرت کرد و معاویه که نتوانست بر او دست یابد، در پی همسرش آمنه فرستاد و او را دو سال در زندان دمشق نگه داشت. عمرو پس از چندی از مصر به موصل آمد و چون کارگزاران معاویه در تعقیب وی بودند به غاری پناه برد، اما در آنجا ماری او را نیش زد و مرد. عمال معاویه سرش را برداشته پیش معاویه آوردند و او نیز فرمان داد تا سر عمرو را در زندان در دامن آمنه بیندازند.آمنه گرچه بر مرگ همسر گریست، اما بر دوستی با اهل بیت همچنان پای فشرد، و به بدگویی از معاویه پرداخت. چون وی را با معاویه رو به رو کردند گفته ی خود را تکذیب نکرد و معاویه نیز در کشتن وی سودی نمی دید پس رهایش کرد و آمنه اندکی بعد در حمص به واسطه ی ابتلا به بیماری طاعون درگذشت. وی زنی سخنور و بلند همت بود، چنان که با وجود تهیدستی، هدیه ی معاویه را نپذیرفت و گفت: در شگفتم از معاویه که شویم را می کشد و به من جایزه می دهد!! امام حسین در نامه ای که به معاویه نوشت به کشتن عمرو و در حبس انداختن آمنه اشاره می کند
رباب بنت امرؤالقیس از همسران حضرت امام حسین (علیه السلام) بود که در واقعه ی کربلا حضور داشت. پس از شهادت همسرش و اصحاب وفادارش رباب نیز از اسرای کاروان بود. هنگامی که در مجلس ابن زیاد، نگاه رباب به سر بریده ی حسین (علیه السلام) افتاد، بی تاب شده سر مبارک را برداشت و در آغوش گرفت و آن را بوسید و در کنار خود گذاشت و اینگونه نوحه خوانی کرد
واحسیناه فلا نسیت حسینا/اقصدته اسنة الاعداء/غادروه بکربلاء صریعا/لا سقی الله جانب الکربلاء
در تاریخ آمده است که رباب پس از واقعه ی کربلا، یک سال بیشتر زنده نبود. او در این مدت مرتب مشغول گریه و عزاداری بود و از زیر آفتاب به سایه نیامد. گویی بعد از اینکه دیده بود که پیکر مطهر و پاک امام حسین برهنه در زیر آفتاب مانده است، با خود قرار بسته بود که هرگز زیر سایه نرود. ابن اثیر در کامل گفته: رباب یک سال در کنار مزار مطهر امام حسین ماند، سپس به مدینه بازگشت و از شدت ناراحتی و اندوه وفات کرد
رباب همان بانویی است که حضرت سید الشهداء در حق او اشعار معروفی را خوانده بودند. پس از اینکه سید الشهداء به شهادت رسید، اشراف و بزرگان قریش از او خواستگاری کردند، اما او قبول نکرده و در پاسخ گفت: بعد از پیوند با پیامبر با هیچ کس دیگر و خاندان دیگری پیوند برقرار نخواهم کرد و من بعد از امام حسین شوهر دیگری نمی خواهم
رباب برای امام حسین (علیه السلام) دختری به نام سکینه آورد
ربابه بنت ابی مرة، از همسران امام حسین (علیه السلام) بوده اند
از همسران امام حسین (علیه السلام)، لیلی بنت ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی بوده که مادرش میمونه بنت ابوسفیان بوده است. لیلی مادر علی اکبر بوده، ولی در کربلا حضور نداشته است
جوانان بنی هاشم بیائید/علی را بر در خیمه رسانید/خدا داند که من طاقت ندارم/علی را بر در خیمه رسانم/نباشد مادرش لیلا بیاید/تماشای قد اکبر نماید
ام اسحاق دختر طلحة بن عبیدالله تیمی، از زنان برجسته ی شیعه و همسر ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) بود. صاحب ریاحین الشریعه به نقل از ناسخ التواریخ، او را والده ی ماجده ی فاطمه بنت الحسین می شناسد
سعیده بنت مالک الخزاعی، از زنان دانشور جلیل القدر شیعه بود. این زن صالحه پس از شهادت ابی عبدالله الحسین (علیه السلام)، در روز عاشورای سال 61 هجری قمری، در صحرای کربلا، شیون و ناله و نوحه سرایی جن ها را در مدینه در کنار درختی در منزل ام معبد که به معجزه ی حضرت محمد ثمر داده بود می شنید. جن ها این مرثیه را می خواندند و نوحه سرایی می کردند
یابن الشهید و یا شهیدا عمه/خیر المعمومة جعفر الطیار یعنی: ای فرزند شهید و ای برادر زاده ی شهید که عمویت جعفر طیار نیکوترین عمو بود
دختر عبد و همسر عبدالله بن عمیر کلبی. نام وی قمری و یا قمر مشهور به ام وهب زنی بی باک و بلند همت و از یاران امام حسین (علیه السلام) بوده است. ام وهب موقعی که دانست شوهرش عازم کربلاست، از او خواست که وی را همراه خود ببرد. آنان در کربلا به خیمه گاه شسید الشهداء ملحق گشتند. در روز عاشورا که همسر وی عبدالله کلبی به میدان مبارزه رفت و یسار (غلام زیاد) و سالم (غلام عبیدالله) را به قتل رساند، ام وهب عمود خیمه را به دست گرفت و به همسر خود پیوست و فریاد زد: «پدر و مادرم فدایت باد. از ذریه ی پاک محمد دفاع کن» کلبی به سمت همسر خویش آمد که وی را از میدان جنگ به طرف زنان خیمه گاه ابی عبدالله بازگرداند. ام وهب پیراهن شوهر خود را چسبیده و فریاد می زد که: «تو را رها نخواهم کرد تا در کنار تو بمیرم» کلبی که در جنگ انگشتان دست چپش قطع شده بود و در دست راستش که خون خشک شده بود، شمشیری داشت، لذا قادر به بازگرداندیدن همسر خویش نبود. از امام یاری خواست و امام پیش آمدند و به ام وهب فرمودند: «جزیتم من اهل بیت خیرا، ارجعی رحمک الله الی النساء، فاجلس معهن فانه لیس علی النساء قتال» از اهل بیت جزای خیر ببینی، بازگرد، خداوند رحمت آورد بر زنان، با زنان حرم بنشین که جهاد بر زنان واجب نیست. ام وهب از امام اطاعت کرده و به قسمت زنانه ی خیمه گاه بازگشت. وقتی که شوهرش بعد از یک جنگ دلیرانه و شرافتمندانه، به شهادت رسید، ام وهب بر سر بالین شوهرش به پاک نمودن خاک های سر و صورت او پرداخت و می گفت: «هنیئا لک الجنه» شمر بن ذی الجوشن به غلام خود، رستم دستور داد که با عمود به سر وی بکوبد، پس از آن که رستم عمود را بر سر ام وهب زد، سر وی شکافت و در جا به شهادت رسید. او اولین و تنها زن شهید در روز عاشورای سال 61 هجری قمری بود. می گویند که او و شوهرش در یک قبر در حرم شریف حسینی، شرق قبر مطهر، پائین پای امام مدفونند
فاطمه از دختران امام حسین (علیه السلام) بود که با پسرعموی خود حسن مثنی ازدواج کرد. فاطمه از او صاحب سه پسر شد به نام های عبدالله محض، ابراهیم غمر و حسن مثلّث. فاطمه در تقوی و کمال و فضایل و جمال نظیر و عدیلی نداشت و او را حورالعین می نامیدند. وی در سال 117 هجری قمری در مدینه وفات کرد
سکینه از دختران امام حسین (علیه السلام) بود. مادرش رباب بنت امرؤالقیس بوده و او را مادرش به سکینه ملقب ساخته است. سکینه، بی بی بانوان و عقیله ی قریش بوده. گویند: او فصیح ترین و دانشمند ترین مردم بوده و در زبان عربی و علم و شعر و فضل و ادب بر همه برتری داشته است. حضرت سکینه تحت تربیت پدر بزرگوارش رشد کرد و سپس همراه پدر و سایر اعضای خانواده اش به کربلا عزیمت نمود و شهادت پدر، برادر، عمو و عموزادگان خود را به چشم دید و مصایب روز عاشورای حسینی را به خوبی حس کرد. حضرت سکینه، همراه سایر اهل بیت دوره ی اسارت را نیز طی کرد. وی در این دوره، همچون سایر اسرای اهل بیت، از پیام رسانی واقعه ی کربلا دریغ نورزید و در هر فرصتی به افشا و رسوا کردن یزیدیان پرداخت. سکینه، بانویی بود که از وقار و عظمت روحی و آرامش روانی ویژه ای برخوردار بود و آرامش و وقار او به آرامش و استواری کوه شبیه بود؛ به همین دلیل مادرش، به او لقب سکینه داد، در حالی که نام اصلی او، آمنه یا امینه بود. حضرت سکینه، بانویی ادیب، فاضل و دانشمند بود و سرور زنان زمان خویش محسوب می شد. دانشمندان و مورخان قدیم و جدید درباره ی عظمت سکینه، سخنان فراوان گفته اند که نمونه ای از آن سخنان به شرح زیر است: ابن قتیبه ی دینوری: «حضرت سکینه، رفتاری نیکو، کرمی بسیار و خردی کامل داشت.» ، خیر الدین زرکلی: «حضرت سکینه، سرور زنان عصر خود بود و رفتار و عظمتی تمام داشت.» ، حسن ابراهیم حسن: «حضرت سکینه، در اخلاق و رفتار و ادب، مقامی بس بالا دارد.» حضرت سکینه، در عرصه ی دانش حدیث مقامی بس والا دارد. وی از پدرش و سایر اهل بیت احادیثی نقل کرده است. این بانوی پاک و دانشمند، تا پایان عمر، هر گاه فرصتی به دست می آورد، پیام عاشورای حسینی را به گوش مردم می رساند و اجازه نمی داد داستان جانبازی شهدای کربلا و اهداف قیام عاشورا، فراموش شود. نوشته اند روزی جمعی از مردم کوفه، نزد حضرت سکینه رفتند تا به آن حضرت سلام و تسلیت گویند. حضرت سکینه به منظور یادآوری پیمان شکنی کوفیان، به آنها فرمود: «خدا می داند تا چه اندازه نسبت به شما خشمگین هستم. جدم علی (علیه السلام) را شما شهید کردید. پدرم اما حسین را نیز شما به شهادت رساندید. شما مرا در کودکی یتیم کردید و در بزرگی نیز آزارم می دهید. پس با چه رویی به دیدار من آمده اید.» وی در پنجم ربیع الاول سال 117 هجری قمری در سن 69 یا 65 یا 75 سالگی در مدینه چشم از جهان فرو بست و او را در همان شهر به خاک سپردند. بدین ترتیب، وی حدود 57 سال پیام رسانی کربلا را بر دوش داشت
از دختران حضرت امام حسین (علیه السلام) بوده است و نام مادر ایشان، ام اسحاق یا ام جعفر بوده. او دختر سه ساله ای بود که پس از رویداد واقعه ی عاشورا و شهادت یاران امام حسین، توسط لشکریان یزید به اسارت گرفته شد و او را به همراه اسرای دیگر به شام بردند. رقیه، از دوری پدر بسیار ناراحت بود و بی تابی می کرد، سرانجام به دستور یزید ملعون، سر بریده ی امام حسین (علیه السلام) را برای او آوردند و از شدت ناراحتی و غصه، ایشان در پنجم صفر سال 61 هجری قمری، وفات نمودند. سن ایشان در هنگام رحلت سه سال بوده است. مرقد ایشان در دمشق، پذیرای شیعیان از سراسر جهان است
ویرانه را بابا چراغان کردی امشب/همچون علی یاد یتیمان کردی امشب/بیامد در برم جانانم امشب/به تن آمد دوباره جانم امشب/به غیر جان چه دارم تا که سازم/نثار مقدم جانانم امشب/عمّه بیا گمشده پیدا شده/خرابه امشب شب یلدا شده/مژده که بابا ز سفر آمده/شام رقیه به سحر آمده/کیستی ای سر! ز کجا آمدی/این دل شب خانه ی ما آمدی/گلشن روی تو عجب با صفاست/ای سر پر خون بدنت در کجاست/من به فدای سر نورانیت/سنگ جفا، که زد به پیشانیت/بس که دویدم عقب قافله/پای من آزرده شد از آبله/تو مپندار که مهمان منی/بخدا خوبتر از جان منی/ای پدر! کاش به جای سر تو/می بریدند سر دختر تو
تو خرابه تک و تنها/دختری شبیه بابا/تو چشاش پر از اشکه/روی پاهاش سر بابا/زیر لبهاش گله داره/گله از قافله داره/دست ناجون، سر پرخون/کف پاش آبله داره/بس که زلفاش پریشون/لابلاش می شکنه شونه/محرماش می گن رو موهاش/گل سر با لخته خونه/بابا چشمام نمی بینه/اثر سیلی همینه/بابا گوشواره ندارم/یار شیرخواره ندارم/داداش اصغرم کجا رفت/دل و دلدارم کجا رفت/سه ساله کتک نداره/سند فدک نداره/بچه خندیدن نداره/یتیمی دیدن نداره
فاطمه، دختر امام حسن مجتبی (علیه السلام) و از زنان برجسته ی شیعه بود. وی همسر امام سجاد (علیه السلام) و مادر امام محمد باقر (علیه السلام)، بوده و کنیه ی مشهورش ام عبدالله است. او را ام الحسن و ام عبده نیز می نامند. حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) نخستین فرزندی بود که از طرف مادر و پدر، هر دو هاشمی، علوی و فاطمی بوده است
ام حکیم از همسران امام محمد باقر (علیه السلام) است
ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است که نامش فاطمه بوده. وی به همسری حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) درآمد و حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) از او متولد شد
از زنان برجسته ی شیعه که بسیار پارسا و باکمال و دلیر بود. وی در طرغفداری و دفاع از قیام زید بن علی بن الحسین (علیه السلام) و به خاطر تشیّع به امر یوسف بن عمرو، قاتل زید، دستش قطع شد و لذا به ام خالد مقطوعة الید (دست بریده) مشهور گشت. ابو بصیر نقل می کند که ما نزد حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) نشسته بودیم؛ ام خالد مقطوعة الید وارد شد. حضرت فرمود: ای ابا بصیر! آیا میل داری که کلام ام خالد را بشنوی؟ عرض کردم: بلی، یابن رسول الله! روحی فداک، سپس ام خالد در خدمت آن حضرت سخنانی در کمال فصاحت و بلاغت عرضه داشت
این بانوی بزرگوار، دختر حسن بن زید بن حسن بن علی بن ابیطالب (علیه السلام) بود، که در سال 145 هجری قمری در مکه ی معظمه به دنیا آمد. نفیسه در مدینه نشو نما یافت و در عبادت بسیار سلعی و کوشا بود، تا جایی که روزها دائما روزه بود و شب ها را به عبادت می گذراند و علاوه بر این چون دارای ثروت و مکنت زیادی بود، بیماران و زمین گیران و تهیدستان را کمک می کرد. نفیسه سی مرتبه به سفر حج مشرف شد که اکثر آن ها را با پای پیاده انجام داد. زینب، برادرزاده ی نفیسه می گوید: چهل سال تمام، عمه ام را خدمتگزار بودم، در این مدت ندیدم شبی بخوابد و یا روزی غذا بخورد، پیوسته شب ها را در قیام و روزها را روزه می گرفت. روزی به عمه ام گفتم: آخر با خود قدری مدارا کن! جواب داد: چگونه با نفسم رفق و مدارا کنم، با اینکه در پیش رو عقباتی دارم که از آنها جز مردم درستکار نمی گذرند
او از شوهر خود، اسحاق بن جعفر صادق (علیه السلام)، دو فرزند داشت: یکی به نام قاسم و دیگری ام کلثوم نام داشت. از فرزندانش فرزندی به وجود نیامد. وی در سالی، با شوهرش به زیارت حضرت ابراهیم رفته بود که در بازگشت، به مصر آمد و در منزلی مسکن گرفت. در همسایگی آن ها دختر یهودیه ای بود که از چشم عاجز و نابینا بود و جایی را نمی دید. روزی به آب وضوی سیده نفیسه تبرک جست و در همان لحظه چشمش روشن شد، و روی همین جهت بسیاری از یهودی ها اسلام آوردند و اهل مصر به او اعتقاد عجیبی پیدا کردند و از وی خواستند که در مصر بماند. او هم تقاضای مردم را پذیرفت. مردم مصر پیوسته به زیارت او می رفتند و کراماتی مشاهده می کردند. او آن قدر در مصر ماند که عمرش در همان جا به پایان رسید. گویند آن بانوی بزرگوار، قبری با دست خویش درست کرده بود و دائم به داخل آن می رفت و نماز می خواند و تلاوت قرآن می نمود تا آن که شش هزار ختم قرآن نمود. سیده نفیسه در 29 ماه مبارک رمضان سال 208 هجری قمری از دنیا رفت. هنگام احتضار روزه بود. از وی خواستند که روزه اش را افطار کند. فرمود: واعجبا!! سی سال تمام از خدا خواسته ام که در حال روزه از دنیا بروم. حال که روزه ام و نزدیک است که از دنیا بروم و به آرزوی خویش برسم، افطار کنم!! شروع کرد به خواندن سوره ی انعام، همین که به این آیه رسید: «لَهُم دارُ السَلامِ عِندَ رَبِّهِم» از دنیا رفت
پس از درگذشت نفیسه، مردم از اطراف و اکناف مصر، اجتماع کردند و آن شب شمع های بسیاری روشن نمودند. از تمام خانه های مصریان، صدای گریه شنیده می شد. همه در ماتم آن بانوی ارجمند غمناک و افسرده بودند. جمعیتی بر جنازه ی او نماز خواندند که بی سابقه بود و در همان قبری که با دست خود حفر نموده بود، دفن شد. نقل شده که بعد از وفات نفیسه شوهرش اسحاق مؤتمن پسر امام جعفر صادق (علیه السلام)، خواست که بدنش را به مدینه ی منوره انتقال دهد و در بقیع به خاک سپارد، اما اهل مصر اجتماع کردند و از وی خواستند که آن مخدره را در مصر بگذارد تا باعث تبرک شهر گردد. مال بسیاری نیز بذل کردند، اما اسحاق راضی نشد. تا آنکه پیامبر اکرم را در خواب دید که فرمود: درباره ی نفیسه با اهل مصر معارضه مکن. او با این خواب حاضر شد که همسرش در مصر دفن گردد. مصری ها اعتقاد خاصی به این بانو دارند و معروف است که دعا در حرم او مستجاب است و شافعی از او احادیث بسیاری نقل کرده است
حسنیه کنیزکی بود که یکی از شیعیان خاص امام جعفر صادق (علیه السلام) او را در پنج سالگی خریداری کرده بود و به مکتب داده و مدت ده سال در حرم امام جعفر صادق آمد و شد داشت. نزدیک بیست سال به مطالعه ی علوم دینی و معارف الهی مشغول بود و در زیبایی و ملاحت نیز نظیر نداشت. بعد از شهادت امام جعفر صادق به واسطه ی ظلم دشمنان دین، اموال و ثروت آن مرد شیعه تباه شد و به فقر و بدبختی افتاد و تنها همین کنیز برای او باقی مانده بود. روزی به او این مطلب را گفت و گفت: ای حسنیه! تو برای من همانند فرزندی و مرا به غیر از تو هیچ کس دیگری نیست. از برای تو زحمت فراوان کشیده ام و تو امروز به انواع کمالات آراسته ای. بگو حال من چه کنم؟ حسنیه گفت که صلاح آن است که مرا نزد هارون الرشید ببری و برای فروش عرضه کنی و هنگامی که از بها بپرسند، به هارون بگو صد هزار دینار زر و چون هارون گوید این قیمتی بسیار گزاف است. چه هنری دارد که این چنین قیمت بالایی بر او گذارده اید؟ بگو او می تواند بر همه ی علمای دینی فائق آید و پاسخ پرسش های آنها را بدهد، چون آن مرد به نزد هارون الرشید رفت و عرض حال نمود، هارون حسنیه را فراخواند و سپس از دین و مذهبش پرسید و فهمید که او شیعه است پس با یحیی برمکی وزیرش مشورت کرد و قرار شد که اگر در بحث شکست خورد، در خدمت هارون باشد. هارون الرشید مجلس آراست و حسنیه با مؤفقیت از این جلسه خارج شد
مادر موسی بن جعفر، حمیده ی بربریه که معروف به حمیدة الصفا بوده است. کنیزی بود که به امر امام جعفر صادق (علیه السلام) خریدند و او را به همسری خود در آورد. روزی اما صادق (علیه السلام)، هشام بن احمر را احضار فرموده و آن روز بسیار گرم بود و فرمود: اکنون به نزد فلان برده فروش آفریقایی برو و کنیزی که بدین خصوصیات و صفات است در نزد او مشاهده می کنی. هشام گوید: من نزد آن شخص رفتم و او کنیزانی را به من نشان داد ولی اوصافی را که حضرت صادق درباره ی کنیز مورد نظر گفته بودند در آنها ندیدم، خدمت آن جناب مراجعت کردم و او را از ماجرا خبر دادم. فرمود: دوباره برو که کنیز مورد نظر هم اکنون در آنجاست. من به سوی مرد آفریقایی برگشتم و او سوگند یاد کرد که غیر از آن کنیزانی که نشان دام کنیز دیگری ندارم. سپس اضافه کرد که فقط یک کنیز دیگر دارم که بیمار بوده و سرش هم تراشیده شده است و شایستگی فروش را ندارد. گفتم: همان را نیز برای من بیاور
آنگاه او را در حالی که از شدت بیماری به دو کنیز دیگر تکیه کرده بود و دو پایش بر روی زمین کشیده می شد، بیرون آوردند و من صفات او را شناختم و گفتم: این کنیز را چند می فروشی؟ گفت: بردارید ببرید و هر چه خواستند بدهند. به خدا سوگند از موقعی که او را مالک شده ام، نتوانسته ام نزد او بروم و صاحب اولی این کنیز هم می گفت: من نزدیک این کنیز نرفته ام. این کنیز سوگند یاد می کرد که در خواب دیدم که ماه در حجر من فرود آمد. پس حضرت صادق را از گفتار او آگاه ساختم
آن حضرت دویست دینار به من داد. من آن پول را پیش برده فروش بردم و او گفت که صاحب این کنیز به من سفارش کرده است که او را بفروشم و الا من او را در راه خدا آزاد می کردم. من خدمت امام صادق (علیه السلام) برگشتم و گفتار آن مرد را به عرض وی رسانیدم. فرمود: ای هشام! او فرزندی خواهد زائید که بین خدا و او حجابی نخواهد بود
به هر حال حمیده خاتون از هر جهت شایستگی همسری امام ششم را داشته است و لیاقت فرزندی چون امام موسی الکاظم را دارا بوده است. بدین سبب امام صادق درباره ی او فرمود
حمیده مانند شمش طلا از پلیدی ها پاک است و فرشتگان همواره او را نگهداری می کردند تا به دست من رسید، به جهت لطفی که خداوند نسبت به من و حجت پس از من فرموده است
حمیده مادر پیشوای هفتم شیعیان جهان، حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)، کنیزی از اهالی مغرب زمین خریداری کرد که به نام تکتم مرسیه خوانده می شد. آن کنیز سعادتمند، بهترین زنان در عقل و دین و حیا بود و خاتون خود حمیده را بسیار گرامی می داشت. از روزی که حمیده او را خرید، هرگز تکتم نزد او ننشست برای تعظیم و احترامی که به او روا می دانست. پس حمیده روزی، به حضرت موسی بن جعفر گفت: ای فرزند! تکتم کنیزی است که من از او در زیرکی و محاسن اخلاقی، بهتر ندیده ام و می دانم که هر نسلی از او در وجود آید، پاکیزه و مطهر خواهد بود. پس او را به تو می بخشم، و از تو التماس می کنم، که رعایت حرمت او را بنمایی
حمیده، مادر امام موسی کاظم، نام او را پس از تولد امام علی بن موسی الرضا، طاهره نهاد و لقبش را نجمه و بعضی او را خیزران نامیده اند
هنگامی که علی بن موسی الرضا شیرخواره بود، روزی تکتم به اطرافیانش گفت که زنی را بیاورید تا در امر شیردهی به من کمک کند، پرسیدند: مگر شیر تو کم است؟ گفت: نه! اما نوافل و اذکاری که پیش از این داشتم و به آنها عادت کرده بودم، به سبب شیردادن کم شده است. می خواستم تا زنی به من کمک کند تا به اذکار خود بپردازم
فاطمه دختر حضرت امام موسی بن جعفر (علیه السلام) و خواهر امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) بود. ایشان در سیزدهم ذی القعده ی سال 183 هجری قمری در مدینه متولد شدند. به روایتی دیگر ایشان در اول ذی القعده ی سال 173 هجری قمری زاده شده اند. روز تولد ایشان بنابراین روایت، به نام روز دختران نامگذاری شده است. نام مادر ایشان نجمه بوده و برای این بانوی گرامی، از فرط طهارت و پاکدامنی و برتری شأن هیچ کفوی پیدا نمی شد و بنابراین تا آخر عمر شریفش باکره باقی ماند. پس از آنکه مأمون، خلیفه ی عباسی امام رضا (علیه السلام) را برای ولایتعهدی در سال 200 هجری قمری به مرو فراخواند، حضرت معصومه به قصد زیارت برادر از مدینه به طرف مرو حرکت نمود، اما چون به ساوه رسید، بیمار شد. ایشان به خادم خود دستور دادند که ایشان را به قم ببرد. پسران سعد اشعری که از شیعیان برجسته بودند و نیز دیگر بزرگان شهر قم که از موضوع حرکت حضرت معصومه به قم باخبر شده بودند، از وی استقبال باشکوهی به عمل آوردند. وی پس از ورود به قم به خانه ی موسی بن خزرج بن سعد اشعری وارد شد. حضرت معصومه (سلام الله علیها) در روز 23 ربیع الاول سال 201 هجری قمری به قم تشریف فرما شدند. حضرت معصومه تنها هفده روز در این شهر زنده ماندند و در قم، روح بلند و ملکوتی ایشان به سرای باقی شتافت و در همان شهر دفن شدند. تاریخ وفات ایشان را روز دهم ربیع الثانی سال 201 هجری قمری در سن 18 سالگی ثبت کرده اند. پیکر مطهر او را در محلی که آن زمان به باغ بابلان مشهور بود، دفن نمودند که اکنون به زیارتگاه باشکوهی تبدیل شده است. پس از به پایان رسیدن مراسم دفن، موسی بن خزرج سایبانی از حصیر و بوریا بر قبر او ساخته بود، این سایبان برقرار بود تا زمانی که زینب دختر امام جواد (علیه السلام) بر آن گنبدی بنا کرد
امام جعفر صادق (علیه السلام) در خصوص زیارت این بانوی مجلله فرموده اند: خداوند حرمی دارد که مکه است، پیامبر حرمی دارد و آن مدینه است، حضرت علی (علیه السلام) حرمی دارد و آن کوفه است، و قم کوفه ی کوچک است که از هشت درب بهشت سه درب آن به قم باز می شود، زنی از فرزندان من در قم از دنیا می رود که اسمش فاطمه دختر موسی (علیه السلام) است و به شفاعت او همه ی شیعیان من وارد بهشت می شوند. حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در مورد زیارت قبر حضرت معصومه فرموده اند: کسی که مرقد مطهر حضرت معصومه را با دانایی و معرفت به حق او، زیارت کند، سزاوار بهشت می شود. همچنین ایشان فرموده اند: هرکس نتواند به زیارت من بیاید، برادرم را در ری یا خواهرم را در قم زیارت کند که ثواب زیارت مرا درمی یابد. امام جواد (علیه السلام) در همین موضوع فرموده اند: کسی که عمه ی من (حضرت معصومه) را در قم زیارت کند؛ اهل بهشت خواهد بود
از زنان متعبد، متقی و زاهد بوده که تمام شب را به تلاوت قرآن مشغول بوده است و اطرافیانش تا صبح صدای قرآن او را می شنیده اند. این بانوی گرامی، همواره در عبادت و تضرع بود. قبر این بانو در مصر در نزدیکی قرافه ی صغری واقع است
سبیکه مادر امام محمد تقی که امام رضا (علیه السلام)، او را خیزران نامید. سبیکه از خاندان ماریه ی قبطیه بوده است
مادر امام علی النقی (علیه السلام)، ام ولد دره ی مغربیه بوده است که در مدینه زندگی می کرده و در نهایت کمال و جمال و حسن صوری و معنوی بوده است
سوسن، مادر امام حسن عسکری (علیه السلام)، که به نام های حدیثه، سلیل و سمانه نیز معروف بوده و کنیه اش ام الحسن و ام ولد بوده است. شیخ صدوق از جابر بن عبدالله انصاری، خبر لوح فاطمه را نقل می کند که در آن لوح، نام ائمه ی معصومین و مادرانشان ذکر شده است و نام مادر امام حسن عسکری (علیه السلام) سمانه مکنی به ام الحسن قید شده است. سوسن بانویی در نهایت ورع، تقوا و عفاف و صلاح بوده و امام (علیه السلام)، درباره اش فرموده اند: «سَلیلٌ مَسلُولَةٌ مِنَ الآفات وَ الاَرجاس وَ الاَدناس» سلیل از بدی ها، پلیدی ها، زشتی ها، ناپاکی ها و آلودگی ها، مبراست. درباره ی مقام و فضیلت این بانوی گرامی، احمد بن ابراهیم می گوید: از حلیمه خاتون دختر امام جواد (علیه السلام) پرسیدم: امروز که امام عسکری از دنیا رفته است، شیعه به چه کسی روی آورد؟ فرمود: به مادر امام حسن عسکری. بنابراین این بانوی گرامی و عابد و متقی، واسطه ی میان امام و امت بوده اند
حکیمه دختر امام محمد تقی (علیه السلام) به فضایل اخلاقی و کمالات معروف بود و از زنان بزرگ شیعه است. این بانوی مکرمه در خدمت چهار امام بوده: امام محمد تقی، امام علی النقی، امام حسن عسکری و حجة بن الحسن (علیهم السلام). آن مخدره در علم و تقوی ممتاز و حامل اسرار امامت بوده است. ایشان در سامره از دنیا رفتند و در قبه ی عسکریین مدفون هستند
ملیکا، شاهزاده ای رومی بود که در شهر بیزانتیوم واقع در امپراطوری رم شرقی متولد شده بود و در دربار امپراطوری روم شرقی بزرگ رشد کرده بود. گفته شده که وی از نسل شمعون الصفا از حواریون حضرت عیسی بوده است. بر پایه ی روایتی از بشر بن سلیمان نخاس که در کتاب های کمال الدین شیخ صدوق و الغیبه شیخ طوسی آمده است، امام علی النقی، امام دهم شیعیان از نخاس می خواهد که برده ای با مشخصات ویژه برای او خریداری کند، پس از آنکه نخاس برای خرید برده به معبر الصراة که نهری منشعب از دجله در بغداد است می رود و برده ی مورد نظر را خریداری می کند، آن برده که نامش نرجس است، داستان خود را برای نخاس چنین شرح می دهد: نام حقیقی ام، ملیکه دختر یشوعا فرزند قیصر روم است و مادرم از نسل حواریون و مشخصا از نسل شمعون، (وصی مسیح) است. جدم میخواست مرا به همسری یکی از شاهزادگان و امیران قصر درآورد که پیشامدی مانع آن شد. من، در رؤیایی شگفت دیدم که پیامبر عرب، (محمد صلی الله علیه و آله و سلم)، مرا نامزد یکی از فرزندانش میکند. به سبب این رؤیای هیجانآمیز و علاقهام به جوان سبزهای که نامزد من شده بود، دچار تب میشوم. من، دختری عاقل و آگاه هستم که زبان عربی میدانم و با اسیران مسلمان، مهربان و خوشرفتار بودم. من، برای سفر به بغداد نقشه ای طرح کردم. در جنگ شرکت کردم و جزء اسیران شدم. این است آن چه اتفاق افتاده. امام علی النقی نیز او را به عقد فرزند خود امام حسن عسکری درآورد و حاصل این ازدواج تولد حضرت حجت بن الحسن امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بود. آرامگاه این بانو در شهر سامرا (سرمن رای) واقع است. نام های این بانوی شریف بسیار بوده است از آن جمله می توان به ملیکا یا ملیکه، نرجس، سوسن، ریحانه و صیقل اشاره کرد